در راستای سوزاندن دل الناز :)

این دنیای مجازی هم واسه خودش دنیایی ها من وقتی شروع کردم به وبلاگ نویسی هیچ وقت فکر نمی کردم این همه دوست پیدا کنم که حتی پا رو فراتر از دنیای مجازی بزارن و حقیقی بشن هیچ وقت فکر نمی کردم یک خواننده ی خاموش  (فریبای عزیز) رو ببینم یا حتی یک خواننده ی فعال و کامنت گذار که به لطف اون من توی یک مزایده هم شرکت کردم دنیای عجیبیه !!!!!!

الان من تا دوساعت دیگه دوتا مهمون دارم که از همین دنیا هستن (زهرا و خانوم وکیل) منم ورژن شمالیم امروز فعال شده یک نهار شمالی درست کردم گاهی فکر می کنم شاید یک جد دورم به شمالی ها برسه از بس که به غذاهای شمالی علاقه مندم خلاصه جای همگی دوستان خالی

پ.ن: سپهر داره پای تلفن با زنداییش حرف می زنه و خانوم برادم ازش می پرسه ستایش چطوره و داره چی کار می کنه اونم می گه داره شلوار خودش رو پای عروسکش می کنه زن داداشم می گه مگه عروسک به این بزرگی خریده سپهر جان هم می فرمان نه ستایشه دیگه خنگه

گلم خشک شد :(

همونی که تو سه تا پست پایین تر عکسش رو هم گذاشتم  

داداش جان می فرمان خوب به سلامتی این پروژه رو هم به سرانجام رسوندی و گل بیچاره رو کشتی حالا پروژه ی بعدی رو کی استارت می زنی !!!!!!!!!

 

چی می خوام ؟!!

خوب راستش خودم هم نمی دونم چمه تا الان به اندازه ی سه تا پست نوشتم اما همه شون رو پاک کردم دلم می خواست می رفتم مسافرت اما نمی شه چون همسرجان درس دارن هوففففففف.. نمی دونم گفتم که دوباره دانشجو شده یا نه خوب  اگرم نگفتم چیز زیاد مهمی نبوده فقط دوباره تصمیم گرفته درس بخونه  و منم باید منطقی باشم و قبول کنم که اون وسط امتجان های ترمش نمی تونه پاشه بیاد مسافرت  تازه اگه خیلی دلم می خواد می تونم به طور کاملا منطقی خودم با بچه هام تنها برم !!!!! البته می شه بازم منطقی بود و کمی صبر کرد تا امتحان ها تموم بشن و بعدش اونوقت بریم مسافرت ولی عیبش اینجاست که این دل لامصب دوست نداره منطقی باشه همین  اصلا دوست ندارم تعطیلات هفته ی بعدتر (منظورم ۱۰ دی) تهران باشم حالا حتی نمی تونم بلیط مشهد هم گیر بیارم نه هواپیما ونه قطار هیچ کدوم جا نداره !!!!!!!!!! اخه من نمی فهمم این مشهد چی داره که تا تعطیلی می شه همه پا می شن می رن مشهد کاش حداقل مامانم یک جای دیگه زندگی می کرد که بلیطش راحت تر گیر میومد ..فکر کنم به اندازه ی کافی غر زدم

یلداتون پیشاپیش مبارک و بهتون خوش بگذره ما که منزل خاله همسرجان دعوتیم با کلی از فامیل های قوم همسر و کاملا واضحه که خوش می گذره ولی دوراز شوخی خوش می گذره پارسال که خیلی عالی بود

پ.ن:به همسرجان می گم از برویلز (یکی از شخصیتای سریال فرینچ) خوشم میاد خیلی مرموزه و اصن خوشحالی یا ناراحتیش ویا حتی هیجانش از صورتش معلوم نیست می گه پس من می شم برویلز وبعدشم با لحن برویلز منو صدا می زنه ایجنت دانم  

 

ته مکالمه دوتا مشهدی

دارم با دختردایی جان از طریق اس ام اس تبادل اطلاعات می کنم و همدیگر رو در جریان اخرین اخبار فامیل قرار می دیم که کار به بحث می کشه اخه توی یک مورد اشتراک نظر نداریم و هی می خوایم طرف مقابلمون رو قانع کنیم تازه واسه اثبات نظریه هامون عکس هم ردو بدل می کنیم البته از طریق وایبر ..موضوع مهم مورد بحث هم اینه که فلانی خوشگل تره یا فلانی !!!! اخرش دختردایی جان در جواب من که می گم تو از اولش هم سلیقه نداشتی می فرمان گم رو یره

ستایش کاملا خوبه و دیگه سردرد نشد و تبش هم قطع شده مرسی که احوال پرسش بودین

روز شنبه نمی خواستم ستایش رو بفرستم مهد از خواب که پاشد گفتم امروز دخترم می مونه پیش مامان و باهم توی خونه کتاب می خونیم و نقاشی می کشیم اونوقت این دختره ی بیب بیب شروع کرد به گریه که من می خوام برم مهد و دلم واسه خاله مریم تنگ شده حالا یادتونه که واسه مهدکودک رفتن چقدر منو اذیت می کرد که هیچی دیگه اصن حتی حاضر نشد صبحونه بخوره بعد که بهش اطمینان دادم که می برمش چندتا لقمه خورد و بعدشم رفت مهد ولی بازم دم در مهدکودک سوییچ ماشین رو ازم گرفت  

 

سردرد ستایش

می دونین احتمالا بازم ادرنالین خونم اومده بود پایین واسه همین خدای نازنینم خواست تنظیمش کنه فقط خداجون من دیگه جوون نیستم ها این دفعه که تصمیم گرفتی این ادرنالین لعنتی رو تنظیم کنی حواست به سن و سالم هم باشه یک وقت دیدی زیادی تنظیم شد و من سکته کردم ها

قضیه از این جا شروع شد که ستایش جان ساعت ۳:۳۰ صبح پنجشنبه با جیغ و داد و گریه از خواب پاشد و با دوتا دستاش محکم سرش رو گرفته و بود و داد می زد که درد می کنه خوب همون اول که با صدای جیغ ستایش از خواب پردیم و خودم رو رسوندم به اتاقش ضربان قلبم به طور واضحی بالا رفت و اولش که هنگ بودم اخه تا از فاز خواب بیام بیرون طول می کشه بعدش اولین فکری که به ذهنم خطور کرد این بود که بهش استامینوفن بدم تا شاید اروم بشه ولی ستایش همچنان گریه می کرد و پشت سرش رو نشون می داد که درد می گیره ذهنم به همه جا می رفت همیشه هم که بدترین احتمالات میاد تو ذهنم نمی دونم به خاطر دیدن این سریال فرینج هست یا سابقه ی درخشان بچه های من تو بیماری خلاصه که در کسری از ثانیه یادم اومد سه شنبه که ستایش از مهد اومد و گفت ارشام اونو زده گفته بود که توی سرش زده هیچی دیگه با همسر جان سریع حاظر شدیم و رفتیم بیمارستان اتیه حالا همین که رفتیم توی ماشین ستایش دیگه ساکت شد و گریه نمی کرد اما می گفت هنوزم سرش درد می کنه اونجا یک متخصص کودکان ستایش رو معاینه کرد و گفت یک کمی گوشش التهاب داره و ممکنه به خاطر سرماخوردگی سردرد داشته باشه بعدشم که من جریان ضربه ی توی مهد رو گفتم گفتش که خیلی بعیده با توجه به این که حدود ۴۰ ساعت از اون ضربه می گذره خیلی بعیده که این سردرد ها واسه خاطر ضربه باشه ولی وقتی از سوابق بیماری ستایش پرسید و منم جریان رو گفتم بهم گفت بهتره یک ساعت همین جا تحت نظر باشه و اگه یک سی تی اسکن از سرش بگیرین خیلی بهتره می دونین همیشه همین طوره چه وقتی سپهر کوچیک بود و واسه خاطر یک بیماری سطحی می بردمش اورژانس و چه حالا واسه ستی تا متوجه سابقه ی بیماریشون می شن یکدفعه احتیاط بیشتری می کنن شایدم حق دارن هیچی دیگه یک ساعت اونجا وایستادیم و ستایش هم دیگه گریه نمی کرد و تازه بازیش هم گرفته بود بعدشم ترجیح دادم اول با دکتر احسانی (پزشک انکولوژش)مشورت کنم بعد سی تی کنیم اخه به همین راحتی که نمی شه ستایش رو سی تی کرد حتما باید بهش خواب اور بدیم تا بخوابه و بشه سی تی اسکنش کرد

الان ستایش بهتره دیگه سردرد نداره فقط علایم سرماخوردگی داره به همراه تب و قتی با دکترش تلفنی مشورت کردم گفت شاید این سردرد به خاطر سینوساش بوده باشه حالا شنبه قراره ببرمش مطب تا معاینه اش کنن

اینم اخر هفته ی ما

 

یعنی می تونم!!!

اینجانب با عرض شرمندگی استعداد عجیبی تو خشکوندن گل و گیاه دارم  دیگه فکرش رو بکنین حتی کاکتوس رو هم خشک کردم یعنی عمق فاجعه در این حد ولی بوخودا من هیچ کاره بیدم تازه کلی هم هواشون رو داشتم و هر روز قربون صدقه شون می رفتم ولی نمی دونم چرا خشک می شدن البته منم پرروتر از این حرفام هر وقت این بیچاره ها خشک می شدن با گلدون می رفتم سراغ بازار گل نزدیک خونمون و دوباره یکی دیگه می خریدم همین چندروز پیش که با یکی از کاکتوسای خشک طفلکیم دوباره رفته بودم بازار گل اقای گل فروش بهم گفت می دونستین خشکوندن کاکتوس استعداد می خواد  اینم عکس کاکتوسام هست که امیدوارم اینبار زنده بمونن

 

92956254347673084417.jpg

 

تازه من اینقده اعتماد به نفسم در این زمینه الکی بالاست که یکدونه گلدون گل هم خریدم

 

12339926527482261679.jpg

البته می خواستم بزارمش تو اتاق خوابمون ولی چون پنجره ی اتاق خواب شرقی بود فکر کردم بهتر بزارمش اشپزخونه که نور جنوبی داره

داداش جانمان وقتی گلدون جدید رو دیده می گه بازم می خوای گل خشک کنی خوب چه کاریه این طفلی ها داشتن زندگیشون رو می کردن تو چه اصراری داری بیاریشون خونه و بکشیشون

 

ارشام

امروز برخلاف همیشه که ستایش رو ساعت ۱۱:۳۰ از مهد بر می داشتم ساعت ۱:۳۰ رفتم دنبالش اخه توی مدرسه ی سپهر جلسه اولیا با معلمشون بود و منم به مهدکودک سپردم که دیرتر میام و اگه ستایش دوست نداشت غذا بخوره اصرار نکنن ...بعد از جلسه با سپهر رفتیم مهدکودک ستایش و اونجا تا ستایش اومد گفتم ببین  امروز با داداش اومدم دنبالت و اونوقت خانوم مربی فهمیده و خییییییییییلی خوب ستایش گفت وای من فکر کردم برادرتونه بعدشم که توی ماشین تا برسیم خونه ستایش گزارش داد که ارشام اونو زده و همین موضوع باعث شد که تا همین الان سپهر داره با غیظ از ارشام حرف می زنه و به خواهرش یاد می ده که نزاره کسی اونو بزنه تازه می خواد فردا بره مهدکودک و ارشام رو ادب کنه هی داره بهش می گه نباید اجازه بدی پسرا تورو بزنن اصن با پسرا دوست نشو چون همه شون وحشی ان!!!!توی مکالمه اش با ستی وقتی خیلی عصبی می شه محکم به بالشت مشت می زنه و زیر لب می گه خودم می رم می زنمش به من هم می گه معلمشون باید بیشتر مواظب باشه اصن چرا اجازه داده ارشام کنار ستایش بشینه هرچی هم من می گم مادر جان بیخیال شو بچه ان دیگه دعواشون شده کوتاه نمیاد

حالا البته همین داداش عزیز خیلی وقتا با ستایش دعواش می شه و کتک کاری می کنن ها

 

چرا اخه؟؟؟!!!!

کاش هی نخوایم روابط بین بقیه رو کنترل کنیم هی توی روابط بچه هامون یا خواهر و برادرامون دخالت نکینم چرا گاهی بعضی هامون فکر می کنن اگه با کسی خوب نیستن یا دوستش ندارن بقیه هم نباید دوستش داشته باشن یا حتی باهاش حرف بزنن اخه چرا فکر می کنیم اگه برخلاف میل یکی با کسی که ما باهاش قهریم و طردش کردیم حرف بزنه و رابطه داشته باشه یعنی این که می خواد من رو برنجونه !!!!!!!

الان یک هفته است که دارم به تلفن های گلایه امیز یکی از عزیزام جواب می دم که از اون سر دنیا (مسلما داداشم یا خانومش نیستن ها ) زنگ می زنه و از من گله می کنه که چرا فلانی اون یکی فلانی دیگه رو که من ازش بدم میاد خونه اش راه داده !!!! و هر چی هم من بگم اخه قربونت بشم چه ربطی داره و اخه این موضوع به این کوچیکی رو چرا بزرگش می کنین و از راه دور هی خودتون رو ناراحت می کنین ولیییییییییی.........

خلاصه الان یک هفته هست که تا تلفنم زنگ می زنه ضربان قلبم می ره بالا و بهم استرس دست می ده که نکنه بازم یک مکالمه با کلی انرژی منفی داشته باشم تازه اخه این وسط من چی کاره بیدم !!! یکی دیگه یکی دیگه رو دعوت کرده که به یکی دیگه برخورده ...خوب به من چه واقعا !!!!!

 

 

هوای دونفره

توی همین پست پایینی گفتم که این هوا اصن مراعات حال من رو نمی کنه هی دونفره میشه راستش اگه می دونستم نوشتنش اینقده تاثیر داره خوب یک چیز بزرگتر می خواستم

دیشب توی اون برف و بارون با همسرجان رفتیم قدم زدن البته دیگه اونقدر جوون نیستیم که بی کله بازی دربیاریم و بدون چتر زیر برف راه بریم بالاخره پا به سن گذاشتیم و دوتا بچه داریم و اگه سرما می خوردیم اونوقت کی از بچه ها مراقبت می کرد این بود که ستایش جان رو سپردیم دست مادرشوهر جان جانمان (باز هی بگین قوم الظالمین !!!اخه عروس هم اینقده بی چشم و رو والا!!!) و دوتایی با هم رفتیم زیر برف و بارون واسه قدم زدن و حسابی هم خوش گذشت

الانم دلم مسافرت می خواد کائنات محترم متوجه شدین مسسسسسسسسافرت یک مسافرت درست و درمون ها نه خونه ی مامانم اینا و مامانش اینا

یک اعتراف کوچولو هم بکنم تمام مدتی که داشتیم قدم می زدیم و حرف می زدم اون ته ذهنم هی نگران این بود که نکنه ستایش بی تابی کنه و مامانش رو بخواد ای لعنت به این حس هرچی هم سعی می کردم منحرفش کنم نمی شد می رفت اون عقب مقبای ذهنم ولی بیرون نمی رفت

 

دختر صبور من

می دونم که خیلی کار لوسی هست که یک مامان بشینه و هی از بچه اش تعریف کنه من که این جور مواقع حرصم می گیره و حوصله ام سر می ره و توی دلم می گم اوف فکر کرده نوبرش رو اورده خوب همه ی بچه ها دوست داشتنین و یک سری اخلاق خوب و ویژه ی خودشون رو دارن اما الان دلم می خواد از دخترم تعریف کنم  همینه که هست

نگفته بودم که دخترم رو بردم دندون پزشکی !!!! روز شنبه ستایش رو بردم دندون پزشکی اخه چندتا از دندوناش یک کم لک شده بود و سیاه بود از قبل هم ذهنش رو واسه دندون پزشکی اماده کرده بودم البته قبلا هم دندون پزشکی رفته بود یکبار به خاطر من و چند بار هم واسه خاطر داداشش که اتفاقا به همین علت هم نگران بودم چون سپهر واسه ارتودنسی دندون کشیده بود و توی دندون پزشکی خیلی کولی بازی دراورده بود!!!!! خلاصه که من و ستایش دوتایی باهم رفتیم پیش یک خانوم دکتر مهربون مخصوص نی نی ها و دخترکم مثل یک خانوم نشست روی صندلی مخصوص و خانوم دکتر هم بعد از معاینه گفت دوتا از دندونای اسیاش خراب شده و احتیاج به پر کردن داره و منم گفتم یکیش  رو الان انجام بدین و این گونه شد که ستایش یکی از دندوناش رو عصب کشی کرد بدون این که جیغ و داد کنه فقط هر از چند گاهی دست من رو که توی دستاش بود فشار می داد بعدشم چون خیلی دختر خوبی بود خانوم دکتر بهش جایزه داد این شنبه هم باید دوباره بره که پرش کنن کلا ستایش دختر صبوریه و موقع ازمایش خون دادن هم اصن صداش در نمیاد و فقط چشماش رو می بنده و اروم میشینه تا کارش تموم بشه البته که اون خانوم پرستارهایی که ازش ازمایش خون می گیرن هم خیلی مهربونن ما همیشه واسه ازمایش خون به بیمارستان اتیه می ریم از همون موقع که شیمی درمانی می شد تا الان که ماهی یکبار می ره واسه همین دیگه همه اونجا می شناسنش و تا ما رو می بینن کلی اظهار لطف می کنن و با ستایش هم حسابی رفیقن اتفاقا دیروز ستی رو واسه ازمایش خون برده بودم اونجا و دوباره همشون دور ستایش جمع شده بودن و بهم گفتن خیلی بزرگ شده و قیافه اش عوض شده و باورمون نمی شه این همون ستایش کوچولویی هست که با یک کلاه صورتی میومد اینجا و تموم مدت حواسش به کلاهش بود که یک وقت از سرش نیوفته البته خودم هم باور نمی شه که اون روزا بالاخره تموم شده (خدایا شکرت)

فقط خواستم بگم یک دختر دارم شاه نداره تو خوشگلی تا نداره

اصنم یک عدد مامان بی جنبه نیستم

پ.ن: باز این هوا دونفره شده و اصن مراعات حال من رو نمی کنه که خیلی وقته چهار نفره هستیم هییییع!!!

 

 

یک همچین دوستایی داریم ما

صحنه ی اول: با مادرشوهرجان و پدرشوهر جان نشستیم و زن وشوهر دارن با هم حرف می زنن منم مثل یک میزبان مودب سغی می کنم هر از چند گاهی توی بحثشون شرکت کنم همین موقع الناز عزیز زنگ می زنه و منم مثل یک خانوم مودب جوابش رو می دم این دوست جون هم وقتی می بینه من خیلی مودبم و نمی تونم راحت حرف بزنم کلی سر به سرم می زاره و می گه خیلی کیف می ده که تو نمی تونی جواب بدی منم نامردی نمی کنم بهش می گم الان صفحه ی وبلاگ جلوی روم بازه و اگه بازم ادامه بده من مجبور می شم یک کامنت بلند و بالا بزارم  و از این لحظه به بعد دوست نازنینم تبدیل می شه به یک خانوم تمام عیار

صحنه ی دوم : بازم با مادرشوهر جان نشستیم و داریم از زمین و زمان حرف می زنیم و در این بین هم ستایش تمام مدت داره هی سر من رو می چرخونه طرف خودش و حرفای بی سر ته می زنه و سوالای بی مفهوم می پرسه فقط واسه این که من به اون توجه کنم !!!! و با مادرشوهر جان حرف نزنم و سپهر عزیز هم هی با انواع اقسام روش ها غر می زنه و هر ۵ دقیقه یکبار من رو به اتاقش احضار می کنه ...دیگه احساس می کنم واقعا دلم می خواد برم پایین پیش دوستم و طبق روال همیشه روی کاناپه ی قرمزش لم بدم و پاهام رو هم بزارم روی میزش و ازش درخواست یک لیوان چای زعفرانی بکنم و در حالی که ستایش داره با دوستش دریا توی اتاق بازی می کنن من و دوست جون با هم گپ بزنیم این میشه که یک اس ام اس با این مزمون براش می فرستم : (اخه تو چه جور دوستی هستی یعنی واقعا نمی دونی الان باید زنگ بزنی و بگی دریا داره زار می زنه و خاله پریش رو می خواد و بهونه ی ستایش رو می گیره ) بلافاصله دوست جون زنگ می زنه و می گه عزیزم دریا خوابه و اصن هم دلش خاله اش رو نمی خواد و شما هم بهتره بری به مادرشوهر داری با کیفیتت برسی

 

فقط یک خل می تونه یک همچین کاری بکنه

توی نیایشم و دارم با ستایش از کلاس باله برمی گردیم ستی عقب تقریبا خوابه و ضبط ماشین هم طبق معمول روشنه نزدیک خونه که می شم یکدفعه اهنگ شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم  شروع می شه و منم حیفم میاد نصفه تموم بشه واسه همین تا اخر اتوبان به راهم ادامه می دم تا اهنگ تموم بشه بعدش دور می زنم می رم خونه !

پ.ن:نصف مهمونام رفتن ولی نصف دیگشون هنوز هستن

 

در راستای نزدیک شدن به اومدن والده سلطان

با همسرجان نشستیم و داریم چایی می خوریم و منم درحالی که دارم خودم رو لوس می کنم می گم من رو بیشتر دوست داری یا مامانت رو ؟ اونم می گه هر سه تا تون  ستایش رو یادت رفت  بعد هم غش غش می خنده

ولی من که می دونم ستایش رو بیشتر دوست داره هیییییییییییییع!!!

 

 

معیار زیبایی!!!

توی مهمونی سپهر بین من و دایی ممر نشسته اونوقت من به سپهر می گم مامان جان هیچ می دونستی خیلی خوشگلی ...دایی ممر در حالی که چشماش از تعجب گرد شده خطاب به سپهر می گه مامانت داره جوک می گه یک وقت باور نکنی ها دایی...بعدشم به من می گه نه خداییش این پسر کجاش خوشگله ...منم گفتم ببین چه موهای خوش رنگی داره چشم و ابروش خیلی قشنگه اون چال روی گونه اش وقتی که می خنده که دیگه معرکه ست ... داداش عزیزمان هم درحالی که با سرش داره به همسرجانمان اشاره می کنه می فرمان البته معیارهای زیبایی شناسیت با اون انتخابت کاملا معلومه

متنفرم از هر چی فاصله

نیم ساعت پیش داداشم دفاع کرد و سهم من از جلسه ی دفاعش فقط یک عکس بود اونم به لطف زن داداشم که برام وایبر کرده بود

 

جریان سیال زندگی

 

زندگی همچنان در جریانه و من بهترم نه این که فکر کنین حتی یک اپسیلون از غرغرهای سپهر کم شده ها نه اصلن ویا ستایش موقع مهد رفتن ادا درنمیاره نخیر اونم هنوز ادا داره منتها من صبح ها که از خواب پا میشم با سرعت غیرقابل باوری به ستی صبحانه می دم ( صبحانه ی سپهر رو باباش اماده می کنه من یک کم دیرتر پا می شم) و مقدمات نهار رو اماده می کنم بعدشم ستایش رو حاضر می کنم و یک مانتو تنم می کنم و بدون این که حتی فرصت کنم یک نگاهی توی اینه به خودم بندازم از خونه میایم بیرون و  می ریم مهد فقط دوتا سوییچ با خودم می برم که یکیش رو می دم خدمت پرنسس و با اون یکی دوباره سوار ماشین  می شم و می رم ورزشگاه انقلاب و اونجا مشغول پیاده روی می شم در حالی که یک گوشی تویه گوشمه و دارم اهنگای مزخرفی که توی گوشیم هست گوش می دم و سعی می کنم به هیچی فکر نکنم هیچی

خلاصه اگه یک روز صبح اومدین ورزشگاه و دیدین یک خانوم ژولی پولی ودست و رو نشسته ای همین جوری داره راه می ره و حواسشم به ادمای دور و برش نیست مطمئن باشین که خودمم

هفته ی دیگه مهمون دارم اونم از نوع قوم الظالمین

دیگه عذاب وجدان ندارم

یادتون میاد که توی این پست گفتم همسر جان مذاکره کننده ی خوبی هست و باید به تیم مذاکره کننده ی هسته ای معرفیش کنم فقط نگران گریه کردن خانوم اشتون و طبعات بعدش بودم که منصرف شدم ولی به شدت عذاب وجدان داشتم که به خاطر وطنم حاضر به فداکاری نبودم ولی اقای ظریف مشکل رو حل کرد تازه کار به جاهای باریک و گریه و این حرفا هم نکشید  دستش واقعا درد نکنه حالا باید همسرجان رو بفرستم پیش ایشون تا فن مذاکره رو بهتر یاد بگیره و ببینه با یک خانوم چطور باید مذاکره کنه تا اشکش درنیاد

 

حتی حوصله ی عنوان پیدا کردن هم ندارم !

سه روزه که حتی لپ تاپم رو باز هم نکردم  هم سرم شلوغه هم کلافه ام هم خسته ام هم ذهنم درگیره هم دلخورم هم عصبانیم هم ناراحتم هم ..... خودم هم نمی دونم چمه! فقط یک کم تنهایی و ارامش می خوام چندوقته که خیلی دورم شلوغ بوده همه اش یا مهمون داشتم یا مهمونی بودم نه این که بد باشه ها خونه ی ما کلا خونه ی پر رفت و امدیه فقط من یک اخلاق گند دارم و اونم اینه که هی سعی می کنم اطرافیانم رو راضی نگه دارم و اینجوری هی خودم رو سانسور می کنم یعنی خیلی پیش میاد که از یک حرفی یا کاری ناراحتم در حدی که دلم می خواد داد بزنم اما بروی خودم و طرف مقابلم نمیارم تا نکنه یک وقت نفر سومی که توی خونه هست حالا می خواد مامانم باشه یا بچه ام یک وقت ناراحت بشه تازه خیلی وقتا اصن نمی تونم منظورم رو برسونم مثل همین الان که دارم چرت می نویسم و این بیشتر کلافه ام می کنه ....از دست همسرجان دلخورم بازم طبق معمول خودش نمی دونه اینبار ختی خودم هم نمی دونم چرا این قدر شدید دلخورم شاید چون هی چیزای کوچیک و کوچیک روی هم جمع شده

سپهر رو بردم دکتر و اصن راضی نبود اخه توی فاصله ی ۶ ماه بین این ویزیت و ویزیت قبلی سپهر زیاد همکاری نکرد و بریسش رو نمی بست واسه همین انحنای پشتش نسبت به دفعه ی پیش بیشتر شده بود از اون روز دارم خودم رو سرزنش می کنم اخه مثلا من مادرم و باید بیشتر حواسم باشه درسته که خیلی غر می زنه ولی خوب می خواستم مادر نشم باید تحمل می کردم باید یک راهی پیدا می کردم تا مجابش کنم ببنده این دفعه واسه ۴ ماه دیگه وقت داده

دکتر ارتودنسش هم واسش براکت گذاشته البته هدگیرش رو هم باید استفاده کنه خلاصه که همه ی شرایط واسه غر زدن و بدقلق شدن سپهر مهیاست و من تموم سعیم رو می کنم که هم کوتاه نیام و هم باهاش درگیر نشم ولی واقعا کلافه شدم دلم دو ساعت تنهایی محض می خواد کسی نباشه بگه مامان مامان مامان

سپهر استاد غرزدنه یعنی اگه رشته ای به نام غر زدن وجود داشت من مطمئنم که این پسر براحتی می تونست استاد این رشته بشه وقتی از خواب پا میشه غر می زنه که من هنوز خوابم میاد و من چقدر بدبختم که به این زودی باید بیدار بشم ....موقع صبحانه خوردن غر می زنه که نون ها سفتن و من نمی تونم بجوام و خوش به حال ستایش که خوابه .....از مدرسه که میاد غر می زنه که این بریس خیلی بده و هی شلوارم روش لیز می خوره و من نمی تونم سر کلاس تمرکز کنم و ...موقع نهار غر می زنه چرا ادم باید غذا بخوره و من از غذا خوردن متنفرم ...موقع مشق نوشتن غر می زنه چقدر زیادن و خوش به حال ستایش که مدرسه نمی ره و موقع کارتون دیدن غر می زنه که اه باز تکراری گذاشت و این چه وضعشه و یا غر می زنه که اه باز پارازیت داره من نمی فهمم که چی شد و ....موقع خواب غر می زنه که من با این پلاک و بریس خوابم نمی بره و من چقدر بدبختم و چرا باید بریس داشته باشم و ....