این روزا اصلا حال و حوصله ندارم نمی دونم به خاطر جو سنگین و غمگین این روزاست یا سرما و هوای بارونی و دلگیر و یا شایدم درگیریهای فکریم...نمی دونم خلاصه که اصلا حال و حوصله ندارم و به تمام زمین و زمان گیر می دم ...دوباره دوچار این یاس فلسفی شدم که چرا بدنیا اومدم ؟!
شیمی درمانی ستایش انجام شد این بار طفلی بدون حرکت وایستاد تا رگش رو بگیرن فقط گوله گوله اشک می ریخت که دردش میاد ...رگش راحت پیدا شد اما نمی دونم چی شد که وقتی داشتن اخرین دارو رو تزریق می کردن رفت زیر پوستش و سریع انژِیو رو از دستش در اوردن و بقیه ی دارو رو از طریق رگ دست دیگش تزریق کردن ..ستایشم گریه می کرد :( من که دختر خوبی بودم و دستم رو تکون ندادم چرا دوباره بیزم (امپول) می کنین)...حالا اون قسمتی از دستش که دارو رفت زیر پوستش قرمز شده درد می کنه اتفاقا دفعه ی قبل اناهیتا (یک دختر بچه ی ۵ساله که اونم تومور ویلمز داره)دارو رفته بود زیر پوست دستش و چند جای دستش تاول زده بود تاولاش مثل حالت سوختگی می مونه اصطلاحا هم بهش می گن سوخته من چقدر دلم برای اناهیتا سوخت و دعادعا می کردم این اتفاق برای ستایش نیافته اما...
نمی دونم این چه حکمتیه که از هرچیزی نگرانم سرم میاد کلا به این نتیجه رسیدم هرچی صبوری می کنی بیشتر سختی می کشی انگار خدا می خواد ببینه بالاخره کی صبرت لبریز می شه مثلا همین اناهیتا مادرش موقع زایمان از دنیا می ره و این دختر می مونه با پدرش که بعد از فوت مادرش دیگه با مادربزرگش زندگی می کنن از شمال میان اینجا برای شیمی درمانی هر دفعه هم پدرش و مادر بزرگش همراهش هستن گاهی وقتا زن عموش هم همراهشون میاد دلم کباب می شه وقتی این خانواده رو می بینم پدرش دیگه ازدواج نکرده مادر بزرگه هم تموم زندگیش این پسرش و نوه اش ...اخه خدا جونم یک دختر کوچولو چرا باید این همه سختی ببینه
این دفعه یک مریض جدید ویلمز اورده بودن که قبلا یعنی سال ۸۴ هم مریض همین اقای دکتر بوده اون سال باتشخیص ویلمز عملش می کنن و کلیه اش رو در میارن و بعد هم شیمی درمانی رو شروع می کنن اما پدر و مادر این بچه درمان رو نصفه رها می کنن یعنی اون ۱۰هفته پشت سر هم شیمی درمانی رو میان بعد دیگه پیداشون نمی شه حالا دوباره اومدن اما این بار اون یکی کلیه یعنی تنها کلیه بچه سرطانی شده . باید کلیه رو دربیارن و این طفل معصوم علاوه بر درد و رنج شیمی درمانی باید تا اخر عمرش دیالیز بشه یا لااقل تا وقتی که یک مورد پیوندی براش پیدا بشه ...اخه چرا خدا جونم
من فکر می کردم بعد از ۵ سال از قطع درمان اگه سرطان برنگرده دیگه برنمی گرده ولی این مورد جدید من رو نگران کرد
پارسال همین موقع من و ستایش بیمارستان بودیم ...گلبولهای سفیدش پایین اومده بود و نوتروفیلهاش صفر شده بود تب هم داشت که اصطلاحا بهش تب نوتروپنی می گن ..چه روزای بدی بود با این که هر روز بهش امپول نئوپژن(برای بالا بردن گلبولهای سفید) می زدن بازم تعداد گلبولا هر روز کمتر می شد کار منم گریه کردن بود توی همون ایام برادر دوست صمیمیم براثر سرطان فوت کرد فقط ۳۰ سالش بود دیگه حال روز خودم رو نمی دونستم بیشتر از این که نگران دوستم باشم نگران زن جوونش بودم که ۴۰ روز پیش پدرش رو از دست داده بود و حالا هم همسرش این خانوم جوون مادرش رو هم در کودکی از دست داده بود حالا دیگه واقعا بی کس شده بود ....اخه چرا خدا جونم
این اخه چرا ها این روزا هی توی سرم چرخ می خورن و چرخ می خورن ...ادم درون گرایی هستم برای همین این سوال ها توی سرم هی دور میزنن و بعد می خورن به در ودیوار این جمجمه و نمی تونن بیان بیرون همون جا ته نشین می شن روی هم تلنبار می شن و سرم ورم می کنه
خونه هم به هیچ جا نرسید یک کمی دنبال خونه گشتم اما تا اونجا رو نفروشیم این دنبال خونه گشتن فایده نداره حالا من بگردم و خونه بپسندم وقتی پول نداریم که نمی شه بگیم اقا شما خونه ات رو بفروش به ما اما صبر کن هر وقت خونه ی خودمون فروش رفت پولت رو بهت می دیم دیگه دنبال خونه نمی گردم کلافه شدم از بس از این بنگاه به اون بنگاه رفتم و تازه کلی هم اعصابم خورد می شد که با این پول نمی شه کاری کرد
شفاف نوشت:من ادم مذهبی نیستم یعنی فقط به خدا اعتقاد دارم منظورم اینه که مسلمون نیستم یعنی مسلمون واقعی (کسی که نماز می خونه و روزه می گیره و...)نیستم وگرنه که اسمن مسلمونم خودمم نمی دونم چی گفتم فقط یک لحظه احساس کردم بعضی از خواننده هام من رو یک ادم معتقد می دونن و اصلا برای همین اینجا رو می خونن خواستم شفاف سازی کنم یک وقت مدیونتون نباشم