روزای برفی

این قدر ذوق کردم که برف اومده دیروز صبح همون موقع که از اسمان داشت گوله گوله برف درشت می ریخت تصمیم گرفتم با ستایش بریم بیرون تا براش لباس بخرم  گفته بودم که مهمونی دعوتیم اونم دوتا (اخ جون) خوب الان یکساله که ما مهمونی نرفتیم (برای همینه که اینقدر ذوق مرگم) لباس مهمونی های پارسال ستایش هم که براش کوچیک شده توی این مدت هم براش لباس نخریده بودم نه حوصله اش رو داشتم ونه اصلا لازمش می شد در نتیجه توی اون برف مادر و دختر شال و کلاه کردیم بریم خرید اما موفق نشدم ماشین رو از پارکینگ دربیارم اخه از پارکینگ تا در خروج یک سطح شیب داره که روش برف نشسته بود من هر بار تا نصفه مسیر می رفتم بعد ماشین سر می خورد برمی گشت پایین بعد از سه بار تلاش دیگه بیخیالش شدم و به ستایش گفتم برمی گردیم خونه حالا اونم گریه که من دامن می خوام دیگه مجبور شدم بیارمش توی کوچه یک کمی باهم برف بازی کردیم و بهش قول دادم یک روز دیگه براش بخرم حالا ببینم امروز موفق می شم برم خرید یا نه

وقتی برف میباره تلویزیون ما تعطیل می شه اخه ما حتی شبکه های ایران رو هم از طریق ما*هوا*ره می گیریم دیروز حوصله ام سر رفته بود همسر هم رفته ماموریت و ما سه تا تنها بودیم یک کم کتاب خوندیم بعد بدو بدو بازی کردیم یعنی من دنبال اون دوتا می دوویدم و اون ها هم فرار می کردن  بعد هم یک اهنگ گذاشتیم و سه تایی رقصیدیم خیلی کیف داشت

امروز صبح اول سپهر رو بیدار کردم بعد اومدم توی اینترنت و دیدم مدارس تعطیله بهش می گم برو بخواب مدرسه تعطیله اونم می گه تو چه مامانی هستی اول باید مطمئن بشی که مدرسه تعطیل نیست بعد من رو بیدار کنی

دیشب ستایش می گفت :(مامان بیا منو بوس کن اخه بوسات طعم توت فرنگی می ده)

از بیانات گهربار پسرجانمان:(فقط احمق ها عاشق می شن)

 پ.ن : چرا اون پست پایین تره این طوری شده نوشته هیچ عکسی یافت نشد یعنی چی اونوقت؟

 

معرفی پزشک

همون طور که قول داده بودم توی این پست می خوام پزشکای ستایش رو معرفی کنم اما قبلش لطفا به این نکته توجه کنین که این صرفا یک معرفی است  و شما به عنوان یک پدر ومادر اون پزشکی رو برای درمان فرزندتون انتخاب کنین که بهش اطمینان و اعتماد دارین چون اعتماد یکی از مهمترین مولفه ها برای درمان است

دکتر مولائیان جراح کودکان که ستایش رو ایشون توی بیمارستان کودکان بهرامی عمل کرد و کلیه اش رو دراورد   شماره ی مطبشون :۸۸۸۴۵۱۷۱     ادرس مطبشون :مطهری(تخت طاووس) خیابان جم ساختمان پزشکان جم

دکتر محمدعلی احسانی متخصص کودکان و فوق تخصص خون و انکولوژِی  که ستایش تحت نظر ایشون شیمی درمانی می شه    شماره مطبشون : ۸۸۳۳۵۹۰۵   ادرس مطب: بزرگراه جلال ال احمد روبروی دانشکده مدیریت  ابتدای زیر پل گیشا  کوچه اول پلاک ۶

البته شیمی درمانی توی بیمارستان کودکان بهرامی انجام می شه

رادیولوژی و سونوگرافی دکتر مهرزاد مهدیزاده که کار کودک انجام می دن و از یک هفته قبل باید وقت بگیرین و خیلی هم شلوغ     شماره:۸۸۹۲۷۷۳۵-۶      ادرس: مطهری  میرزای شیرازی جنوبی  نبش کوچه ۱۸ پلاک ۱

سی تی اسکن هم مرکز سی تی اسکن صبا که اونها هم کار کودک انجام می دن شماره تماس:۶۶۴۳۸۷۲۱   ادرس:بلوار کشاورز  خیابان دکتر قریب  مرکز طبی کودکان

 پ.ن:اخ جون بالاخره تهران برف اومد

پ.ن: بازم اخ جون ما شب یلدا مهمونی دعوتیم اونم دوجا یکی خونه خاله همسر جان  اون یکی هم خونه یکی از دوستان البته این دوست جونم چون ما یک جای دیگه هم دعوت بودیم به خاطر ما مهمونیش رو یک شب عقب انداخت (یک همچین ادم مهمی هستم )

 

شیمی درمانی

روز یکشنبه با همسر رفتیم برای شیمی درمانی همیشه من ومامان با هم ستایش رو می بردیم اما اینبار تازه صبح که از خواب پاشدم یادم اومد کسی نیست در رو برای سپهر باز کنه اخه همیشه داداشم بود از وقتی هم رفته سربازی ستایش دو بار شیمی درمانی شده که یکبارش بابام هم از مشهد اومده بود و اون توی خونه منتظر سپهر مونده بود یک بار دیگه اش رو هم اصلن یادم نمیاد چی کار کردیم  (باورم نمی شه هر چی فکر می کنم یادم نمیاد مثل اینکه دارم پیر می شم) خلاصه که مامان موند خونه و من و همسر با ستایش رفتیم طفلی ستایش اصلن فکرشم نمی کرد که با باباش بره برای این کار برای همین خیلی خوشحال و سرحال اومد توی ماشین البته چند جا توی مسیر شک کرد و از من می پرسید داریم کجا می ریم منم حرف رو عوض می کردم تا وقتی که رسیدیم جلوی بیمارستان که با ناباوری به باباش نگاه کرد و گفت :(بابایی منو نبر بیز(امپول) کن)

رگش راحت پیدا شد و تزریقش بدون درد سر انجام شد وقتی هم کارش تموم شد به خانوم پرستار گفت :(خانوم پرستار دوست ندارم) چون گلبولای سفیدش پایین بود دکتر گفت دو نوبت باید امپول نئوپوژن بزنه که دیروز  زد و امروزم عصری می برمش و امپولاش رو می زنم تهوع و بی حالیش هم از امروز دیگه برطرف شده

این عکس زیری هم چند ساعت بعد از شیمی درمانیه که بی حال روی مبل نشسته بود و داشت کارتون می دید که خوابش برد

img_2859 (2).jpg

 

این یکی هم مال همین امروز صبح که دوباره شده همون ستایش شیطون و داره بازی می کنه

img_2872.jpg

 توی بیمارستان وقتی دکتر داره بیماراش رو ویزیت می کنه معمولا چند تا از شاگرداش هم هستن که براشون نوع هر بیماری و نحوه درمانش رو توضیح می ده اون روز یک پسر حدودا ۱۷ ساله هم تنها اومده بود ودکتر داشت برای شاگرداش می گفت که از ۱۱ سالگی باتشخیص سرطان خون درمان رو شروع کردن و نکته ی جالبش این بود که هر دفعه هم تنها از دزفول برای شیمی درمانی میومده تهران و برمی گشته حتی موقعی که ای تی هم داشته تنها میومده  کسایی که با شیمی درمانی اشنایی دارن می دونن ای تی چقدر دردناکه اونوقت این بچه ۱۱ ساله تنها میومده و برمی گشته ....شکرخدا درمانش تموم شده بود الان برای چکاپ میاد 

دکتر معتقده اگر محک نبود خیلی از بیمارا درمانشون رو نیمه رها می کردن اخه سرطان خیلی بیماری پرهزینه و زمان بری است الانم که علاوه بر گرونی دارو کمبودش هم دردسری شده

 

 

هفته ی 57 ام

امروز صبح مامانم ازمشهد رسید همیشه جمعه با قطار راه میوفته تا شنبه اینجا باشه و یکشنبه هم شیمی درمانی انجام می شه و معمولا هم سه شنبه یا چهار شنبه برمی گرده تا دوباره سه هفته ی دیگه بیاد ....ستایش تا مامانم رو دید گریه کرد که :ماجون برو مشهد نیا پیش من ....طفلی مامانم ...این بچه شرطی شده که هر وقت ماجونش میاد باید شیمی درمانی بشه برای همین اصلا چشم دیدن مامانم رو نداره صبح هم بردمش برای ازمایش خون اصلن راضی نشد مامانم هم باهامون بیاد می ترسید بریم برای شیمی درمانی ...با ازمایش خون راحت کنار میاد یعنی فقط موقع خون گرفتن یک ذره گریه می کنه اما بعدش زود اروم می شه امروز دو تا فاکتور جدید هم علاوه بر سی بی سی (هر کاری کردم نتونستم انگیلیسی بنویسم چرا ؟ نکنه من خیلی ناشیم )بود یکیش ال دی اچ یکی هم سی ار پی هنوز فرصت نکردم توی اینترنت بگردم و ببینم چی هستن ولی فکر کنم مربوط به کبد می شن هر دوتاش توی رنج نرمال بود فقط گلبول های سفیدش پایین بود که احتمالا دکتر دوباره امپول نئوپوژن رو تجویز کنه

فردا می شه ۵۷ امین هفته ی شیمی درمانی وتا ۶۰ هفته فقط یک نوبت دیگه باقی می مونه

بیمارستان شرق تهران است ما هم غرب تهرانیم از ساعت ۷:۳۰ دقیقه ی صبح هم شروع می کنن به نوبت دادن دکتر هم معمولا ساعت ۱۰:۳۰ میاد من همیشه صبح زود می رم بیمارستان و نوبت می گیرم بعد هم برمی گردم و ستایش رو حدودای ساعت ۹:۴۵ می برم که تا موقعی که دکتر میاد ما هم برسیم بقیه بیمارا معمولا همون صبح زود که میان نوبت می گیرن همون جا هم ازمایش خونشون رو می دن و تا دکتر بیاد جواب ازمایششون هم حاضر می شه اما ستایش چون از لحظه ای که از در خونه میایم بیرون تا موقعی که از بیمارستان بیرون بیایم در حال گریه کردنه (گریه کردن که چه عرض کنم زار زدن) انگار حس ششمش بهش می گه می خوایم بریم کجا برای همین من سعی می کنم مدت زمان کمتری رو بیمارستان باشیم و ازمایشش رو روز قبل توی یک بیمارستان نزدیک خونه می برم

با این که الان یکساله که می ریم برای شیمی درمانی اما من بازم استرس دارم همه اش نگرانم حتی گاهی خودم احساس تهوع می کنم ...خدا کنه رگش راحت پیدا بشه ...خدا کنه زیاد تهوع نداشته باشه ...خدا کنه همه چی به خیر بگذره و کوچولوی من کمتر اذیت بشه

پ.ن:چند وقته کسایی که با سرچ کلمه تومور ویلمز می رسن به این وبلاگ زیاد شده فقط امیدوارم که این نشونه ی زیاد شدن این بیماری نباشه ولی در اولین فرصت یک پست می ذارم و پزشک هایی رو که ستایش تحت نظر اونا بوده رو معرفی می کنم شاید بدردتون بخوره

پ.ن:سپهر فردا امتحان علوم داره و پس فردا تاریخ و مدنی و دیگه امتحان ها تموم می شه تا دی ماه که نوبت امتحان های پایان ترمشه و منم یک نفس راحت می کشم از این مشق نوشتن توی این مدت امتحان ها ورزشش (حرکات اصلاحی) رو انجام نداد حالا ازدوشنبه دوباره باید باهاش کلنجار برم تا دوباره مرتب ورزش کنه ..از دست این بچه

 

مشقای من

این روزا سپهر امتحان داره و من حسابی مشغولم اصلا نمی فهمم چطوری شب شد امتحان های میان ترمشه البته خودش درس می خونه اما ستایش نمی ذاره همه اش می ره پشت در اتاقش و محکم می زنه به در که بیا با من بازی کن اگه بازی نکنی خواخری غصه می خوره ...منم مجبورم همه اش سر ستایش رو گرم کنم تا مزاحم داداشش نشه تازه باید کلی هم سوال امتحانی براش طرح کنم یعنی این معلم جانش گفته باید ماماناتون براتون ۵۰ تا سوال امتحانی طرح کنن و شما حل کنین ..منم که از مشق نوشتن متنفرم اما مجبور شدم برای یکشنبه که امتحان ریاضی داشت ۵۰ سوال ریاضی برای دوشنبه هم ۵۰ تا سوال بخوانیم و بنویسیم و روز شنبه هم که دیکته داشت باید ۵ صفحه دیکته بهش می گفتم ...الان اینقدر خوشحالم که به خاطر الودگی هوا مدارس تعطیل شدن  حداقل کمی استراحت می کنم تا راند بعدی امتحانات.. اصلنم نمی فهمم چرا باید این همه سوال طرح کنم خوب عزیزم بگو ازشون درس بپرسیم

امروز یکی از دوستام پسرش رو اورده اینجا اخه فقط مدارس و ادارات دولتی تعطیلن اما کسایی که جاهای خصوصی کار می کنن باید برن سرکار مثل همسر جان و این دوست من ...سپهر حسابی خوشحاله و با دوستش توی اتاق دارن بازی می کنن درم بستن و ستایش رو راه نمی دن ...بیچاره ستایش هی میره پشت در و التماس می کنه اما اینا می گن تو دختری و بازیهای ما پسرانه است و نمی شه بیای تو ...ستایش هم دست به دامن من شده و می گه مامان من پسرم ببین شلوار دارم ...بازم من باید سرش رو گرم کنم تا مزاحم بازی داداشش نشه ..عجب گیری کردم ها

دیروز ستایش نشسته پشت سنتور داداشش و مثلا اهنگ جان مریم رو می زنه تازه اهنگش رو هم می خونه البته به روش خودش : خاله مریم چشماتو باز کن        به من نیگاه کن

                                   خورشید خانوم در اومده            هوا ففید شده

                                 بیا بریم ددر خونه ببینیم              نازت کنم

این بیا بریم خونه ببینیمش از همه باحال تر بود از بس این روزا دنبال خونه گشتیم بیرون رفتن رو معادل با خونه دیدین می دونه ..هرچند که دیگه چند روزه بیرون نمی ریم و خونه هم نمی بینیم از بس هوا کثیفه می ترسم مریض بشه

دیشب نصفه شبی از خواب بیدار شده و من رو صدا می کنه :(مامان مامان پاشو موهام رو ناز کن )منم خواب الود می گم چی میگی اونم دوباره تکرار می کنه که موهام رو ناز کن ..منم کله کچل دوست داشتنیش رو ناز می کنم تا خوابش ببره

یکشنبه ستایش نوبت شیمی درمانی داره اگه این تعطیلی پیش نمی اومد امتحان های سپهر شنبه تموم می شد اما الان فکر کنم تا دوشنبه طول بکشه اون هفته هم که من به خاطر ستایش سزم شلوغه برای همین تصمیم گرفتم سوال های امتحانیش رو توی همین چند روز طرح کنم احتمالا بازم معلمشون می گه ۵۰ تا سوال پس من از الان برای علوم و تاریخ و جغرافی و مدنی سوالام رو طرح می کنم حسابی مشق دارم

 

ستایشانه

پست قبلی خیلی غمگین بود و بار منفی داشت برای همین تصمیم گرفتم یک مطلب دیگه بزارم تا اون پست غمگین بره پایین ...اول ازهمه این که حالم بهتره ...چقدر خوبه ادم با نوشتن تخلیه می شه و از همه خوبتر این که بقیه هم درکش می کنن و باهاش همدردی می کنن اینا چیزایی که توی این مدت وبلاگ نویسی کشفشون کردم ..گفته بودم که ادم درون گرایی هستم شایدم جبر زمونه من رو درون گرا کرده خوب خواهری ندارم که باهاش دردو دل کنم مامانم هم به اندازه ی کافی به خاطر من وبچه هام غصه خورده و دلم نمی خواد ناراحتش کنم برای همین مشکلاتم رو بهش نمی گم دوست دارم فکر کنه که یک دونه دخترش خیلی هم خوشبخته با اقایون هم که نمی شه درد ودل کرد منظورم برادرام وهمسرم هستن به جای همدردی همش می خوان بهت راه حل نشون بدن اونم راه حل هایی که فقط به درد عمه ی محترمشون می خوره تازه بعضی وقتا مشکل همین اقایون هستن (اینجا دیگه منظورم همسر جانه) چند وقت پیش سر همین موضوع خونه حسابی از خجالت هم در اومدیم ای بابا بگذریم..خلاصه که می خواستم بگم این وبلاگ نویسی برام تجربه ی جالب و دلنشینیه و این که این همه دوست پیدا کردم که نگرانم هستن و برای ستایشم ارزوی سلامتی می کنن ..حسه خوبی بهم می ده

واما موضوع این پست می خوام کمی از ستایش بنویسم تا هم این شیرین کاری هاش رو ثبت کرده باشم و هم حال وهوای این وبلاگ رو عوض کنم

چند روز پیش سر اسباب بازی با سپهر دعوا می کردن درواقع خانوم داشت زور می گفت و اسباب بازی های سپهر رو برمی داشت و می گفت مال منه ..سپهر هم بهش می داد می گفت اینا مال منه اما اجازه می دم باهاشون بازی کنی خلاصه که خانوم دونه دونه اسباب بازی های داداشش رو از اتاقش برداشت و اورد گذاشت توی اتاق خودش و هر دفعه هم گفت این مال منه تا نوبت به عروسک گربه مورد علاقه ی سپهر رسید این عروسک رو سپهر از ۳ساگی داره یادم میاد هر جا می رفتیم اونم با خودش میاورد البته الان دیگه خجالت می کشه با این عروسکش بره بیرون اما همیشه روی تختشه و شبا با اون می خوابه ..ستی خانوم هم رفت سراغ همین عروسک و برش داشت دیگه صدای سپهر دراومد که این یکی روحق نداری برداری ..کار داشت به جاهای باریک می کشید که من مداخله کردم و به ستایش گفتم اون ماله داداشته بهش پس بده اونوقت ستایش هم بایک قیافه ی حق به جانب گفت اینجا همه چیز ماله ستیه...کارد می زدین خون سپهر در نمی اومد

ستایش به برادرش داداشی می گه چند وقت پیش دیدم داره می گه خواخری(خواهری) بیا با من بازی کن سپهر هم جواب داد من که خواهر تو نیستم من داداشتم تو هم خواهرم هستی اما ستایش همچنان اصرار داشت که تو خواخریه من هستی سپهر هم عصبانی شد که مگه من دخترم بهم می گی خواخری اصلا تو خواخری نداری فقط منم که خواهر دارم تو هم داداش داری ستایشم شروع کرد به گریه که من نمی خوام داداش داشته باشم من فقط خواخری می خوام  اصولا هرچی سپهر داشته باشه باید این خانوم هم داشته باشه ..سپهرم عصبانی شد که اصلا باشما دخترا نمی شه حرف زد منطق حالیتون نمی شه برای همینه که من نمی خوام زن بگیرم  حالا من نمی فهمم این حرفای خواهرش چه ربطی به بقیه ی دخترا داشت و چی شد که تصمیم گرفت زن نگیره هر چند من از این تصمیمش ذوق مرگ شدم (ایکون یک مادرشوهر بدجنس)

ستایش حسابی داره اذیت می کنه وبه حرفام گوش نمی ده منم قهر می کنم می گم باشه منم دیگه مامانت نمی شه اونم خیلی جدی میگه باشه پس برو مامانه اقا خره بشو 

صدای باز شدن در اسانسور میاد ستایش ذوق می کنه میاد جلوی در میگه اخ جون خرم اومد ..همسر در رو باز می کنه و ستایش رو بغل می کنه ستی هم می گه بابا خر شو من سوارت بشم ..همسر هم درحالی که داره ستی رو روی کولش می ذاره می گه من اسبم و صدای شیهه ی اسب رو در میاره ستایش هم می گه نه تو خری عر عر عر...این بازی خر و اسب یک ساعت ادامه پیدا می کنه و اخرشم همسرم کوتاه میاد که باشه من خرم حالا دیگه ولم کن

 موقع خوابه و همسر کنار ستایش دراز کشیده و داره نوازشش می کنه

همسر:دوست دارم کوچولو

ستایش:توی گوشم بگو عاگشتم

همسر:عاشقتم

ستایش:بگو گلبم امیدم

همسر: قلبم امیدم

ستایش:بگو خوشدلم نازم

همسر: خوشگلم نازم

این مکالمه تا خواب رفتن ستایش ادامه پیدا می کنه...یک همچین دختر خودشیفته ای داریم ما

 

حوصله ندارم...

این روزا اصلا حال و حوصله ندارم نمی دونم به خاطر جو سنگین و غمگین این روزاست یا سرما و هوای بارونی و دلگیر و یا شایدم درگیریهای فکریم...نمی دونم خلاصه که اصلا حال و حوصله ندارم و به تمام زمین و زمان گیر می دم ...دوباره دوچار این یاس فلسفی شدم که چرا بدنیا اومدم ؟!

شیمی درمانی ستایش انجام شد این بار طفلی بدون حرکت وایستاد تا رگش رو بگیرن فقط گوله گوله اشک می ریخت که دردش میاد ...رگش راحت پیدا شد اما نمی دونم چی شد که وقتی داشتن اخرین دارو رو تزریق می کردن رفت زیر پوستش و سریع انژِیو رو از دستش در اوردن و بقیه ی دارو رو از طریق رگ دست دیگش تزریق کردن ..ستایشم گریه می کرد :( من که دختر خوبی بودم و دستم رو تکون ندادم چرا دوباره بیزم (امپول) می کنین)...حالا اون قسمتی از دستش که دارو رفت زیر پوستش قرمز شده درد می کنه اتفاقا دفعه ی قبل اناهیتا (یک دختر بچه ی ۵ساله که اونم تومور ویلمز داره)دارو رفته بود زیر پوست دستش و چند جای دستش تاول زده بود تاولاش مثل حالت سوختگی می مونه اصطلاحا هم بهش می گن سوخته من چقدر دلم برای اناهیتا سوخت و دعادعا می کردم این اتفاق برای ستایش نیافته اما...

نمی دونم این چه حکمتیه که از هرچیزی نگرانم سرم میاد کلا به این نتیجه رسیدم هرچی صبوری می کنی بیشتر سختی می کشی انگار خدا می خواد ببینه بالاخره کی صبرت لبریز می شه مثلا همین اناهیتا مادرش موقع زایمان از دنیا می ره و این دختر می مونه با پدرش که بعد از فوت مادرش دیگه با مادربزرگش زندگی می کنن از شمال میان اینجا برای شیمی درمانی هر دفعه هم پدرش و مادر بزرگش همراهش هستن گاهی وقتا زن عموش هم همراهشون میاد دلم کباب می شه وقتی این خانواده رو می بینم پدرش دیگه ازدواج نکرده مادر بزرگه هم تموم زندگیش این پسرش و نوه اش ...اخه خدا جونم یک دختر کوچولو چرا باید این همه سختی ببینه

این دفعه یک مریض جدید ویلمز اورده بودن که قبلا یعنی سال ۸۴ هم مریض همین اقای دکتر بوده اون سال باتشخیص ویلمز عملش می کنن و کلیه اش رو در میارن و بعد هم شیمی درمانی رو شروع می کنن اما پدر و مادر این بچه درمان رو نصفه رها می کنن یعنی اون ۱۰هفته پشت سر هم شیمی درمانی رو میان بعد دیگه پیداشون نمی شه حالا دوباره اومدن اما این بار اون یکی کلیه یعنی تنها کلیه بچه سرطانی شده . باید کلیه رو دربیارن و این طفل معصوم علاوه بر درد و رنج شیمی درمانی باید تا اخر عمرش دیالیز بشه یا لااقل تا وقتی که یک مورد پیوندی براش پیدا بشه ...اخه چرا خدا جونم

من فکر می کردم بعد از ۵ سال از قطع درمان اگه سرطان برنگرده دیگه برنمی گرده ولی این مورد جدید من رو نگران کرد

پارسال همین موقع من و ستایش بیمارستان بودیم ...گلبولهای سفیدش پایین اومده بود و نوتروفیلهاش صفر شده بود تب هم داشت که اصطلاحا بهش تب نوتروپنی می گن ..چه روزای بدی بود با این که هر روز بهش امپول نئوپژن(برای بالا بردن گلبولهای سفید) می زدن بازم تعداد گلبولا هر روز کمتر می شد کار منم گریه کردن بود توی همون ایام برادر دوست صمیمیم براثر سرطان فوت کرد فقط ۳۰ سالش بود دیگه حال روز خودم رو نمی دونستم بیشتر از این که نگران دوستم باشم نگران زن جوونش بودم که ۴۰ روز پیش پدرش رو از دست داده بود و حالا هم همسرش این خانوم جوون مادرش رو هم در کودکی از دست داده بود حالا دیگه واقعا بی کس شده بود ....اخه چرا خدا جونم

این اخه چرا ها این روزا هی توی سرم چرخ می خورن و چرخ می خورن ...ادم درون گرایی هستم برای همین این سوال ها توی سرم هی دور میزنن و بعد می خورن به در ودیوار این جمجمه و نمی تونن بیان بیرون همون جا ته نشین می شن روی هم تلنبار می شن و سرم ورم می کنه

خونه هم به هیچ جا نرسید یک کمی دنبال خونه گشتم اما تا اونجا رو نفروشیم این دنبال خونه گشتن فایده نداره حالا من بگردم و خونه بپسندم وقتی پول نداریم که نمی شه بگیم اقا شما خونه ات رو بفروش به ما اما صبر کن هر وقت خونه ی خودمون فروش رفت پولت رو بهت می دیم دیگه دنبال خونه نمی گردم کلافه شدم از بس از این بنگاه به اون بنگاه رفتم و تازه کلی هم اعصابم خورد می شد که با این پول نمی شه کاری کرد

شفاف نوشت:من ادم مذهبی نیستم یعنی فقط به خدا اعتقاد دارم منظورم اینه که مسلمون نیستم یعنی مسلمون واقعی (کسی که نماز می خونه و روزه می گیره و...)نیستم وگرنه که اسمن مسلمونم خودمم نمی دونم چی گفتم فقط یک لحظه احساس کردم بعضی از خواننده هام من رو یک ادم معتقد می دونن و اصلا برای همین اینجا رو می خونن خواستم شفاف سازی کنم یک وقت مدیونتون نباشم