لحظات اخر

دیگه ساعت های اخر زندگی توی این خونه است و فردا اسباب ها رو می بریم خونه ی جدید البته هنوز کارای کابینت ها تموم نشده و ما می خواستیم شنبه بریم که کابینت ها هم تموم شده باشه اما اقای صاحبخونه قبول نکرد و ما هم مجبوریم فردا بریم بی خیال اشکالی نداره

با این که کلی از وسایل رو بسته بندی کردم اما هنوزم کلی خرت و پرت باقی مونده نمی دونم چرا تموم نمی شه از امشب سپهر رو می فرستم خونه ی یکی از دوستام که دوتا دختر دوقلو تقریبا همسن و سال سپهر دارن خودش که هیجان زده است و دوست داره زودتر بره پیش دوستاش مامانم هم امروز می رسه و ستایش رو می سپرم دستش و می فرستمشون خونه ی داییم تا یکمی دور و برم رو جمع و جور کنم و ازهمه مهمتر گازمون وصل بشه بعد میارمشون خونه الان دقیقا حس یک عدد کزت رو دارم

دلم برای اینجا و محلمون تنگ می شه دیگه بعد از ۶ سال زندگی توی این منطقه خیلی به اینجا عادت کرده بودم کلا این منطقه رو خیلی دوست دارم از مدرسه سپهر هم خیلی راضی بودم تصمیم هم ندارم مدرسه اش رو عوض کنم خودش هم دوست داره همین جا بره مدرسه یک کم راهش براش دور می شه اما ارزش داره فقط هم یکسال دیگه مونده الان کلاس پنجم هست برای راهنمایی هم می گردم و همون جا نزدیک خونمون یک جایی رو پیدا می کنم راستی معلم زبانش گفت دیگه نمی تونه بیاد چون خونه ی جدید مسیرش براش دور می شه معلم موسیقیش هم همین رو گفت و حالا باید براش دنبال یک معلم جدید بگردم

از وقتی به ستایش گفتم باید چند روز با ماجون(مامانم) بره خونه ی دایی همه اش بهم می چسبه و می گه بدون من جایی نمی ره شب هم چند بار بیدار می شه تا مطمئن بشه که من هستم حتی موقع دستشویی رفتن هم ازدستش راحت نیستم نمی دونم چرا این جوری می کنه اخه نمی تونم که توی این اوضاع با خودم این ور و اون ور ببرمش

خونه ی جدید هم هنوز گاز و تلفن نداره راه پله هاش هنوز نرده هاش وصل نشده و اسانسورش هنوز وصل نشده پارکینگ و انباری هاش هنوز اماده نیست و تازه در اصلی ساختمون هنوز نصب نشده خلاصه که خیلی کار داره تا به یک محل مناسب زندگی تبدیل بشه اما بازم خیالی نیست یعنی چاره ای نیست مجبوریم بی خیال باشیم دیگه برم به کارام برسم

برای همه تون روزای اخر سال خوبی رو ارزو می کنم

 

عزراییل مهربون

گفته بودم که سرماخوردم اما بازهم از رو نرفتم و برای انجام یک کار اداری با وجود تب و سردرد ستایش جان را زدم زیر بغلم و راهی شهرداری منطقه شدم و تازه بعد از ظهر هم برای  سرکشی به کار نقاش سر ساختمان رفتم و شب هم چون سپهر وقت دکتر داشت دوباره دوتاییشون رو برداشتم و رفتم دکتر سپهر توی مطب دکتر احساس کردم که خیلی داغ شدم اما از سرما هم می لرزیدم دیدیم اصلا نمی تونم رانندگی کنم زنگ زدم همسر جان که دارم می میرم و بیا دنبالمان همسر جان هم امدند و موقع برگشت توی ماشین هی ما حالمان بدتر شد اولش فقط ضعف داشتیم و سردمان بود بعدش تهوع و سرگیجه هم بهش اضافه شد و وقتی رسیدیم خونه بعد از این که همه ی محتویات دل و روده مان را بالا اوردیم همون طور دراز کش وسط پذیرایی افتادیم که یک دفعه دیدیم یکی رویمان یک پتو انداخت بعد هم زیر سرمان بالش گذاشت و کمی هم نوازشمان کرد و بعد هم با یک لیوان اب و دارو امد بالای سرمان ما هم که اصلا عادت به این لوس بازی ها نداریم دیگه مطمئن شدیم که مردیم و الان در بهشت هستیم و اون اقایی که دارد از ما پرستاری می کند همان غلمون بهشتی است تا چشممان را باز کردیم تا غلمون مورد نظر را ببینیم دیدیم که ای داد بیداد چقدر شبیه همسر جان است خواستیم به خدا اعتراض کنیم که حالا درست است ما همسر جانمان را دوست داریم اما خوب تنوع هم خوب چیزیست حالا نمی شد این غلمونی که برای پرستاری ازما فرستادی شبیه برد پیت باشد که با صدای گریه های ستایش که می فرمودن مامان نمیر و چشمات رو باز کن فهمیدیم هنوز زنده ایم اما به مدت ۲۴ ساعت خوابیدیم و بعدش هم تا دو روز در رختخواب بسر بردیم و همسر جانمان یک روز سر کار نرفتند و ماندند خانه و بیش از نیمی از وسایل را بسته بندی کردند و ما هم که ندید پدید کلی ذوق کردیم که همسرمان چه کارهایی بلد است

الان که داریم برایتان می نویسیم حالمان بهتر است فقط هنوز سرفه داریم و سینه مان کمی می سوزد خونه مان هم پر از کارتن موز است و تقریبا اکثر وسایل جمع شده است و کار اقای نقاش هم امروز تمام می شود فقط مانده کابینت که نمی دانیم این اقای کابینت ساز بالاخره کی می خواهند تشریف بیاورند

 

یک عددخواهرشوهر

بنده فقط یک عدد زن داداش دارم که اونم با برادرمون در بلاد کفر زندگی می کنن و ما سالی یک بار رویتشان می کنیم چند شب پیش تر که من مثل یک عدد مرغ ساعت ۹ شب در خواب ناز بودم توی خواب و بیداری صدای زنگ تلفن رو می شنیدم که هی زنگ می خورد و هی اقای همسر الو الو می کرد بعدم قطع می شد تا این که همسر جان اومدن بالای سر ما و عرض کردن که فکر کنم برادرت هست اما هی قطع می شه پاشو بهش زنگ بزن منم توی عالم خواب گفتم خوابم میاد و حوصله ی حرف زدن ندارم درنتیجه خود جناب همسر به منزل برادرمان زنگ زدن و زن داداش گرامی گوشی را برداشتن و گفتن می خواستن احوال ما را یعنی شخص شخیص خواهرشوهر را جویا شوند اونوقت همسر جان فرمودن که ایشون خواب هستن و می گن حوصله ی حرف زدن ندارن...فکر کن ما یک همچین همسر نابغه ای داریم صبح که از خواب پاشدم گفتم یادم باشه امروز به زن داداش عزیزم زنگ بزنم و گند دیشب را ماستمالی کنم و مشغول جمع کردن و بسته بندی لوازم توی کمدم شدم که یک دفعه چشمم به یکی از این گوشی های قرمزرنگی افتاد که برای پوشاندن گوشها از سرما استفاده می شه و یادم اومد که ۲ سال پیش همین زن داداش عزیز ما طی یک تماس تلفنی از ما در خواست کردن که برایشان خریداری کنیم چون اونجا زمستان ها خیلی سرد است و گوشهایشان یخ می زند و تاکید کردن که یا مشکی باشد و یا قهوه ای و ما هم رفتیم تی تی میلاد نور و چون فقط قرمز داشت همان را خریداری کردیم و با خودمان گفتیم ما بهتر می دانیم که چه رنگی به ایشان می اید و با موهای مشکی فقط باید گوشی قرمز گذاشت !!! اما در این دو سال که انها دوبار به ایران امده اند بنده کاملا فراموش کرده بودم که بهش بدم شما فکر کن حالا احتمالا این زن داداش ما با خودش فکر کرده که بعد از عمری یک درخواستی از خواهرشوهر عزیزتر از جانش کرده اونوقت بنده پشت گوش انداخته ام هیچی دیگه بلا فاصله زنگ زدم و هر دو موضوع رو براش توضیح دادم یک همچین خواهرشوهر نازنینی هستیم ما

الان که دارم این خزعبلات رو می نویسم تب دارم و سرم درد می کنه و هی عطسه پشت عطسه و از همه بدتر پهلویم خیلی درد داره و منتظرم این همسر جانم دل از اون هووی ما (منظورم کارش است) بکند و بیاید پیش بچه ها تا ما برویم دکتر

از این که دلسا حذف شد خیلی خوشحال شدم دقیقا مثل موقعی که روشنا حذف شد یعنی من الان بدجنسم؟ خوب صدایشان را دوست نداشتم دیگه ولی خیلی دلم می خواد امیرحسین برنده بشه صدایش را از بقیه بیشتر دوست دارم همسر جان هم در این زمینه با من هم عقیده هستن میبینین ماچه وجه اشتراک های مهمی داریم!!!!!!

 

یک هفته ی سگی!!!!

شروع هفته که با تب و مریضی سپهر شد اونم چه تبی با استامینوفن و پاشویه تازه می شد ۳۸ درجه همون شنبه عصر بردمش دکتر و انتی بیوتیک رو شروع کردم اما دو شب اصلا نخوابیدم اخه تبش قطع نمی شد و من ترسیده بودم چون سابقه ی اریتمی قلب داره نگران بودم دوباره ضربانش خیلی بره بالا توی این اوضاع ستایش هم نوبت چکاپ دومش بود و از بد شانسی من توی جواب ازمایش ادرارش دفع گلبول سفید گزارش شده بود و همون طور که مستحضر هستید این فسقلی فقط یک کلیه داره و ما باید حسابی مواظب همین یکدونه کلیه باشیم از اون طرف هم اقا سپهر بعد از دو روز استراحت و مدرسه نرفتن سه شنبه رفت مدرسه اما همون اول صبحی از مدرسه زنگ زدن که سپهر حالش بد شده و بالا اورده تا خودم رو برسونم مدرسه که نصف جون شدم هیچی دیگه حالا مونده بودم اول کدومشون رو ببرم دکتر همسر جان هم که ماموریت تشریف داشتن بعد از کمی فکر کردن و مشورت تلفنی با همسر قرار شد هر دوتاشون رو ببرم پیش دکتر ستایش ناسلامتی ایشون اول تخصص کودکان گرفتن بعدش فوق تخصص خون و انکولوژی برای ستایش که ازمایش مجدد ادرار نوشتن که امروز جوابش اماده شد و خوشبختانه این دفعه همه چی نرمال بود حالا نمی دونم اون دفعه ازمایشگاه اشتباه کرده بود ویا واقعا دفع گلبول سفید داشته الان خوب شده!! درمورد سپهر هم نوع انتی بیوتیکش رو عوض کرد چون هم دل درد داشت هم اسهال شده و هم تهوع داشت الان بهتره اما همچنان وقت غذا خوردن که می شه می گه دلم درد می کنه و من واقعا نمی دونم که چون نمی خواد چیزی بخوره این رو می گه یا واقعا درد می کنه این سپهر کلا بد غذاست برخلاف ستایش که هر چی بذاری جلوش می خوره تازه همه اش هم توی اشپزخونه است و تقاضای انواع و اقسام خوراکی ها رو می کنه  اما اگه من به سپهر هیچی ندم اونم اصلا صداش در نمیاد که گشنمه گاهی اوقات فکر می کنم که فتوسنتز می کنه با ۱۴۰ سانتی متر قد و ۱۱ سال سن فقط ۲۷ کیلو وزن داره !!!!!ا

لازم نیست که توضیح بدم توی این یک هفته سپهر نه بریس بسته و نه ورزش کرده و مسلما بازم لازم نیست توضیح بدم که این رژیم بنده هم به باد فنا رفت از بس که توی این یک هفته استرس این دوتا رو داشتم فقط خوردم حالا نمی دونم چرا با خوردن اروم می شدم ای توی روح هر چی استرس مزخرفه

و اما اوضاع و احوال خونمون :اقای نقاش که قرار بود همین جمعه ی گذشته (یعنی دیروز) خونه رو رنگ کرده تحویل بدن تازه از امروز شروع به کار می کنن و اقای محترم کابینت کار هم که قول ۱۵ اسفند رو داده بودن تازه وسایلشون رو ۲۰ اسفند میارن خونه حالا چقدر طول بکشه تا نصب بشه خدا می دونه ای توی روح هرچی ادم بد قوله

پ.ن:سرم درد می کنه و کسلم برای همین دراز کشیدم و چشمام رو بستم ستایش میاد می گه مامان چرا ناحارتی ؟ می گم سرم درد می کنه می گه بیا من رو بوس کن تا خوب بشی !!!!!!!!

پ.ن: خدا جونم خداییش بهشت برای زیر پای یک مادر خیلی کمه یک چندتا مشوق دیگه هم لازم هست برای مادر شدن

 

کارتن موزی!!!

برای این اسباب کشی احتیاج به کارتن موزی دارم اخه ازهمه ی کارتن ها محکم تره حالا امروز در به در دنبال کارتن می گشتم هیچ کس نداشت اگرم داشتن دونه ای ۲۵۰۰ می فروختن اخرش از یکی سه تا دونه گرفتم به قیمت دونه ای ۱۵۰۰ تومن حالا شما فکرش رو بکن فقط کتاب های اقای همسر شدن ۱۰ تا کارتن غیر از این کتابخونه هم هنوز کار دیگه ای نکردم یعنی کارتن ندارم که جمع کنم موقع جمع کردن کتابا هم هی به روح و روان همسر جان صلوات فرستادم با این کتاب جمع کردنش

سپهر مریض شده تب بالا داره فعلا با استامینوفن پایین اوردم تا عصر بشه و ببرمش دکتر الانم دراز کشیده و داره غر می زنه هی از بریسش بد می گه از سردرد ناله می کنه غر می زنه که مشق زیاد داره و نمی تونه بنویسه حالا من بهش گفتم نمی خواد فردا بری مدرسه اما خوب اون که ول کن نیست باید غر بزنه

اقای کابینت ساز زنگ زده که باید جای چندتا پریز برق عوض بشه به برقکار بگین بره انجام بده بعدش اقای برقکار می گه برای انجام دادن این کارها باید یک سری از کاشی ها رو بکنم و خلاصه که دردسر داره و فلان قدر هزینه برمی داره جناب کابینت ساز هم که می فرمان این هزینه جدا از هزینه ی اولیه است که برای کابینت ها گفتم ما هم هی به اجداد دوتاشون صلوات می فرستیم و صد البته که هماهنگ کردن همه ی این کارا با بنده است و اقای همسر با یک جمله ی هر چی خودت صلاح می دونی انجام بده و اصلا خونه باید به سلیقه ی بانوی خونه چیده بشه ما رو خر می فرماین

دوباره اقای کابینت ساز زنگ زده که پس کی می خواین بیاین گاز و هود و سینکتون رو انتخاب کنین منم با تعجب می گم که مگه همون روزاز توی کاتالوگ نگفتم که چه چیزی می خوام بعد اقا دوباره می فرمان که نه این طوری که نمی شه باید تشریف بیارین اینجا و پولش رو نقدا حساب کنین حالا خودش همون روز گفت که فعلا یک بیعانه بدین و من همه ی خریدا رو انجام می دم اخر سر باهاتون حساب می کنم منم چندتا نفس عمیق می کشم و با خودم می گم اشکال نداره مامان یک کم خونسرد باش بعدش هم به اقای کابینت ساز قول می دم که امشب برم و تکلیف این چیزا رو نهایی کنم اما خوب با وجود مریضی سپهر امروز نمی تونم برم تا ببینم فردا چی می شه

دیگه باید برم سپهر رو ببرم دکتر فقط خدا کنه ستایش نگیره

کاملا معلومه سرحالم نه؟! هیچ مشکلی هم ندارم علی الخصوص مالی!!!!!!

 راسی کیمیاگر جونم شما کجایی؟ خیلی وقته نیستی ها !!!درسته که من سرم شلوغه اما حواسم هست که شما چند وقته غیبت دارین !!!نگرانتم دوستم امیدوارم که مادرتون حالش خوب باشه

 

 

این روزا

خداروشکر کسی توی مدرسه سپهر رو مسخره نکرده بود تازه کلی هم دلداری داده بودن بهش و باهاش همدردی کرده بودن و توی کاراش بهش کمک کردن ...خیالم راحت شد خودم بیشتر نگران بودم ولی هنوز با خوابیدن مشکل داره و یکی دوساعت بعد از خواب بیدار می شه و اصرار می کنه که بریسش رو باز کنم امیدوارم زودتر بهش عادت کنه کل کلش با ستایش هم بیشتر شده احساس می کنم کمی عصبیه که بهش حق می دم .....ستایش هر روز ازم می پرسه مامان بیزام(امپول) تموم شده دیگه منو نمی بری بیمارستان منم می گم اره مامان تموم شده بعد سپهر از اون اتاق داد می زنه نه تموم نشده اگه داداش رو اذیت کنی بیزت می زنم بعد هم که جنگ شروع می شه ....قرار شده اتاق ستایش رو صورتی کنیم و اتاق سپهر رو ابی البته بنا به درخواست خودشون وگرنه که من دوست داشتم همه جا سفید باشه حالا هروقت اون رگ خواهرازاری سپهر گل می کنه به ستایش می گه قراره اتاقش رو سیاه کنیم بعد هم که واضحه دوباره جنگ شروع می شه

دیروز ستایش مامان من شده بود و داشتیم باهم بازی می کردیم اونوقت رفته جلوی اینه و رژ لب من رو برداشته تا اومدم اعتراض بکنم می گه من مامانم تو هنوز کوچولویی نباید رژلب بزنی هر وقت مامان شدی برات می خرم و بعد با اعتماد به نفس همه ی لب و لوچه اش رو صورتی می کنه تازه با رضایت به خودش نگاه می کنه می گه اخه من مامانم !!!!!!!!!!!

پ.ن۱:موهای ستایش داره در میاد و الان همه ی کله اش سیاه شده من کلی ذوق دارم فقط نمی دونم چرا ابروهاش در نمیاد

پ.ن۲:هنوز برای اسباب کشی کاری نکردم فقط سه تا کارتون کتاب جمع کردم نمی دونم چرا اینقدر تنبل شدم