یک تجربه

 

23 ساله بودم که سپهر دنیا اومد و شد همه ی زندگی من, کلا ادم بچه دوستی هستم و از دیدنشون ذوق می کنم مخصوصا نوزادها ولی سپهر و ستایش واسه ی من یک چیز دیگه ان یک چیزی فراتر از همه کس و همه چیز حالا خوب یا بد من همچین ادمی هستم وقتی اونا خوشحالن منم خوشحالم وقتی غمگینن منم ناراحت و کلافه ام  

وابستگی من به سپهر خیلی شدید بود اصن تحمل اینکه کسی بهش بگه بالای چشمت ابرو و نداشتم البته ادمی نبودم که برخورد کنم ولی توی دلم کلی حرص می خوردم ممکنه بود خودم کلی باهاش دعوا کنم ولی نمی تونستم ببینم یکی دیگه داره توبیخش می کنه توی همچین مواقعی انگار قلبم داشت از جاش کنده می شد خودم رو سریع می رسوندم وسط و یکجوری قضیه رو فیصله می دادم اینجور برخورد های من باعث شده بود بین پدر و پسر فاصله بیوفته دایم یا پسر داشت از پدر شکایت می کرد یا پدر از پسر و من هم همیشه نقشه میانجی رو بازی می کردم از زبون پسر از پدر عذرخواهی می کردم و از زبون پدر واسه پسر دلیل و توجیح میاوردم دیگه یواش یواش کار به جایی رسید که درخواست ها شون رو هم از طریق من به گوش همدیگه می رسوندن انگار بلد نبودن باهم ارتباط برقرار کنن و این وسط من مقصر بودم چون تا این دوتا می خواستن باهم حرف بزنن سریع خودم رو می رسوندم و جملات تند و تیز جفتشون رو واسه همدیگه ترجمه می کردم تا سپهر یک چیزی می گفت سریع می گفتم البته باباش, پسرم منظورش اینه یا تا باباهه حرفی می زد سریع می گفت البته بابا منظورش اینه که تو خیلی اقایی و ... شاید چون دوتاشون خیلی به هم شبیه بودن احساس می کردم بیشتر بینشون کنتاکت پیش میاد ولی دیگه توی یک مرحله ی به خودم نهیب زدم تا کی می خوای میانجی باشی چرا نمی زاری این دوتا خودشون راه ارتباط با هم رو پیدا کنن و اینجوری شد که یکدفعه رهاشون کردم البته این قضیه مال خیلی سال پیش هست و الان چندسالی می شه که پدر و پسر باهم کنار اومدن البته که گاهی بحث شون می شه و البته که هنوزم اینجور مواقع قلبم می خواد از جاش دربیاد ولی دیگه یاد گرفتن خودشون مشکلاتشون رو با خودشون حل کنن و هی به من شکایت نکنن ولی دیگه هم رو خیلی خوب می شناسن و می دونن باهم چجوری رفتار کنن 

فرشته ی دندون اومد و با خودش یک عروسک کوچولو اورد و اون دندون کوچولو رو هم چون صاحبش خیلی واسش ناراحت و نگران بود برد واسه یک نی نی کوچولوی دیگه تا تنها نباشه  

  

شما هم هرجور صلاح می دونین رفتار کنین

 

همون اوایل که شروع کردم به وبلاگ نویسی و از روزای شیمی درمانی می نوشتم با اقا فرشید و وبلاگش اشنا شدم و هر از چندگاهی سری بهش می زدم و پیگیر روند درمانش بودم وقتی به مرحله ی پیوند مغزاستخوان رسید من خیالم راحت شد و دیگه پیگیرش نبودم تا اینکه چندوقت پیش دوباره یک سری به وبلاگش زدم و دیدم دوباره درگیر شده و اینبار هزینه های درمانش واقعا سرسام اوره هر 21 روز باید سه تا امپول بزنه که هزینه ی هر امپول تقریبا 20 میلیون تومن هست یعنی ماهی تقریبا 60 میلیون  

من تصمیم گرفتم کمکش کنم هر چند اندک

کاش می شد اینده رو دید

 

وقتی ذهنم درگیره فقط کتاب خوندن ارومم می کنه دایم دارم به تغییرات شغلی همسرجان و اینده ی مبهمش فکر می کنم وقتی دارم اشپزی می کنه موقعی که پشت در کلاس باله دارم با بقیه ی مامانا حرف می زنم وقتی توی مهمونی هستم موقع خرید وقتی بچه ها  رو بردم پارک از همه بدتر هم اون یک ساعت پیاده روی صبح گاهیه که تمام مدتش ذهن ناخوداگاهم داره فکر و خیال می کنه این اخریا که ذهنم شبا هم راحتم نذاشته و مدام خوابهای جورواجور دیدم توی اکثر خواب هام هم دارم با همسرجان کل کل می کنم !! یعنی این همسرجان توی خواب هم دست از سرم برنمی داره والا :))) 

ولی وقتی کتاب می خونم یکدفعه ذهن ناخوداگاهم غیر فعال می شه و می ره تو فضای داستان و دست از سر داستان زندگی خودم بر می داره واسه همین اینروزا خیلی کتاب می خونم معمولا یک کتابی رو شروع می کنم و بعد که تموم شد می رم سراغ بعدی ولی ایندفعه سه تا کتاب رو دارم به صورت موازی می خونم . کتاب این سه زن اثر مسعود بهنود که خیلی دوستش دارم کلا با نوشته ها مسعود بهنود خیلی ارتباط برقرار می کنم شاید چون قهرمان های داستان هاش خانوم های جسور و محکم و مستقلی هستن (چیزی که خودم نیستم ولی دوست دارم باشم) کتاب بعدی نگاهی به شاه اثر عباس میلانی هست که جنبه ی تاریخیش واسم جالبه البته بعضی جاها حوصله ام رو سر می بره و القاب و اسامی توش زیاده و منم که کلا حافظه ی اسمی ام ضعیفه و هی مجبور می شم برگردم ببینم فلانی که الان حرفش رو زد کی بود و کتاب اخر هم دزیره هست البته این کتاب رو خیلی وقت پیش یعنی زمانی که چهارده پونزده ساله بودم خوندمش ولی الان نظرم با اون زمان 180 درجه فرق داره !  خلاصه که اینروزا هی بین این کتابا می چرخم  

ماراتن عید دیدنی ها بالاخره تموم شد و دیگه فکر نکنم کسی از قلم افتاده باشه  

امروز ستایش رو توی دبستان معین ثبت نامش کردیم ایده الم نبود ولی از بقیه بیشتر با شرایطم جور بود تا ببینم توی سال تحصیلی چطور پیش می ره ولی کلا به این نتیجه رسیدم که منطقه ی 5 از نظر دبستان دخترانه خیییلی ضعیفه و به سختی می شه یک مدرسه ی خوب پیدا کرد  

سپهر رو هم ثبت نام سال اینده اش رو قطعی کردیم با چیزی حدود 25 درصد افزایش شهریه !! ولی انصافا خیییلی از مدرسه اش راضیم  

دایی ممر نوشت: داییم اینا زنگ زدن که داریم واسه عید دیدنی میایم خونه تون منم بساط پذیرایی رو اماده می کنم و دیدم شیرینی نداریم یک توک پا رفتم خونه داداش جان و ظرف شیرینی هاش رو برداشتم بعد شب موقع پذیرایی دایی ممر جان می فرمان این شیرینی ها چقدر اشنا هستن و خطاب به ستی می گه دایی جان شیرینی کمتر بخور واسه دندونات خوب نیست ! 

خوشحال می شم کتابایی که خوندین و دوست داشتین رو بهم معرفی کنین 

تغییرات بزرگ

 

چندشب پیشترها خونه ی یکی از دوستای گروه کوه دانشجویی جمع بودیم الان نزدیک 20 سال (این عدد منو می تر سونه چقدر زود بزرگ شدم !!)می شه که همو می شناسیم از همون موقعی که دانشجو بودیم و باهم کوه می رفتیم و توی اتاق کوچولوی اتاق کوه جلساتمون رو برگزار می کردیم و کلی هم باهم بحث می کردیم و حالا این جمع سی و چهل نفرمون سالی یکی دوبار دورهم جمع می شه حالا دیگه همه ازدواج کردن و بچه دارن بعضی ها با دخترای گروه ازدواج کردن و خیلی ها هم با غریبه تر ها  البته دیگه دختر مجردی هم توی گروه باقی نمونده بود !!! اوایل فقد پسر من و همسرجان و پسر محمد و دخترخاله اش تنها بچه های گروه همون بودن جقدر هم با این دوتا فسقلی کوه رفته بودیم اونا رو توی کوله های پدرهایشان می ذاشتیم و توی مسیر این کوله هی بین بقیه ی دوستا می چرخید تا می رسیدیم به قله ...و حالا توی جمع هامون تقریبا 15 تا بچه ی قد و نیم قد جیغ می کشن و می دون ..خیلی بزرگ شدیم و تغییر کردیم بعضی ها خارج از ایران زندگی می کنن و سالی یکبار میان و توی مهمونی ها شرکت می کنن و بعضی ها هم منسب و مقامی توی دولت دارن ولی بعضی تغییرها خیلی بزرگن اونقدر که گاهی فکر می کنم اون ادم 20 سال پیش با این ادم جلوی رویم دوتا ادم کاملا متفاوتن  

توی مهمونی کنار دوست و هم اتاقی 20 سال پیشم نشستم و بهش می گم تو فکر می کردی که اقای x همچین ادمی بشه می خنده و می گه اینا از توانایی های همسرشه می گم پس چرا ما همچین توانایی هایی نداشتیم  

این اقای x که می گم دقیقا 180 درجه تغییر کرده نه اینکه خوب بوده و حالا بد شده یا برعکسش ها نه ...توی هر دو حالت ادم خوبیه هم 20 سال پیش و هم الان فقط تغییر کرده اونم زیاد  

فقط می خواستم بدونم اینگونه توانایی ها رو چجوری می شه کسب کرد