دختر پسر من

نمی دونم چرا چند وقته که هر موقع با ستایش می ریم بیرون همه به موهای کوتاهش گیر میدن و می خوان منو نصیحت کنن که چرا بچه رو به این روز دراوردم  یعنی امکان نداره ما بریم بیرون و کسی ما رو ارشاد نکنه که دیگه این دوره زمونه کسی موهای دخترش رو از ته نمی زنه و از نظر علمی ثابت شده که تاثیری روی پرپشت شدم مو نداره من هم در نقش یک مامان نادم لبخند می زنم می گم حق باشماست چشم دیگه تکرار نمی شه تازه بعضی ها که دیگه شورش رو درمیارن و می گن این !!!(توجه داشته باشین که چطوری بچه رو خطاب می کنن) دختره یا پسر حالا همه ی اینها در حالیه که ستایش جان سر تا پا صورتی پوشیده تازه از نوع دامن  وقتی هم جواب می شنون دختر شروع می کنن به موعضه که اخه چرا اینطوریش کردی اونم جلوی روی بچه تازه بعضی ها که خطاب به ستایش می گن نذار مامانت موهات رو مثل پسرا کوتاه کنه  اونوقت بچه ام با مظلومیت بهم نگاه می کنه و می گه مامان اخه کی موهام بلند می شه من هم می خندم و می گم به زودی .....اخه من نمی فهمم این چه کاریه حالا شما فرض کن یک مادری هم کله ی دخترش رو به منظور پرپشت شدن کچل کنه اخه شما باید توی روی بچه بگی :(ببین چقدر زشتش کردی )خوب اون بچه طفلی که تقصیری نداره با این حرف شما کلی به احساساتش لطمه می خوره

یکدفعه که خیلی باحال بود توی صف نونوایی بودیم و یکی خطاب به ستایش گفت چه پسر بامزه ای و ستایش هم جواب داد من دخترم و اونوقت اونم گفت ولی قیافه ات خیلی پسرونه است

قبلا اصلن این اتفاقا نمی اوفتد شاید چون اون موقع ستایش ابرو هم نداشت همه احتمال می دادن که مریض باشه و چیزی نمی گفتن هر چند همون موقع هم یک اقایی بهم گفت حالا موهاش رو کچل کردین دیگه چرا ابروهاش رو هم با تیغ زدین نکنه فکر کردین با این کار پر پشت می شه در این جور مواقع من فقط لبخند می زنم نمی شه که واسه تک تک ادمای توی خیابون توضیح بدم که چی شده ...بگذریم

اخر هفته یکدفعه ای تصمیم گرفتیم با یکی از دوستامون بریم شمال و خیلی هم خوش گذشت چندتا عکسی که توی ادامه ی مطلب گذاشتم ماله همین سفر هست

پ.ن: من اصلن بلد نیستم به کسی دلداری بدم و یا وقتی مشکلی براش پیش میاد ارومش کنم  اخر همین سفر برای دوستم و همسرش یک مشکلی پیش اومد که من نمی تونستم هیچ کاری بکنم یعنی بلد نبودم  خیلی براش ناراحتم کاش کاری از دستم برمیومد

 

ادامه نوشته

چکاپ چهارم

بالاخره موفق شدم دیروز ستایش رو ببرم پیش اون پزشکی (دکتر اتوکش فوق تخصص کلیه کودکان)که چندتا پست پایین تر گفته بودم زنگ زده بود و سراغش رو می گرفت مطبشون هفت حوض هست و برای منی که غرب تهران هستم خداییش مکافاتی بود تا اونجا رفتن اقای دکتر ستایش رو معاینه کردن و فشار خونش رو گرفتن و جواب سونوگرافی و ازمایش خون وادرار رو برسی کردن که خداروشکر همه چی خوب بود فقط به من تذکر داد که ستایش رو هر سال برای چکاپ ببرم پیشش چون فقط یک کلیه داره باید تحت نظر باشه و هر سال سونو و ازمایش خون و ادرار بده تا خدایی نکرده واسه این کلیه مشگلی پیش نیاد و این کار باید تا اخر عمرش انجام بشه

هفته پیش هم که دکتر انکولوژیستش جواب ازمایشها رو دید و معاینه اش کرد و راضی بود تا ماه بعد که فقط ازمایش خون داره ...سونوگرافی و عکس از ریه اش رو هر ۶ ماه یکبار باید انجام بدیم تا ۲سال دیگه و از اون به بعد سالی یکبار

مکالمه ی دیروز سپهر و ستایش

سپهر سه تا دونه شکلات ریخته جلوی ستایش و بهش می گه بشمار

ستایش:یک...دو...سه

سپهر:خوب حالا چندتا شکلات داری؟

ستایش:چهارتا!!!

سپهر با عصبانیت :دوباره بشمار

ستایش:یک ...دو....سه

سپهر:چندتا شد؟

ستایش:چهارتا!!!

سپهر قاطی می کنه و از جاش بلند می شه و خطاب به من می گه:اه این چقدر خنگه منطقم که نمی فهمه اصلن همه ی دخترا خنگن !!!

منم که رگ فیمینیستیم گل کرده می گم چه ربطی داره مادرجان این هنوز بچه است بعدشم چطوری خنگ بودن خواهرت رو به همه ی دخترا تعمیم دادی ؟

سپهر جان هم با عصبانیت می فرمان : همه ی دخترا توی ریاضی خنگن فقط بلدن شعر حفظ کنن و نقاشی بکشن

بعد هم میره توی اتاقش و درم می بنده یعنی همچین دلم می خواست یکی بزنم پس کله اش که خدا می دونی تازه متوجه شدم که این اقایون از کودکی یعنی از همون لحظه ی تولد اعتماد به نفس کاذب دارن اه اه اه اه

 

 

از افاضات پسرمان

سپهر :مامان می دونستی مردم از ادمای دروغگو بیشتر خوششون میاد

مامان:چطوری به این نتیجه رسیدی

سپهر:اخه همه ی رییس جمهورا (منظورش کاندیدای ریاست جمهوریه) موقع ان.ت.خ.ا.ب.ات کلی دروغ می گن و مردم هم از اونی که بیشتر دروغ گفته بیشتر خوششون میاد

 

دیدار با چند دوست

روز شنبه با ستی رفتیم نمایشگاه می دونین خیلی جالبه که یکی رو که فقط وبلاگش رو می خونی ملاقات کنی انگار هم نمی شناسیش و هم می شناسیش اونجا با چند تا از دوستان وبلاگ نویس از نزدیک اشنا شدم  راستش از بین اون دوستان فقط الناز رو می شناختم و چون چند بار عکسش رو دیده بودم البته یا با عینک بوده یا استتار شده بود  خیلی زود شناختمش توی جمعیت همه اش دنبال یک دختر قد بلند می گشتم که یک چمدون دنبالش باشه از دیدنشون حسابی ذوق کردم یک دختر شاد و سرزنده بود  اونجا با مژگان عزیز و وکیل سوده ی نازنین و خانوم وکیل دوست داشتنی اشنا شدم تازه فکر کن به خانوم وکیل می گم اهان حالا شما رو شناختم شما همون دختر خاله ی زهرا هستین  یعنی اگه یکی منو اینجوری می شناخت خودم رو از طبقه ی پنجم پرت می کردم پایین اخر از همه هم پزشک طرحی عزیز رو دیدم راستش خیلی فرصت نشد بشینیم با هم حرف بزنیم من از قبل فکر می کردم می تونم کلی با الناز صحبت کنم و کلی هم حرف براش داشتم اینبار اگه بخوام قرار بزارم یکجایی مثل رستوران یا کافی شاپ شایدم پارک بزارم تا بشه با خیال راحت بشینی و فقط حرف بزنی مدت کوتاهی باهاشون بودم چون می خواستم برم غرفه کودکان و خوب اونجا که جذابیتی واسه این دوستان نداشت واسه همین از هم جدا شدیم و من و ستایش رفتیم کمی کتاب خریدیم و ستی هم گریم شد همه اش هم به خانوم گریمور می گفت می خواد صورتی بشه اخه عاشق رنگ صورتیه کلی از مسیر رو هم بغل بودن خانوم چون خسته می شدن و واسه این که من رو مجاب کنن واسه این کار هی بهم می گفت تو اسب خوش مزه ی من هستی (همون مودبانه ی خر هستش) راستی کلی هم با شکلاتایی که الناز جون زحمتش رو کشیده بود ذوق کرد تازه از این که همه بهش توجه می کردن لذت می برد دیروز هم بهم می گفت مامان دوباره منو ببرم پیش دوستات

جواب ازمایش های ستایش حاضر شده و خدا رو شکر همه چی نرماله دیروز می خواستم ببرمش پیش همون اقای دکتری که چندتا پست قبل گفته بودم احوال ستایش رو پرسیده بود ولی هرچی به مطبش زنگ می زدم کسی جوابگو نبود موبایلشون هم خاموش بود امروز می برمش پیش انکولوژیست خودش واسه چکاپ دوباره هم زنگ می زنم ببینم این دکتر رو پیدا می کنم یا نه

از سوالات مهمی که ذهن دخترم رو به خودش مشغول کرده :مامان ماهی ها وقتی توی اب شنا می کنن لختن یا مایو دارن؟

و از سوالات مهمی که ذهن پسرم رو مشغول خودش کرده:مامان من کی هستم؟

 

روز مادر را چگونه گذراندید؟!!

اول صبح راننده ی سرویس تماس گرفت که امروز نمی تونه بیاد و درنتیجه شال و کلاه فرمودیم و به همراه ستایش جان داداشش رو به مدرسه رسوندیم توی راه برگشت هی ستایش گفت دلم درد می کنه ومنم گفتم حتما پی پی داری الان می رسیم خونه ولی بعد از پی پی هم بازم دل درد داشت و دیگه کار از اخ و اخ رسیده بود به جیغ و فریاد و گریه یک لحظه هنگ کرده بودم که باید چی کار کنم جالبه که همیشه فکر می کردم  هیچ وقت توی این جور مواقع هول نمیشم و می تونم بهترین تصمیم رو بگیرم ولی اعتراف می کنم که هول شده بودم  دوباره با ستایش رفتیم بیرون اینبار بردمش اورژانس بیمارستان اتیه اخه همیشه متخصص کودکان داره توی راه هم همین طور گریه می کرد و از من کمک می خواست که خوبش کنم منم هی قربون صدقه اش می رفتم و گاهی هم با خودم حرف می زدم  و یکدفعه گفتم خدا جونم مرسی بابت یک همچین دختری که بهم دادی حالا ستی با گریه ناشی از درد می گه مامان اباشتاه(اشتباه) نکن منو خانوم پرستار بهت داده خدا نداده !!!!

دکتر معاینه اش کرد و براش سونو نوشت توی این فاصله هم خانوم دل دردشون دیگه کاملا خوب شد و اروم شدن منم مغزم کار کرد و زنگ زدم به دکتر انکولوژیستش و اونم بهم گفت که ازماش ادرار و خونی رو که برای هفته ی دیگه نوشته بود رو همین امروز انجام بدم و سونوش رو هم ببرم پیش دکتر مهدیزاده انجام بدم توی همون بیمارستان ازمایش خون رو داد ولی جیش نداشت و با ظرف مخصوص جیش برگشتیم خونه سونوگرافی از ساعت ۳ شروع به کار می کنه تازه باید حداقل از ۱۰ روز قبل وقت بگیری ولی من که وقت نداشتم !!! جونم براتون بگه که بعد انجام عملیات محیرالعقول واسه گرفتن یک چیکه جیش راس ساعت ۲ از منزل خارج شدیم و اول جیش مبارک رو تحویل ازمایشگاه دادیم و بعدش راهی سونو شدیم و با کلی خواهش و التماس که بابا ستایش اصلن مریض خودتونه و هر ۳ ماه یکبار اینجا سونو می شه و منم همیشه وقت می گرفتم حالا ایندفعه مسئله اورژآنسی پیش اومد ما رو قبول کردن اممممممممما...... ما ساعت ۳:۳۰ اونجا بودیم و تازه ساعت ۷ نوبتمون شد و شکر خدا خانوم مشکلی نداشتن فقط شکمشون پر از پی پی بود!!!!! نمی دونم چرا اینقدر از دستشویی رفتن فراریه !!

خلاصه که تازه ساعت ۸:۳۰ شب خسته و هلاک برگشتم خونه  پدر و پسر و هم با یک سبد گل و یک کادوی کوچولو روزمان رو تبریک گفتن

 

ارزوها

این سپهر ما از بچگی عادت داشت که موقع فوت کردن شمع تولدش یک ارزو بکنه و ما هم همیشه سعی می کردیم این ارزو رو در فاصله ی یکساله تا تولد بعدی براورده کنیم البته همیشه این ارزوها رو توی دلش می کرد اما خوب من هم با شیوه ی مخصوص یک مامان از زیر زبونش می کشیدم که ارزوش چی بوده معمولا هم ارزوهای سهل الوصول می کرد مثل داشتن یک هلیکوپتر یا رفتن به بالای برج میلاد و یا تماشای فوتبال تیم مورد علاقه اش توی استادیوم ازادی البته این اخری با کمی دردسر براورده شد چون اقای همسر موافق جو بسیار فرهنگی استادیوم نبود و نگران تربیت بچه ی ۷ ساله اش بود بالاخره هم همسر جان به همراه برادرمان سپهر رو بردن استادیوم و در مواقعی که تماشاگران محترم مشغول احوال پرسی از خانواده ی داور بودن گوشهای سپهر رو می گرفتن و یا با برادرم شروع می کردن به فریاد زدن تا سپهر این احوال پرسی ها رو نشنوه  الان دو ساله که یک ارزو داره اخه ارزوی پارسالش براورده نشد واسه همین امسال هم همون ارزو رو کرده اقا ارزو کردن که برن توی رستوران گردون برج میلاد غذا بخورن پارسال که اینقدر درگیر ستایش بودیم که فرصت همچین کاری رو نداشتیم اما امسال تصمیم داشتم ارزوشو براورده کنم ولی شنیدم که خیییییییییییییییلی گرونه حالا نمی دونم واقعیت داره یا شایعه است نمی دونم هم چطوری می تونم قیمت هاش رو بپرسم ......هیچ کدوم از شما خواننده های عزیز اطلاعی از قیمت های منوی این رستوران داره؟

خودمان هم یک ارزو داریم اونم اینه که اون صد تا ترانه ی ماندگاری بود که من و تو در چند برنامه پخشش کرد همون رو به توی یک سی دی داشته باشم  حالا ما این ارزو رو به همسرجانمان گفتیم ایشون هم فرمودن که اسامی اون صد تا اهنگ رو بگو تا برات روی یک سی دی بزنم منم گفتم اگه اسامیشون رو بلد بودم که خودم هم می تونستم این کار رو بکنم ...یک همچین همسری داریم ما والا!!! 

پ.ن:اگه اتفاق خاصی نیوفته قراره روز شنبه ۱۴ اردیبهشت با ستایش بریم نمایشگاه کتاب و خوب مسلما فقط در قسمت کودکانش خواهیم بود امیدوارم بهش خوش بگذره وقتی سپهر همین سنی بود اولین بار بردمش نمایشگاه کتاب و کلی استقبال کرد درضمن قراره یکی از دوستان وبلاگ نویس رو هم ببینم

 

یک بعد از ظهر دلپذیر!!!

صبح بعد از این که سفره صبحانه روجمع می کنم و مقدمات نهار رو اماده می کنم با ستایش می ریم بیرون برای خرید خوب که سه تا طبقه رو میام پایین تازه ستایش خانوم یادشون میوفته که کیفشون رو نیاوردن و خوب امکان نداره که این خانوم بدون کیف پاشون رو از خونه بیرون بزارن دوباره سه تا طبقه می رم بالا و برمی گردم اخه هنوز اسانسور راه نیوفتاده بعد از اتمام خرید دوباره برمی گردم خونه خریدا رو جابجا می کنم و غذا رو اماده می کنم و دوباره باید از این پله ها بیام پایین و برم مدرسه ی سپهر واسه جلسه توی جلسه هم که هی مدام باید به سوالات ستایش خانوم راجع به این که داداشش کجا می شینه اسم دوستش چیه و چرا خانوم معلمش چاقه جواب بدم تازه هی هم باید تذکر بدم که این سوالات ابرومندانه رو یواش تر بپرسه تا کسی نشنوه بعد هم همه با هم خرم و خندان برمی گردیم و توی راه هم هی سپهر رو ستایش با هم کل کل می کنن از سر باز کردن پنجره ماشین گرفته تا چاق بودن خانوم معلم  بعد که برمی گردیم خونه ناهارشون رو می دم و اشپزخونه رو مرتب می کنم و سپهر رو می فرستم بره سراغ درساش و ستایش هم می ره که با اسباب بازیاش بازی کنه منم از فرصت استفاده می کنم میام توی تختم تا کمی بخوابم اما هنوز پتو رو روی خودم نکشیدم که موبایلم زنگ می خوره دوباره تا میام دراز بکشم سپهر صدام می کنه که  براش یکی از مساله های ریاضی رو توضیح بدم باز تا میاد چشام گرم بشه  ستایش جون داد می زنن که پی پی دارن توی دستشویی هم همین طور که دارن پی پی می فرمان هی حرف هم می زنه و رابراه من رو ماچ می کنه اخرش کلافه می شم و می گم مادرجان می شه کمتر حرف بزنی و تمرکز کنی تا زودتر تموم بشه ..والا بخدا !!!!! تازه خانوم کلی اخ و پیف هم می کنه که چقدر بوی بد میاد دوباره میام بخوابم که ستی خانوم با یک کتاب میاد پیشم دراز می کشه و مظلومانه ازم می خواد براش کتاب بخونم منم  براش قصه ی یک بچه ای رو می خونم که با مامانش می رن استخر تا شنا کردن یاد بگیره بعدش هم کتاب فردی رو می خونم که با مامانش می ره دندون پزشکی وسط هاش هم به کلی سوال  در مورد این که باباش کجاست و چرا داداش نداره و .... جواب می دم تازه همه اش هم تکراری هست  دیگه با یک لحن جدی می گم مامان می خواد بخوابه و بهتر که بره با اسباب بازیاش بازی کنه اونوقت این فسقلی هم دستش رو می ذاره روی شکمم و می گه نی نی بیا بریم بازی کنیم تا مامان بخوابه منم با تعجب می گم مامان که توی دلش نی نی نداره نیم وجبی هم جواب می ده چرا داره ببین چقدر شکمت بزرگه  اینجاست که دیگه خواب از سرمان می پرد و برای این که از افسردگی ناشی از این حرف بیرون بیاییم می رویم اشپزخونه و خودمان درو به خوردن یک لیوان شیر با کلوچه مهمان می کنیم و بعد که به ساعت یک نگاه می ندازیم می بینیم که وقت ان است تا در نقش یک راننده سپهر جان را ببریم کلاس زبان

و این گونه روز یک عدد مامان شب می شود