قصه اشنایی(3)
این همسرجان ما کلا ادم خوش صحبت و خوش مشربی هست و خیلی زود با همه دوست میشه هنوز یک ساعت از حرکت گروه نگذشته بود که با همه ی بچه ها صمیمی شد و دایم در حال تعریف کردن خاطره و لطیفه بود و خاطراتش رو با دقت انتخاب می کرد تا توی اونا یک سری اطلاعات از خودش و خانوادش و محل کارش باشه و درسته که خیلی وقتا من طرف صحبتش نبودم اما همیشه حواسش بود که یک جوری نظر من رو جلب کنه تا صحبتاش رو بشنوم مثلا می گفت خانوم سرپرست اجازه هست من خاطره تعریف کنم این جمله رو هم مثل بچه مدرسه ای ها ادا می کرد و همه می خندیدن و منم می گفتم اختیار دارین بفرمایین و نا خدا گاه نظرم جلب می شد تا ببینم چی می گه
گروه یک دفترچه سرود داشت که توش پر از شعرایی از بنان و شجریان و ... بود و معمولا موقع پیاده روی ها و صعود به کوه بچه هاهمه باهم یکی از شعرا رو می خوندن توی این برنامه هم وقتی بچه ها شاد و سرحال بودن همه با هم یک شعر رو می خوندن حالا این وسط این همسر جان ما هی با صدای بلند از بقیه می خواست که شعر شماره ی دو دفترچه رو بخونن وهی می گفت دو دو دو حالا شعر شماره ی دو چی بود ....تو ای پری کجایی بود نه یک بار نه دو بار بلکه تقریبا تمام مسیر بچه ها شعر شماره ی دو رو می خوندن دیگه کم کم بعضی از بچه ها سر به سر همسرمان می ذاشتن و می گفتن این پری شما کجا رفته بگین تا ما خودمون بریم بیاریمش تا شما دست از سر این شعر بردارین !!!!!! تازه اگر همسرمان یک لجظه ساکت می شد و با سکوت به پیاده رویش ادامه می داد بقیه شروع می کردن به خوندن تو ای پری کجایی تا همسرجانمان سر حال بیاد و دوباره شروع کنه به تعریف از خاطراتش و یا جک تعریف کنه و من در تمام این مدت حتی یک لحظه هم فکر نمی کردم همسرمان منظوری دارن اخه دوستای صمیمیم گاهی اوقات منو پری صدا میکنن (مخفف اسمم) ولی اینجا که هیچ کدوم از دوستام همراهمون نبودن و من خانوم مامانیان (فامیلم) بودم بعدها همسر جانمان اعتراف کرد که با خوندن تو ای پری کجایی قصد داشته روی ضمیر ناخوداگاه من تاثیر بذاره
هر مشکلی پیش میومد همسرجان سریع خودش رو می رسوند تا قضیه رو حل کنه مثلا یک دفعه یکی از خانوما که از پیاده روی حسابی خسته شده بود و نمی تونست هماهنگ بابقیه راه بیاد تصمیم گرفتم که بار کوله اش رو کم کنم و به کوله ی خودم اضافه کنم تا بتونه ادامه بده ولی همسر جان سریع اومد و گفت وسایلش رو بذارم توی کوله ی اون و هرچی می گفتم کوله تون خیلی سنگین می شه می گفت مشکلی نیست و می تونه تا ۵ برار این بار رو هم بذاره توی کوله اش ...شبا معمولا یا توی چادر می خوابیدیم یا توی مسجد روستاهای سر راه و صبح وقتی می خواستیم راه بیوفتیم همسر جانمان تند تند محل اقامت رو جارو می زد و مرتب می کرد ومن هرچی می گفتم این وظیفه ی منه و شما بهتره بری وسایلت رو جمع کنی با خنده و شوخی کار خودش رو می کرد توی این سه روز حتی یکبار هم نه با نگاهش و نه با حرف زدنش نشون نداده بود که علاقه ای وجود داره و من اصلن اصلن احتمال هم نمی دادم که همه ی اینا نقشه باشه شایدم خنگ بودم ![]()
توی تمام این سه روز فقط یکبار با من هم کلام شد و ازم پرسید کجایی هستم حالا خودش از قبل حتی می دونست من چندتا خواهرو برادر دارم و پدر و مادرم چه کاره هستن و خیلی چیزای دیگه ولی خوب.... منم گفتم مشهدی هستم و اونم بلافاصله یک شعر با لهجه ی مشهدی واسم خوند که از خنده مرده بودم چون خیلی خوب ادای مشهدیا رو در میاورد ...نتیجه ی این سه روز این شد که این اقای همسر به نظرم مرد جالبی اومد بالاخره این برنامه تموم شد و ما برگشتیم تهران
فرداش توی اتاق کوه یکی از اقایون با یک لبخند معنا داری بهم گفت چه بلایی سر اقای فلانی (همسرمان) اوردین از وقتی از برنامه برگشته خوابیده و سر کار هم نرفته مثل این که مریض شده منم گفتم تقصیر خودشونه که می خواستن ادای سوپرمن رو دربیارن و همه ی کارا رو انجام بدن تازه توی دلم هم کلی به این اقا بد و بیراه گفتم که حالا واسه چی اینجوری لبخند می زنه پسره ی پررو
چند روز بعد دوباره همون اقا بهم گفت اقای قلانی(همسرمان) می خوان با شما صحبت کنن اگه امکانش هست دو روز دیگه ساعت ۴ بیاین پارک ساعی اخه توی دانشگاه خوبیت نداره!!!!! و منم بالاخره دوزاریم افتاد که جریان چیه هیچ جوابی ندادم و اومدم بیرون اون موقع ها این ویروس عشق و عاشقی وارد اتاق خوابگاهمون شده بود یکی از هم اتاقی ها داشت درمورد همکلاسیش فکر می کرد هر چند که این همکلاسی عزیز اصلن مهلت فکر کردن به این دوست بیچاره ی ما نمی داد هی نامه پشت نامه بود که واسش می فرستاد (مدیونین اگه فکر کنین من یواشکی اون نامه ها رو خوندم
) که البته موفق هم شد و الان یک پسر هم دارن و یکی دیگه از هم اتاقی هام (همین همسایه ی جدید) با یکی دیگه از بچه های اتاق کوه در گیر بود که اتفاقا با همسرمان هم اتاق بود و داشت در مورد تقاضاش فکر می کرد (واضحه که اینام به نتیجه رسیدن و الان یک دختر کوچولو دارن) خلاصه که جو خوابگاهم حسابی عاشقانه بود و همسرمان به این دوست جونم (همسایه ی جدید) پیغام داده بود که اگه میشه من رو راضی کنه تا بیام و حرفاش رو گوش بدم و خوب منم تندی دویدم رفتم مخابرات سر کوچه و به مامان جانمان زنگیدیم وماجرا رو تعریف کردیم مادرمان هم به من اجازه دادن تا با این اقا صحبت کنم
دیگه انتظار ندارین که من همه ی اون ۴ ساعت صحبت رو براتون بگم فقط اخرش به سبک این خارجی ها زانو زد منتها به جای یک حلقه ی برلیان یک عدد شاخه گل گرفت سمت منو ازم درخواست ازدواج کرد منم که نگران بودم کسی ما رو توی این وضعیت خنده دار نبینه بهش گفتم بلند شو باشه درموردش فکر می کنم و این گونه شد که شاهزاده ی رویاهای مان رو پیدا کردیم با این تفاوت که اسب سفید که چه عرض کنم حتی الاغ هم نداشت وقتی اومد خواستگاری هییییییییییییییییع
اوففففففففففف چقدر حرف زدم
یک عدد مامان هستم پسرم(سپهر) متولد مهر 80 است و دخترم(ستایش) بهمن 88...پاییز 90 متوجه شدم که دخترک 20 ماهم به سرطان کلیه (تومور ویلمز) مبتلا شده و به مدت 15 ماه شیمی درمانی شد و الان خدارو شکر حالش خوبه و فقط ماهی یکبار چکاپ می شه خاطرات و تجربیات این دوران شیمی درمانی رو توی پستای بهمن 90 تا دی 91 نوشته شده و از اون به بعد روزانه هام رو می نویسم وتوی پستی با عنوان معرفی پزشک هم پزشکایی که دخترم تحت نظر اونها بود رو معرفی کردم که امیدوارم مورد نیاز هیچ کسی نباشه