قصه اشنایی(3)

واسه برنامه کمی استرس داشتم خوب بالاخره اولین برنامه ای بود که من سرپرست بودم و نگران بودم که اتفاق بدی نیوفته یک وقت واسه کسی مشکلی پیش نیاد و برنامه باید با برنامه ریزی دقیق اجرا می شد تا به موقع به پایان مسیر برسیم اون موقع که موبایل نبود وقتی راننده ی مینی بوس ما رو نزدیک الموت قزوین پیاده کردما باهاش واسه سه روز دیگه ظهر توی تنکابن قرار گذاشته بودیم تا بیاد دنبالمون و ما رو برگردنه تهران

این همسرجان ما کلا ادم خوش صحبت و خوش مشربی هست و خیلی زود با همه دوست میشه هنوز یک ساعت از حرکت گروه نگذشته بود که با همه ی بچه ها صمیمی شد و دایم در حال تعریف کردن خاطره و لطیفه بود و خاطراتش رو با دقت انتخاب می کرد تا توی اونا یک سری اطلاعات از خودش و خانوادش و محل کارش باشه و درسته که خیلی وقتا من طرف صحبتش نبودم اما همیشه حواسش بود که یک جوری نظر من رو جلب کنه تا صحبتاش رو بشنوم مثلا می گفت خانوم سرپرست اجازه هست من خاطره تعریف کنم این جمله رو هم مثل بچه مدرسه ای ها ادا می کرد و همه می خندیدن و منم می گفتم اختیار دارین بفرمایین و نا خدا گاه نظرم جلب می شد تا ببینم چی می گه

گروه یک دفترچه سرود داشت که توش پر از شعرایی از بنان و شجریان و ... بود و معمولا موقع پیاده روی ها و صعود به کوه بچه هاهمه باهم یکی از شعرا رو می خوندن توی این برنامه هم وقتی بچه ها شاد و سرحال بودن همه با هم یک شعر رو می خوندن حالا این وسط این همسر جان ما هی با صدای بلند از بقیه می خواست که شعر شماره ی دو دفترچه رو بخونن وهی می گفت دو دو دو حالا شعر شماره ی دو چی بود ....تو ای پری کجایی بود  نه یک بار نه دو بار بلکه تقریبا تمام مسیر بچه ها شعر شماره ی دو رو می خوندن دیگه کم کم بعضی از بچه ها سر به سر همسرمان می ذاشتن و می گفتن این پری شما کجا رفته بگین تا ما خودمون بریم بیاریمش تا شما دست از سر این شعر بردارین !!!!!! تازه اگر همسرمان یک لجظه ساکت می شد و با سکوت به پیاده رویش ادامه می داد بقیه شروع می کردن به خوندن تو ای پری کجایی تا همسرجانمان سر حال بیاد و دوباره شروع کنه به تعریف از خاطراتش و یا جک تعریف کنه و من در تمام این مدت حتی یک لحظه هم فکر نمی کردم همسرمان منظوری دارن اخه دوستای صمیمیم گاهی اوقات منو پری صدا میکنن (مخفف اسمم) ولی اینجا که هیچ کدوم از دوستام همراهمون نبودن و من خانوم مامانیان (فامیلم) بودم  بعدها همسر جانمان اعتراف کرد که با خوندن  تو ای پری کجایی قصد داشته روی ضمیر ناخوداگاه من تاثیر بذاره 

هر مشکلی پیش میومد همسرجان سریع خودش رو می رسوند تا قضیه رو حل کنه مثلا یک دفعه یکی از خانوما که از پیاده روی حسابی خسته شده بود و نمی تونست هماهنگ بابقیه راه بیاد تصمیم گرفتم که بار کوله اش رو کم کنم و به کوله ی خودم اضافه کنم تا بتونه ادامه بده ولی همسر جان سریع اومد و گفت وسایلش رو بذارم توی کوله ی اون و هرچی می گفتم کوله تون خیلی سنگین می شه می گفت مشکلی نیست و می تونه تا ۵ برار این بار رو هم بذاره توی کوله اش ...شبا معمولا یا توی چادر می خوابیدیم یا توی مسجد روستاهای سر راه و صبح وقتی می خواستیم راه بیوفتیم همسر جانمان تند تند محل اقامت رو جارو می زد و مرتب می کرد ومن هرچی می گفتم این وظیفه ی منه و شما بهتره بری وسایلت رو جمع کنی با خنده و شوخی کار خودش رو می کرد توی این سه روز حتی یکبار هم نه با نگاهش و نه با حرف زدنش نشون نداده بود که علاقه ای وجود داره و من اصلن اصلن احتمال هم نمی دادم که همه ی اینا نقشه باشه شایدم خنگ بودم

توی تمام این سه روز فقط یکبار با من هم کلام شد و ازم پرسید کجایی هستم حالا خودش از قبل حتی می دونست من چندتا خواهرو برادر دارم و پدر و مادرم چه کاره هستن و خیلی چیزای دیگه ولی خوب.... منم گفتم مشهدی هستم و اونم بلافاصله یک شعر با لهجه ی مشهدی واسم خوند که از خنده مرده بودم چون خیلی خوب ادای مشهدیا رو در میاورد ...نتیجه ی این سه روز این شد که این اقای همسر به نظرم مرد جالبی اومد بالاخره این برنامه تموم شد و ما برگشتیم تهران

فرداش توی اتاق کوه یکی از اقایون با یک لبخند معنا داری بهم گفت چه بلایی سر اقای فلانی (همسرمان) اوردین از وقتی از برنامه برگشته خوابیده و سر کار هم نرفته مثل این که مریض شده منم گفتم تقصیر خودشونه که می خواستن ادای سوپرمن رو دربیارن و همه ی کارا رو انجام بدن تازه توی دلم هم کلی به این اقا بد و بیراه گفتم که حالا واسه چی اینجوری لبخند می زنه پسره ی پررو

چند روز بعد دوباره همون اقا بهم گفت اقای قلانی(همسرمان) می خوان با شما صحبت کنن اگه امکانش هست دو روز دیگه ساعت ۴ بیاین پارک ساعی اخه توی دانشگاه خوبیت نداره!!!!! و منم بالاخره دوزاریم افتاد که جریان چیه هیچ جوابی ندادم و اومدم بیرون اون موقع ها این ویروس عشق و عاشقی وارد اتاق خوابگاهمون شده بود یکی از هم اتاقی ها داشت درمورد همکلاسیش فکر می کرد هر چند که این همکلاسی عزیز اصلن مهلت فکر کردن به این دوست بیچاره ی ما نمی داد هی نامه پشت نامه بود که واسش می فرستاد (مدیونین اگه فکر کنین من یواشکی اون نامه ها رو خوندم) که البته موفق هم شد و الان یک پسر هم دارن  و یکی دیگه از هم اتاقی هام (همین همسایه ی جدید) با یکی دیگه از بچه های اتاق کوه در گیر بود که اتفاقا با همسرمان هم اتاق بود و داشت در مورد تقاضاش فکر می کرد (واضحه که اینام به نتیجه رسیدن و الان یک دختر کوچولو دارن) خلاصه که جو خوابگاهم حسابی عاشقانه بود و همسرمان به این دوست جونم (همسایه ی جدید) پیغام داده بود که اگه میشه من رو راضی کنه تا بیام و حرفاش رو گوش بدم و خوب منم تندی دویدم رفتم مخابرات سر کوچه و به مامان جانمان زنگیدیم وماجرا رو تعریف کردیم مادرمان هم به من اجازه دادن تا با این اقا صحبت کنم

دیگه انتظار ندارین که من همه ی اون ۴ ساعت صحبت رو براتون بگم فقط اخرش به سبک این خارجی ها زانو زد منتها به جای یک حلقه ی برلیان یک عدد شاخه گل گرفت سمت منو ازم درخواست ازدواج کرد منم که نگران بودم کسی ما رو توی این وضعیت خنده دار نبینه بهش گفتم بلند شو باشه درموردش فکر می کنم  و این گونه شد که شاهزاده ی رویاهای مان رو پیدا کردیم با این تفاوت که اسب سفید که چه عرض کنم حتی الاغ هم نداشت وقتی اومد خواستگاری  هییییییییییییییییع

 اوففففففففففف چقدر حرف زدم

 

قصه اشنایی(2)

خلاصه که منم عضو گروه کوه نوردی دانشگاه شدم توی این گروه بچه هایی هم که فارغ تحصیل شده بودن هم بازم فعالیت داشتن و توی اجرای برنامه ها کمک می کردن اخه تمام برنامه از همون اول که کجا بریم تا این که چطوری بریم و چه وسایلی لازمه و کدوم مسیر راحت تر و بی خطر تره همه به عهده ی خود اعضای گروه بود همسر جانمان هم با این که چند سالی بود که فارغ التحصیل شده بود و مشغول به کار بود بازم دل از این گروه و دانشگاه نکنده بود و همچنان توی برنامه ها شرکت می کرد البته اینم بگم که برنامه ی خواهران و برادران از هم جدا برگزار می شد... این گروه یک شورای هفت نفره داشت که اعضای این شورا با رای گیری سالیانه بین تمام بچه های گروه کوه (هم اونایی که دانشجو بودن هم فارغ التحصیلین حق رای داشتن) انتخاب می شد اونوقت اعضای شورا واسه یک سال تقویم کوه نوردی رو می ریختن و اون رو توی کل دانشگاه پخش می کردن تا علاقمندا بتونن توی برنامه ها شرکت کنن ....اصلن یادم نمیاد اولین برنامه ای که شرکت کردم کدوم بود از بس که حافظه ی خوبی دارم!!!!!اما یکی از بهترین برنامه ها سعود به سهند بود ...اخیش یادش بخیر توی این برنامه هر ۴تا هم اتاقی با هم شرکت کرده بودیم چقدر هم خوش گذشت

یواش یواش منم عضو فعال گروه شدم و حتی یکسال به عنوان عضو شورا هم انتخاب شدم و این جوری بیشتر و بیشتر به اتاق کوه (اخه توی دانشگاه یک اتاق بهمون اختصاص داده بودن که جلسات و تصمیم گیری ها اونجا انجام می شد)رفت و امد می کردم البته بعدا ها فهمیدم که توی انتخاب شدنم به عنوان عضو شورا همسر جانمان هم موثر بودن اول بذارین یک خصوصیت این همسرمان رو توضیح بدم این همسر جانمان وقتی یک هدفی رو واسه خودشون به عنوان  پروژه تعریف می کنن خیلی هنرمندانه یک نقشه ی دقیق طراحی می کنن و اونوقت تموم مهره های شطرنجش رو بر اساس اون نقشه ی قبلی که مو هم لای درزش نمی ره می چینه و اینقدر با حوصله و دقت و خونسردی این کار رو انجام می ده که اصلن امکان نداره شک کنین که از قبل نقشه کشیده یک همچین همسری داریم ما!!!!!

خلاصه توی این رفت وامد ها یکی دوباری همسرجانمان رو دیده بودم اونم درحد یک سلام و احوال پرسی ساده تا این که قرار شد توی یک برنامه ی پیاده روی من سرپرست گروه باشم قرار بود از الموت تا تنکابن رو پیاده بریم که یک برنامه ی سه روزه بود و توی اردیبهشت ماه هم برگزار شد توی برنامه های مخصوص خانوما معمولا دو یا سه نفر از اقایون عضو گروه هم به عنوان همراه میومدن که معمولا سرپرست گروه اونا رو انتخاب می کرد و معیارشم بلد بودن مسیر و یا اشنایی با مسایل فنی کوهنوردی و ... بود برای این برنامه  هم به من یکی از اقایون رو که چند باری این مسیر رو رفته بود معرفی کرده بودن و خودم هم یکی دیگه از اقایون رو انتخاب کرده بودم تا اون اقای راهنمای بیچاره ی ما بین این همه خانوم تنها نباشه اما این وسط هی همه به من پیشنهاد می دادن که اقای فلانی(همون همسرجانمان) رو هم با خودتون ببرین یکبار بهانه شون این بود که با کمک های اولیه اشنا هستن باز یکی دیگه منو می دید و می گفت اقای فلانی رو هم ببرین به مسایل فنی کوهنوردی خیلی وارده خلاصه هی توصیه پشت توصیه بود که می شد و البته خودهمسر جان اصلن به روی مبارک نمیاوردن که خیلی مشتاقن بیان و حتی وقتی من باهاش تماس گرفتم و ازش خواستم توی برنامه ی ما شرکت کنه گفت باید ببینه اون تاریخ وقت خالی داره یا نه ؟ 

 

 

قصه ی اشنایی(1)

سال ۷۵ وقتی توی یکی از دانشگاههای معروف تهران قبول شدم بار و بندیلم و جمع کردم و اومدم تهران خوب تا قبل از اونم که جز درس خوندن هیچ کاری دیگه ای نه انجام داده بودم و نه بلد بودم  فکرم می کردم که چه شاهکاری کردم که توی این دانشگاه قبول شدم !!!!!(از همون اول از خود ممنون بودما!!) حالا توی یکی از در پیت ترین رشته های اون دانشگاه قبول شده بودما !!! بگذریم .....ترم اول رو خونه ی دایی جانمان بودم و از ترم دوم دیگه وارد خوابگاه شدم که واسه ی خودش دنیایی بود ...خوابگاهمون خیلی به دانشگاه نزدیک بود فقط ۵ دقیقه پیاده روی کافی بود تا به دانشگاه برسی و انصافا امکانات خوبی داشت هر ۴ یا ۵ نفر توی یک سوییت شامل یک اشپزخونه ی کوچولوی اوپن و یک پذیرایی و یک اتاق خواب با سرویس حموم و دستشویی..... البته فقط خوابگاه خواهران همچین امکاناتی داشت و اینجا یک تبعیض کوچولو به نفع دخترا انجام شده بود ....هم اتاقی های من دوتاشون شمالی بودن و یکی شون هم از قزوین اومده بود منم که معرف حضور هستم ما چهار تا هنوزم با هم دوستیم البته از بین ما یکی رفته بلاد کفر ساکن شده ...خوابگاه تجربه ی خیلی جالبی بود اونجا یک خورده اشپزی یاد گرفتم مجبور شدم یاد بگیرم سوییت کوچولومون رو تمیز کنم با سه تا سلیقه ی متفاوت زندگی کنم وخیلی چیزای دیگه ......توی دانشگاهمون گروه های متفاوتی بودن از گروه های سیاسی مثل انجمن اسلامی بگیر تا گرو های فرهنگی مثل شعر و ادب البته توی این گروه ها از هر رشته ای بچه ها عضو بودن یک گروه کوه نوردی هم بود که دوتا از هم اتاقی های من عضوش بودن و باهاشون برنامه های کوه نوردی و پیادروی رو می رفتن در واقع این گروه یک سری عضو قعال داشت که برنامه ها رو اجرا می کردن و یک سری هم فقط توی برنامه ها شرکت می کردن که این دوتا هم اتاقی من جزو عضوهای فعال گروه بودن و منم با این گروه اشنا کردن و اینجا بود که سرنوشت بنده رو تغییر دادن هییییییییییییع !!!!

پ.ن: هر دوتا شون حالشون خوب شده ممنونم واسه احوال پرسی ها و راهنمایی هاتون

 بعداترنوشت: نمی دونم این بلا گفا چش شده اصلن نمی شه نظر گذاشت یعنی وقتی می گه اون عدد روبرو رو تایپ کن اصلن عددی نشون نمی ده که بخوای تایپ کنی  حالا من باید چی کارکنم چه جوری درستش کنم ؟ اخه بدبختی اینه که شماها نمی تونین  نظر بذارین و راهنماییم کنین تا من بدونم چجوری اینجا رو درست کنم؟ (ایکون یک عدد مامان افسرده)

 

خسته ام و کلافه

ستایش بالاخره تبش قطع شد ولی هم خودش خیلی اذیت شد هم من حسابی خسته شدم اخه تب اصلا قطع نمی شد با این که هر ۴ ساعت استامینوفن می دادم و پاشویه اش می کردم فقط پایین میومد و از ۳۸ کمتر نمی شد ولی از دیروز دیگه تب نکرده اما هنوزم بیحاله و همه اش می گه گلوم درد می کنه ...نمی فهمم این چه گلودردیه که ۴ روزه درد می کنه و تمومی هم نداره !!!

از دیروز که ستی تبش قطع شده سپهر تب کرده همراه با سردرد ....همیشه هم این بیماری ها توی شب به اوجشون می رسن این چند شب که نتونستم خوب بخوابم باعث شده توی طول روز گیج باشم

خلاصه که حسابی گرفتارم  دیشب که بیدار بودم و هی تب سپهر رو چک می کردم یکدفعه یاد یکی از بچه های سرطانی افتادم اون یک هفته ای که به خاطر ستی بیمارستان بودم توی اتاق بغلی یک پسربچه بستری بود که دقیقا همسن سپهر من بود و سرطان خون داشت واسه همین خیلی با مادرش همذات پنداری می کردم یک شب اون بچه از مادرش پرسیده بود که چرا وقتی ادما می میرن می ذارنشون توی قبر من از جاهای تاریک می ترسم ...بیچاره مامانش مونده بود چی بگه اومده بود بیرون ازاتاق و داشت گریه می کرد منم که جز دلداری دادن کاری ازم برنمیومد وقتی ما مرخص شدیم اونا هنوز بیمارستان بودن امیدوارم حالش خوب شده باشه

 

شرمنده

می رم سراغ اصل مطلب ستایش مریض شده تب داره با گلو درد و اسهال

واما شرح ماجرا ...جمعه شب سپهر و ستایش رو بردم پارک ملت مشهد.. توی قسمت زمین بازی بچه ها.. یک بخشی رو اختصاص داده بودن به شن بازی که انصافا خیلی جالب بود و ستایش کلی ذوق کرد بره اونجا بازی کنه اما چون هیچ وسیله ی شن بازی (مثل سطل و بیل و...) با خودم نیوورده بودم و بعد هم لباس مناسبی تنش نبود (ترجیح می دادم شلوار تنش باشه چون توی شن ها می شستن و اینم دختر بچه ست نگران بودم عفونت ادراری بگیره)نذاشتم زیاد بره اونجا بازی کنه عوضش یک کم اونورتر یک زمین مسطح بزرگ بود که فواره های کوچولوی اب ازش بیرون میومدن و چون زیر فواره ها چراغ های رنگی بود هر کدوم از ابا به یک رنگ بودن و بچه ها هم بین این فواره ها می دویدن و ذوق می کردن نمونه ی این زمین اب بازی رو توی پارک اب و اتش تهران دیده بودم اما هیچ پارکی که زمین شن بازی داشته باشه نمی شناسم اگه هر کدوم از شما دوستان تهرانی پارکی رو سراغ دارین که زمین شن بازی داشته باشه خوشحال می شم بهم معرفی کنین خلاصه داشتم می گفتم این زمین اب بازی واقعا هیجان انگیز بود و با این که هیچ لباس زاپاسی واسشون برنداشته بودم هر جفتشون رو فرستادم برن حسابی اب بازی کنن درواقع حریفشون هم نمی شدم که نرن تازه خودم هم وسوسه شده بودم برم اب بازی !!!! و خوب نتیجه اش این شد که از ظهر شنبه ستایش تب کرد و عصری هم بردمش دکتر و گفت ویروسیه ....وقتی بچه ها مریض می شن خیلی معصوم و مظلوم می شن امروزم همین طور که کنار ستایش دراز کشیده بودم و تن داغش رو نوازش می کردم با چشمای بی حال تب دارش منو نیگاه کردو با یک صدای خیلی ضعیف و ناز دار گفت مامان دوست دارم ...این دلچسب ترین جمله ی دوست دارمی بود که تا بحال شنیدم

خلاصه که شرمنده فعلا اصلن حس و حال نوشتن ماجرای اشنایی رو ندارم حداقل تا وقتی که دخترکم روبراه بشه

پ.ن۱: نظرات پست قبل همچنان فعاله و شما می تونین همچنان به سناریو پردازیتون ادامه بدین منم قول می دم در اولین فرصت این قصه رو براتون تعریف کنم

پ.ن۲: تازه می خواستم یک پست بنویسم و پز شهرمون رو بدم که همچین امکاناتی واسه بچه ها داره که این اتفاق افتاد اصلن فکر کنم به ما پز دادن نیومده

 

اخ جون!!!

من با دوستای دوران دانشجویی هنوزم دوستم و با هم رفت و امد خانوادگی داریم در واقع جزو بهترین دوستام هستن حالا یکی از همونا که با هم توی خوابگاه هم اتاق هم بودیم و از قضا همسرش هم باهمسرمان هم اتاق بوده داره میاد توی ساختمون ما ساکن بشه و منم الان ذوق مرگم یعنی فکر کنم تا برگردم تهران دیگه اسباب کشی کرده باشه از الان کلی دلم برای یک چای زنونه و یک عالمه حرف ضعف می ره یعنی هروقت اراده کنم می رم دم خونشون یا اون میاد و میشینیم کلی حرف می زنیم اون قسمت یاداوری خاطراتش رو خیلی دوست دارم یادش بخیر یک مثلی بین این اقایون همدانشگاهی رایج بود که می گفتن دختر یا ...یه(سه نقطه اسم دانشگاهمانه) یا خوشگل  که البته این هم اتاقی سابق ما این مثل رو نقض کرده بود از بس که زیبا و جذاب بود و هست البته که ما دخترا هم یک مثل داشتیم که پسر یا ...(بازم اسم دانشگاهمان) یا خوشتیپ و باور بفرمایید هیچ مورد نقضی هم در تمام دوران دانشجوییمان یافت نشد

نمی دونم چرا این روزا هی دارم گذشته رو کندو کاو می کنم یا تاثیر خونه ی پدریه و یا همسایه شدن با دوست دوران دانشجویی حالا اگه یک روز سرحال بودیم و شما هم تمایل داشتین(ایکون ناز و این حرفا) نحوه ی اشناییمان با همسرمان رو برایتان تعریف می کنیم باشد که مورد عبرت سایر دوشیزگان واقع گردد

سپهرانه:

داره با پدرش تلفنی حرف می زنه می گه بابایی دلم برات تنگ شده نمیشه زودتر بیای دنبالم و منو ببری تهران

همسرجان:راستش رو بگو دلت واسه من تنگ شده یا کینکت؟

سپهر بعد از کمی مکث: خوب راستش رو بخوای ۹۰ درصد کینکت و ۱۰ درصد هم تو ... یک همچین پسری داریم ما

با سپهر بحثم شده و اخر بحث در حالی که داره می ره زیر لب می گه بیچاره بابا چی می کشه از دست تو (هر ایکونی که دوست دارین بزارین) و البته منم خودم رو زدم به نشنیدن .... بازم همچین پسری داریم ما هعییییییی!!!!

 

بعدا تر نوشت : کیمیاگر عزیز پیشنهاد داده که نحوه ی اشنایی با همسرم رو بذارم به مسابقه تا شماها حدس بزنین و خودش هم چندتا حدس زده که توی کامنتا هست منم چون کلا بچه ی حرف گوش کنی هستم قبول کردم فقط از الان بگم این مسابقه جایزه نداره (خسیس هم خودتونین!!!!)

 

 

هی وای من!!!!

مستحضر هستین که اخر شهریور عروسی برادر شوهر کوچیکه هست و منم جاری ببببببببزرگ!!! تازه سه شب هم هست یعنی حنابندون و عروسی و پاتختی و خوب طبق معمول مشکل همیشگی چی بپوشم وجود داره !!! و از اونجایی که بعنوان عروس بزرگ باید لباسی بپوشیم که برازنده مان باشد (اصلنم از خود راضی نیستم گفته باشم) در نتیجه از همین الان به دنبال سه دست لباس هستیم و در همین راستا امروز صبح مادرجانمان ما رو بردن منزل یکی از بانوانی که از ترکیه جنس میارن و در منزل می فروشن قبل از هر چیز باید بگم که من در دنیای واقعی خیلی کم حرف هستم و خیلی دیر با کسی که اولین بار هست می بینم صمیمی می شم درست نقطه ی مقابل مادر و دخترمان که هردوشون خیلی اجتماعی و سرزبون دارهستن خوب تا اینجا رو داشته باشین و بعد تصور کنین ما به همراه مادر و دخترمان وارد منزل این بانو شدیم و توی فاصله ای که داشتیم لباس ها رو برانداز می کنیم مادرجانمان چنان با این بانو صمیمی شدن و از همه جا صحبت کردن که کاشف به عمل امد برادرزاده ی این خانوم  که از همکلاسی های دوران دبیرستان برادر خارج نشینمان هم هست در شرکت همسرجانمان کار می کنن و اتفاقا همسرمان رییس مستقیمشان هست و باور بفرمایید این اطلاعات در کمتر از ۱۰ دقیقه رد و بدل شد  هیچی دیگه از اون لحظه به بعد ما رو خانوم مهندس صدا کردن (متنفرم از این لفظ ) هی تعریف همسر جانمان را کردن که چقدر اقاست و علی جان (اسم فرضی برادرزاده ی ان خانوم) خیلی به ایشون ارادت دارن و اتفاقا که من این همکار همسر جان رو می شناختم جزو معدود کسانی هست که همسر گاهی درموردش صحبت می کنه کلا همسر جانمان خیلی تمایل ندارن از محیط کارشان چیزی تعریف کنن و خیلی هم کم پیش میاد که کسی رو از لحاظ علمی قبول داشته باشن ولی یادم میاد که یک بار  بهم گفتن امروز یکی واسه مصاحبه اومده بود که اطلاعات علمیش خوب بود و برادرت رو هم می شناخت و من ازش خوشم اومد و احتمالا استخدامش کنیم  و چون خیلی قبولش داشتن یکبار هم به منزلمان دعوتش کرده بود و من این علی اقا رو از نزدیک دیده بودم هیچی دیگه من یک دفعه خیلی معذب شدم اخه  اصلن دوست ندارم از اشنا خرید کنم (اینم یکی از اخلاقای گند من هست)

حالا این وسط هی این خانوم از همسرمان تعریف می کرد و برام هم جالب بود که این همه اطلاعات در مورد ما داشت یعنی این نکته جالب بود که یک اقا این همه درمورد محیط کارش و رییسش با خاله اش حرف زده اگه یک خانوم بود شاید اینقدر تعجب نمی کردم  و مادرمان هم کلی کیف می کردن و حرفای این بانو رو تایید می کردن و هی از دامادش تعریف می کرد بعد ما هی لباس پرو می کردیم و هی مادرمان و این بانو به به و چه چه می کردن که چقدر بهت میاد و چقدر زیبا شدین و ما هم که نمی خواستیم زیاد خرج کنیم توی رو دربایستی گیر می کردیم و اون بانو هم هی می گفتن ماشاالله اقای مهندس که وضعش خوبه !!! همه ی لباسا هم که به شما میاد خوب همه اش رو بردارین ما هم خوب باید به فکر پرستیژ کاری همسرمان می بودیم دیگه  

این شد که ما الان چهار دست لباس مهمانی بسسسسسسسسسسیار شیک داریم

اصلنم عذاب وجدان نداریم

 

مادر بودن

امروز از یک عزیزی ایمیلی دریافت کردم که ته دلم رو لرزوند از یک مادر خیلی نازنین .......چقدر مادر بودن سخت و شیرینه به نظر من سخترین و زیباترین شغل دنیا همین مادر بودنه رابطه ی مادر و فرزندی یک رابطه ی خیلی عجیب و پیچیده است که هیچ قانونی هم نداره و البته که خیلی وقتام یک طرفه است من خودم هم مادرم و هم دختر و منظورم از یک طرفه اینه که یک مادر عاشقانه و بدون هیچ قید و شرطی  فرزندش رو دوست داره من به عنوان یک دختر مادرم رو دوست دارم اما فرزندانم رو می پرستم گاهی از دست مادرم دلخور و دلگیر می شم اما هیچ وقت از دست فرزندم دلگیر نمی شم

بارها شده با سپهر بحث کردم و یا حتی دعواش کردم اما بازم خودم پیش قدم شدم و قربون صدقه اش رفتم اگه کاری براشون انجام می دم هیچ انتظاری ازشون ندارم فقط واسه دل مادرانه ی خودم کردم در صورتی که در رابطه ی بین من و همسرم و یا من با مادرم توقع دارم که اگه محبتی می کنم محبتی هم ببینم شاید عشق واقعی همینه که تو بدون هیچ چشم داشتی فقط به منظور رضایت و خوشحالی معشوقت کاری انجام بدی حتی اگه اون ندونه که تو این کار رو براش کردی اخه تو فقط خوشحالی اون واست مهمه

بارها شده که بهم گفتن خودت رو اینقد اذیت نکن این بچه ها می ذارن و می رن و اصلنم یادشون نمیاد که تو واسه خاطر اونا خودت رو به اب و اتیش زدی مخصوصا در ارتباط با سپهر خیلی این حرف رو شنیدم اون موقع ها که به خاطر قلبش همه اش بیمارستان بودیم هرکی منو می دید می گفت اینقدر خودت رو اذیت نکن بزرگ می شه و زن می گیره و یادش هم نمیاد که مادری داره هر چند که من با این حرف مخالفم که پسرا کم عاطفه تر از دخترا هستن فقط نحوه بروز احساساتشون فرق می کنه و کم تر به زبون میارن ستایش در طول روز بارها به من می گه دوست دارم اما سپهر شاید در ماه یکبار این جمله از دهنش بیرون بیاد ولی دلیل نمی شه که به اندازه ی ستایش منو دوست نداشته باشه فقط بیان نمی کنه ....من اگه مطمئن هم باشم که بچه هام وقتی بزرگ می شن می رن و پشت سرشون رو هم نگاه نمی کنن باز هم همین کارایی رو که الان انجام می دم انجام می دادم اخه من واسه دل عاشق خودم می کنم نه هیییییییییچ چیز دیگه ای من الان دارم از لحظه لحظه ی مادر بودنم لذت می برم اما اینم یادم می مونه که قرار نیست این بچه ها برای همیشه پیش من بمونن و بالاخره یک روزی بزرگ میشن  و می رن سراغ زندگی خودشون تا خودشون هم بتونن این لحظه های شیرین رو  تجربه کنن

والبته این نکته رو هم فراموش نمی کنم که فقط من و همسرجان قراره تا اخر عمر با هم زندگی کنیم و همدم هم باشیم اما این دلیل نمی شه که همسر جان رو اذیت نکنم و سر به سرش نذارم

 

چگونه خود را ازار دهیم

لازمه این کار داشتن یک عدد پسر قند عسل غرغرو هست بعدش باید نبوغ به خرج بدین و تصمیم بگیرین همزمان با پسرجانتان رژیم بگیرین و با هم برین پیش یک متخصص تغذیه تا برای شما نسخه ای واسه لاغر شدن و واسه پسرتان نسخه ای واسه چاق شدن بده و صد البته که اون یک ساعتی رو که توی مطب هستین تا نوبتتون بشه در حالی که یک لبخند به لب دارین به قد قد های دلبندتان گوش جان می سپارین  ...قسمت زیبای ماجرا از فرداش که می خواین برنامه ی غذایی دکتر جان رو اجرا کنین شروع میشه ..همون اول پسر جانتان یک نگاه به برنامه ی غذاییش می اندازه و می گه من که شیرینی دوست ندارم  از سس هم بدم میاد شکلات هم که حرفشو نزن عمرا اگه بخورم بستنی هم شایییییییییییید یک کوچولو بخورم بعد شما در حالی که دارین قربون صدقه اش می رین ازش خواهش می کنین حالا فقط یک روز این رژیم رو امتحان کنه ... ظرف غذاش رو می کشین و می ذارین جلوش اونم مثل همیشه یک کمیش رو می خوره و میگه دیگه خسته شدم !!!! نمی تونم بخورم بعدش شما ظرف غذایی رو که حاوی پلو خورشت خوش عطر مامان پزتون هست رو می گیرید دستتون و در حالی که دارین از بوی غذا مست می شین می رین سراغش و ازش خواهش می کنین تا غذاش رو تموم کنه این پروژه خودش یک ساعت طول می کشه و تموم این مدت باید به نق نق های فرزندتون با جان و دل گوش بدین و اما مرحله ی بعد که شکنجه اورترین مرحله است اینه که در حالی که خودتون رژیم لاغری دارین یک پیاله بستنی سنتی پر از خامه رو بردارین و برین کنار پسرکتان بشینین و در حالی که داره کارتون می بینه قاشق قاشق اون معجون خوش مزه رو بزارین دهنش البته یک دستمال کاغذی هم بزارین کنار دستتون واسه پاک کردن اب لب و لوچه تون لازم میشه!!! بعد نوبت عصرونه میشه در حالی که خودتون مجاز به خوردن یک لیوان چای با خرما هستین به پسرجانتان یک لیوان شیر با دونات (وای که من چقدر عاشق دونات هستم اونم دوناتای رضوی ) بعدهم نوبت شام می شه و همون پروسه ی ناهار رو دوباره تکرار می کنیین .....خوب دیگه بسه ...خودازاری هم حد و اندازه ای داره البته بسته به توانتون داره اما واسه من همون یک روز کافی بود و از فرداش بیخیال پسرجان شدیم و به رژیم خودمان رسیدیم

توی ادامه ی مطلب چندتا عکس گذاشتم

 

 

ادامه نوشته

رای من

دیدم چند وقت هرکی میاد تلویزیون شروع می کنه به تفسیر کردن رای ما ملت و یکی میاد می گه مردم با رای دادنشون نشون دادن که اعتماد دارن اون یکی می گه مردم رای دادن تا مشت محکم بزنن و یکی دیگه می گه مردم رای دادن چون اون رو دوست نداشتن و من رو دوست داشتن خلاصه که اومدم بگم من فقط به خاطر دل پسرکم رای دادم و هیچ منظور دیگه ای نداشتم والا!!!!!!!!!!

پ.ن ۱: دیشب ساعت ۱۰ شب داداشمان زنگ زده و می گه من قصد به هم زدن زندگی هیچ کسی رو ندارم اما شوهرت هنوز نیومده خونه

پ.ن۲: به لطف مامان جانمان این شب ها حریم سلطان رو می بینم اخ که چقدر از این خرم سلطان بدم میاد یعنی کفر من رو در میاره با کارهاش اییششششششششش

 

مشهدم

نمی دونم از کجا شروع کنم کلی حرف واسه گفتن دارم هم سرم شلوغ بود و وقت نمی کردم بیام به اینجا سر بزنم هم این لپ تاپ ادا در اورده بود و به اینترنت وصل نمی شد همسر جان به همراه خانواده ی برادرش دیشب برگشتن و امروز قراره یکی از دوستام همونی که دوتا دختر دوقلو داره بیان مشهد و تا سه شنبه هم هستن (رسما خونه مامانم رو تبدیل کردم به هتل )

نیمه ی شعبان حرم بودم و همه تون رو یاد کردم درسته که همه ی کامنتا رو تایید نکرده بودم اما همه شون رو خونده بودم و تک تکتون رو یاد کردم تازه اخرش هم گفتم خداجون اگه کسی رو یادم رفته تو خودت بهتر می دونی که کی بوده اونم خودت در نظر بگیر ...ستایش هم که کلی توی سالن خنک حرم دوید و بازی کرد

قبل از این که بیام مشهد دوتا از دوستای وبلاگی رو دیدم البته خانوم وکیل رو قبلا هم دیده بودم اما دوست عزیزم  زهرا جون رو اولین بار بود که می دیدم این قرار های وبلاگی هم حال و هوای مخصوص به خودشون رو دارن ادم یکی رو که مدت هاست روزنوشت هاش رو می خونه و ازش توی ذهنش یک تصویر درست کرده از نزدیک می بینه و خوب از این که چقدر شبیه اون تصویر ذهنی هست یا نه کلی تعجب می کنه جالبه که زهرا خیلی شبیه به اون چیزی بود که من تصور کرده بودم یک دسته گل خیلی زیبا هم که خودش درست کرده بود واسم اورده بود با یک عروسک واسه ستایش من خنگ هم یادم رفته بود دوتا لاکی رو که واسش گرفته بود ببرم درنتیجه دست خالی بودم ...یک چیزی اعتراف کنم دو سه روز پیش که با موبایلم وبلاگ زهرا رو می خوندم  کلی ذوق مرگ شدم اخه باور بفرمایید هیچ کی تا بحال این همه از من تعریف نکرده بود حالا ممکنه نصفش هم تعارف بوده باشه اما همون نصف بقیه اش هم واسه این که منو به اسمون برسونه کافیه ( یک همچین بی جنبه ای هستیم ما )

پ.ن: چقدر کیف داره که وقتی صبح از خواب پا میشم لازم نیست به این فکر کنم که غذا چی بپزم !!!!

 

تا یک ماه!!!!

امشب می ریم مشهد البته با جاری جون اینا درسته که جزو قوم الظالمین حساب می شه  ولی من خیلی دوسشون دارم چون یک چیز مشترک داریم و کلی حرف واسه گفتن (دلم واسه یک گپ جاریانه تنگ شده ) با این که دوتا تیپ کاملا متفاوتیم و دنیاهامون هم فرسنگ ها باهم فاصله داره و شاید هیچ وقت امکان نداشت باهم دوست باشیم اما به عنوان جاری با هم سازگاریم و من دوسش دارم

الان کلی کار دارم هنوز چمدونم رو نبستم اخه می خوام یک ماه بمونم ...همسر جان به همراه بقیه برمی گردن و من و بچه ها می مونیم لباسای بچه ها رو جمع کردم اما هنوز ماله خودم و همسر جان مونده این وسط هم سپهر کلی کتاب برداشته ( از سری کامل تن تن بگیر تا دلایل سقوط شوروی !!!) ستایش هم یک عالمه عروسک و خرس و سگ و گربه اونوقت من که می گم جا نداریم و نمی شه سپهر به ستایش می گه از اسباب بازیاش کم کنه ستایش هم به سپهر می گه کتاباش رو نیاره هیچ کدوم هم حاضر نیست حتی یک قلم کم کنه   

لپ تاپم رو با خودم می برم البته احتمالا کم تر فرصت کنم سر بزنم

دیروز دوتا از دوستای وبلاگی رو دیدم و دو ساعتی با هم گپ زدیم خیلی خوش گذشت ...النازم جات خالی بود یک دسته گل خیلی زیبا هم دریافت کردیم که در اولین فرصت عکسش رو می گذاریم 

همراه عزیزم ادرس ایمیل و ف. ی .س بوکت رو دریافت کردم اما متاسفانه اهل ف. ی .س نیستم و عضوش نشدم اما در اولین فرصت واست ایمیل می فرستم نمی دونم چرا توی ایمیل فرستادن خیلی تنبلم و این روزام که سرم شلوغه اما تمام سعیم رو می کنم تا زودتر واست بفرستم