چسب دماغ

بعله همین چسبای دماغ که بعد از عمل دماغ ادما می زارن روی دماغشون تازه کلی هم کلاس داره!!! یکی از همین چسب دماغا سه روزه من رو از کار و زندگی انداخته ! چجوری؟؟!!! الان خدمتتون عرض می کنم

مستحضر هستین که این ته تغاری ما مهدکودک برو شدن و برخلاف انتظارم خیلی هم راحت با مهدش کنار اومد و من فقط سه روز توی مهد نشستم و از روز چهارم خودش گفت مامان تو برو قدم بزن تازه گاهی اوقات که می رفتم دنبالش بهم می گفت چرا زود اومدی من هنوز می خوام بمونم !! حالا همین فسقلی چند روزه که گریه می کنه که نمی خواد بره مهدکودک  منم بعد از کلی پلیس بازی و حرف زدن باهاش و با موچین حرف کشیدن از دهنش و اونوقت این جملات بی سر و ته و بی ربط رو کنار هم گذاشتن (یعنی دهنم سرویس شد تا دو کلوم حرف حساب از دهنش بیرون کشیدم) به یک نتیجه مهم رسیدن اونم این که همه اش تقصیر این چسب دماغ ناقابل هست تازه یک روز هم مجبور شدم برم سر کلاس مهدکودکش بشینم و  اونوقت بود که میس الهه رو با یک چسب روی دماغش رویت کردم و همین که اومد توی کلاس ستایش از جاش بلند شد که دیگه نمی خواد مهد بمونه خلاصه که قرار بر این شد که هر وقت زبان دارن ستایش با مربی خودش خاله مریم برن بیرون توی حیاط و بازی کنن اما خوب تا ستایش دوباره بخواد این اطمینان رو کسب کنه که قرار نیست با یک خاله ای که دماغش اوخ شده (دقیقا جمله ی خودشه) توی کلاس بمونه زمان می بره اما امروز دیگه فکر کنم این اطمینان برقرار شد چون وقتی داشتیم از مهد بر می گشتیم توی راه بهم گفت از فردا دیگه می تونم برم قدم بزنم و دیگه لازم نیست توی مهد کودک بشینم یعنی خانوم اجازه قدم زدن رو صادر فرمودن هوفففففففف!!!!

البته منم کلی به مدیرشون غر زدم که اخه مگه کسی که با بچه کار می کنه دماغش رو عمل می کنه!!! یا لااقل یکی دوماه رو می رفت مرخصی تا با این قیافه اش موجبات ترس و وحشت بچه ها رو فراهم نکنه !!!والا!!!

پ.ن:دیروز دکتر دیادیابوریا و جمعی دیگر از دوستان رو ملاقات کردم راستش این اولین قرار وبلاگی بود که صاحب وبلاگش با تصورات من متفاوت بود من انتظار یک دکتر رسمی و خشک رو داشتم اما با یک پزشک مهربون و دوست داشتنی و خودمونی روبرو شدم که البته کمی هم جوون تر از تصوراتم بودن و البته یک سوپرایز جالب هم برام وجود داشت اونم یکی از خواننده های خاموش اینجا بود اخه همیشه واسه من خواننده ها جالبن چه اونایی که کامنت می ذارن چه نمی ذارن چون تقریبا من رو می شناسن اما من هیچی راجع بهشون نمی دونم مخصوصا خاموش هاخیلی دلم می خواست ازش بپرسم شبیه تصوراتش بودم یا نه ؟ اما روم نشد!!!

واضح نوشت: من هیچ مشکلی با عمل دماغ و یا کسایی که این کار رو انجام می دن ندارم ها!!

 

بازم دلم مشهد می خواد

از این قطارهای روز رو اصن راضی نبودم تمام راه رو باید مثل بچه مودب میشستی نه می شد دراز بکشی نه راه بری تازه از همه بدتر تموم مسیر رو باید حجاب اسلامی رو حفظ کنی من که دیگه کلافه شده بودم حالا باز خوب بود که دسته جمعی رفته بودیم و ستایش بین اقوام می چرخید و زیاد بهانه نگرفت یکی از معایب این نوع قطارها هم نداشتن فضای کافی واسه چمدونها بود

اینقده کمبود خواب دارم که خدا می دونه اخه همه اش مهمونی بودیم اونم تا پاسی از صبح بعدشم تا میومدیم بخوابیم این دایی جان ما بیدارمون می کرد چون اعتقاد داشتن اصن معنی نمی ده کسی ساعت ۸ صبح خواب باشه ! از همه بدترش هم این بود که نصف شبی میومدن تو اتاق ما و ستایش رو یواشکی از بغل من و همسر جان برمی داشتن و می بردن پیش خودشون (کلا عاشق بچه کوچیک هستن حالا خودشون ۴تا داشتنن ها !!)و این گونه بود که ما مجبور بودیم حتی شبا هم با حجاب نیمه اسلامی بخوابیم !!

پ.ن:احتمالا فردا با الناز بریم سرقرار وبلاگی با پرسیسکی وراج 

پ.ن۲:دلم می خواد بازم برم مشهد اخه خیلی کم بود و دورمون هم که شلوغ بود نشد داداش جانمان رو خوب ببینیم ولی نمی شه که اخه سپهر رو چی کار کنم

دور تند زندگی

داداش خارج نشینمان امده است و بعد از یکسال دوباره قراره همه ی اعضای خانواده دور هم جمع بشیم انگار تا از چیزی محروم نباشی قدرش رو نمی دونی مثل همین در کنار هم بودن ها که من الان بیشتر ازش لذت می برم امروز هم می خواد بره مشهد و ظهر می رسونمش فرودگاه که بره مامانم حسابی دل تنگش شده خودمونم اخر هفته می ریم مشهد اخه عروسی هم داریم ولی باید زودی برگردم  سپهر مدرسه می ره و نمیشه خیلی غیبت داشته باشه حالا این داداش ما قول داده که هفته ی اخر رو بیاد تهران

به خاطر این تعطیلات بلیط مشهر گیر نمیومد با این که همون روز اول که بلیط قطار ها رو پیش فروش می کردن رفتم توی سایتشون اما تموم شده بود منم مجبور شدم از این قطارهای روز رو (پردیس سالنی) بگیرم اولین باره که می خوایم با این قطار بریم امیدوارم خوب باشه

فقط قراره سه روز بریم مشهد ها اما اندازه ی یک ماه وسیله دارم اخه وقتی قراره بری عروسی و بعدشم پاتختی مجبوری دو دست لباس مجلسی برداری با دو جفت کفش اونم برای چهار نفر دیگه لباس راحتی و .... بماند این میشه که واسه سه روز مسافرت یک چمدون گنده ورداشتم

این روزا وقت کم میارم رسیدگی به امور همیشگی خونه و بچه ها ..بردن و اوردنشون از کلاس ها .. خریدن خورده ریزهای باقی مونده واسه عروسی ..گردوندن داداش جان و حرف زدن و حرف زدن اندازه ی یک سالی که نبوده اخه پای تلفن نمیشه خیلی خوب حرف زدو تصویری یک چیز دیگه هست ...حمع و حور کردن وسایل واسه سفر تازه باید جای چهارتا ادم فکر کنم که چی می خوان بپوشن و چه چیزهای ممکنه لازمشون بشه

پ.ن: ستایش با این که یک سال بود داییش رو ندیده بود ولی از همون لحظه ی اول باهاش صمیمی شد و اصن غریبی نکرد

 

با عرض پوزش

بعد از مدتها بالاخره موهام رو رنگ کردم اخرین باری که موهام رو هایلایت کرده بودم تقریبا ۱۰ سال پیش بود که به شدت هم پشیمون شدم اخه اصولا موهای خودم رو بیشتر دوست دارم اما این اواخر دیگه رد و پای سن زیادی توی موهام مشهود بود و برخلاف میل باطنیم موهای نازنینم رو سپردم دست خانوم ارایشگر و بهش گفتم فقط می خوام سفیداش پوشیده بشه و دوست ندارم خیلی تغییر رنگ بده اونم گفت فقط یک درجه موهات رو روشن تر می کنم تا همرنگ چشمات بشه و خیلی خوب میشه منم قبول کردم اما الان ناراضیم

حالا دیروز که داشتم هی توی اینه به خودم زل می زدم داداشم می گه باز چی شده ؟ به موهام اشاره می کنم و می گم دوستشون ندارم به نظرم رنگ جیش (با عرض پوزش مجدد)شده !!!!!!! داداشم با تعجب می گه اگه جیشت این رنگیه حتما برو دکتر ؟!!!!!

هنوز به قیافه ام عادت نکردم هر وقت از جلوی اینه رد میشم با تعجب به خودم نیگا می کنم

 

این همه تفاوت!!

گاهی تعجب می کنم از این همه تفاوتی که بین این دوتا هست اینقدر متفاوت هستن که ستایش برام یک تجربه ی جدید باشه نمی دونم این تفاوتها به خاطر جنسیتشونه یا این که باید بذار به جساب این که دوتا ادم کاملا متفاوتن

سپهر هوش نسبتا بالایی داره و توی ریاضی خیلی قویه کافیه یک مسئله رو یک بار براش توضیح بدم سریع می گیره این علاقه به اعداد و ریاضی از همون کودکی باهاش بود هنوز ۵ سالش نشده بود که می تونست جمع و تفریق کنه و مفهوم ضرب و می فهمید منظورم اینه می دونست ۲*۳ یعنی این که سه تا دو رو با هم جمع کنیم می تونست به قول خودش تا بینهایت بشماره و این شمارش رو دوتا دوتا یا پنج تا پنج تا هم بلد بود برعکس هم می تونست بشماره اعداد زوج و فرد رو می شناخت همه ی اینا رو هم بدون این که من اموزشی بدم بلد بود حتی یادم میاد یکبار بهم گفت مامان می دونستی جمع دو عدد زوج می شه زوج و جمع دوعدد فرد می شه زوج اما جمع یک عدد فرد با یک عدد زوج می شه فرد !! اون موقع هنوز پیش دبستانی هم نمی رفت اما در عوض هوش اجتماعی پایینی داره خیلی سخت ارتباط برقرار می کنه و از این که بقیه بهش خیلی توجه کنن اصلا خوشش نمیاد.. دوست صمیمی نداره ..کارهاش رو خیلی کند انجام می ده به اصطلاح زبرو زرنگ نیست و کلا مهارت های اجتماعیش ضعیفه توی درک احساس های اطرافیانش ضعیفه مثلا متوجه نمی شه که الان مامانش ناراحته یا باباش عصبانیه یا دوستش قهر کرده کلا توی نگاه اول شبیه بچه های خنگ می مونه مخصوصا که واسه سلام کردن باید بهش یاداوری کنی و همیشه هم که باید دو یا سه بار صداش بزنی تا جوابت رو بده انگار که نمی شنوه ..خیلی زود عصبانی میشه و از کوره در می ره ولی درعوض خیلی بچه ی مثبتیه از اون بچه هایی که به هیچ وجه کار خطرناک نمی کنه و و بدون دخالت من خودش درساش رو می خونه فقط خیلی کنده و من هی باید زمان رو بهش گوش زد کنم اگه بهش بگم اجازه نداره تلویزیون ببینه یا با کامپیوتر بازی کنه حتی اگه خودم هم خونه نباشم رعایت می کنه وقتی می خوام سریال مرداک رو ببینم و ازش می خوام که بره تو اتاقش چون یک کم خشنه (به خاطر صحنه های کالبد شکافیش و تم قتل و قاتلیش) خیلی راحت قبول می کنه

در عوض ستایش گیرایی پایینی داره یا حداقل به اندازه سپهر نیست به زور تا ۲۰ میشمره و خیلی از مفاهیم رو درک نمی کنه (مثل کمتر و بیشتر ) اما هوش اجتماعیش بالاست خیلی خوب می دونه من کی عصبانیم یا کی ناراحتم حتی می دونه که این جور مواقع چی کار کنه تا من خوب بشم خیلی خوب بلده تا توجه جمع رو به خودش جلب کنه و اصلا عاشق جلب توجه برخلاف سپهر که توی این مورد نه استعداد داره ونه حتی علاقه ..خیلی صبوره..خوب می دونه که خواسته اش رو کی و چطوری بیان کنه تا براورده بشه و حتی می دونه که از هر کسی چی بخواد و چطوری بگه چیزی که سپهر هنوز یاد نگرفته ..خیلی زبرو زرنگه و کارهاش رو در کمترین زمان ممکن انجام می ده اما عوضش  خنگوله مفهوم فصل و ماه رو نمی فهمه تفاوت بین دیروز و امروز و فردا رو متوجه نمی شه این که روزهای هفته اسم دارن رو متوجه نمیشه مفهوم شهر و کشور رو  نمی دونه و خیلی چیزای دیگه

و من گاهی می مونم از این همه تفاوت به عنوان یک مادر باید نقاط ضعفشون رو بشناسم و برطرف کنم دارم سعیم رو می کنم اما خییییییلی سخته هر کاری می کنم نمی تونم مهارتهای اجتماعی سپهر رو تقویت کنم البته بهتر شده ولی هنوزم واسه یک بچه ی ۱۲ ساله خیییییلی پایینه به نظر خودم در حد یک بچه ی ۸ ساله هست

نصفه شبی خل شدم خودم می دونم !!!!

مامان بودن هم کار سختیه ها !!!!

 

خنگول من !

از مهدکودک اومده خونه بهش می گم امروز تو مهد چی کار کردین؟

میگه در مورد تابستون حرف زدیم

می گم : افرین چی گفتین

می گه : رنگ برگا زرد و نارنجی و قرمز میشه

میگم : پس درمورد فصل پاییز حرف زدین

می گه : اره پاییز ..سه تا هم ماه داره

می گم: افرین ماه هاش رو بگو

می گه:ممممممممممم

می گم : مهر و ابان و اذر الانم فصل پاییزه و ماه مهر هست

با تعجب می ره سمت پنجره و به اسمون نگاه می کنه و می گه پس چرا سه تا ماه تو اسمون نیست

کلی براش توضیح دادم که این ماه با اون ماه فرق می کنه اما بازم با تعجب نگاهم می کنه یعنی هنوز نفهمیده !!!!

 

سندروم بلز

الان ما یک عدد همسر داریم که صورتش کجه!!!! تازه وقتی می خنده خنده دارتر هم میشه

جریان هم از این قرار بود که چهارشنبه عصر از سر کارش بهم زنگ زد و می گه از صبح که اومدم سر کار سمت راست صورتم بی حس شده می گم خوب زودتر پاشو بیا بریم دکتر اقا می فرمان نه خوبم الان خیلی کار دارم بعدم تلفن رو قطع می کنه حالا من دل تو دلم نیست اخه می دونین که سکته ی مغزی هم همچین علایمی داره نیم ساعت بعد دوباره زنگ می زنم خانوم منشی عزیز می فرمان جلسه هستن به موبایلش زنگ می زنم جواب نمی ده و این یعنی این که من جلسه ام و بهم زنگ نزن ولی من که ول کن نیستم اینقده زنگ می زنم تا گوشیش رو جواب می ده و با صدای ارومی می گه من تو جلسه ام می گم می دونم ولی باید بری دکتر می گه ببین مامان خانوم هی بهم نگو چی کار کنم من خودم می دونم الانم کار دارم و دوباره قطع می کنه دیگه عصبانی می شم و با خودم می گم اصلن به من چه وقتی خودش دلش واسه خودش نمی سوزه اما زودی یادم میوفته که همسرجان غیر از نقش همسری و پدری نقش عابر بانک رو هم برامون داره  واسه همین اول کمی توی اینترنت سرچ می کنم مطمئن میشم که اگه سکته مغزی بود دیگه تا الان که یک ۸ ساعتی ازش گذشته باید دور از جونش یک بلایی سرش میومد پس سکته نیست و احتمالا سندروم بلز هست که توی این بیماری ویروسی یک دسته عصب که مربوط به یک طرف صورت هستن ملتهب میشن و دیگه کار نمی کنن این طوری میشه که یک طرف صورت تقریبا فلج میشه

همسرجان رو فرستادم پیش یک متخصص گوش و حلق و بینی و الان داره دارو مصرف می کنه فقط خدا کنه تا دوهفته ی دیگه خوب بشه اخه مشهد عروسی دعوتیم

پ.ن: تا الان پاتریک و اقای خرچنگ و اختاپوس به لیست ارزوهای ستایش اضافه شده !!!

 

لیست ارزوها

این روزا همه اش حرف تولد و جشن تولد گرفتنه و سپهر هی لیست دوستایی رو که می خواد دعوت کنه رو بالا و پایین می کنه چندتا اسم رو خط می زنه و چندتای دیگه اضافه می کنه ستایش هم هی ازش خواهش می کنه که اونم دعوت کنه!!! گاهی هم بهانه می گیره که اول واسه من تولد بگیر کلی باهاش کلنجار رفتم تا تونستم حالیش کنم که تولد اون موقعی هست که برف بباره ...سرمیز نهار سپهر واسه ستایش توضیح می ده که موقع فوت کردن شمع تولد هر کی که تولدشه می تونه ارزو کنه ستایش هم شروع می کنه به شمردن ارزوهاش :

زودتر برف بباره تا تولدم بشه

یک خرسی خییییییییییییلی (با انگشتش به سقف اشاره می کنه )بزرگ قرمز می خوام (حالا یک خرس قرمز داره ها!!!)

خودم تنهایی برم دستشویی !!! (والا منم خیلی دلم می خواد که زودتر به این ارزوش برسه)

زودتر بزرگ بشم تا برم کلاس زبان ده ساله ها!!!(هنوز فکر می کنه داداشش ده سالشه!!)

زودتر برف بیاد و تا یک چکمه ی بنفش و صورتی بخری برام  (منم اینقده دلم چکمه می خواد هییییییییییع!!!)

توت فرنگی می خوام

یادم رفت تبلت هم می خوام تا باهاش اینجوری اینجوری (با انگشتش رو هوا نقاشی می کشه ) کنم (خداجون میشه قبلش واسه من یکدونه جور کنی )

دوچرخه می خوام صورتی باشه

.

.

.

واین لیست همین طور ادامه داره و هرروز یک نکته ی دیگه بهش اضافه میشه

پ.ن: سپهر فهمیده واسه تولدش تبلت گرفتیم ازم خواسته که کادوش رو بعد از این که مهمونا رفتن بدیم !!!

 

 

هنوز فراموشش نشده

چند شب پیش که طبق عادت همیشه کنار تخت ستایش دراز کشیده بودم تا خوابش ببره . همون طور که از لای نرده های تختش داشت منو نگاه می کرد گفت مامان یادت هست وقتی کوچولو بودم منو بردی بیمارستان ... روی تختش میشینه و به مچ دستش و پاش اشاره می کنه ....اونوقت خانوم پرستار به دستم و پام بیز (امپول) زد ...همیشه امپول ها رو از رگ مچ دستش یا پاش می زدن و معمولا هم که به راحتی رگ پیدا نمی شد و هم پاش و هم دستش به قول خودش بیزی می شد.....می گم اره مامان یادم هست دوباره ادامه می دم بعدش می رفتیم توی اتاق خودم توی اون خونه قدیمیه (منظورش خونه ی قبلیه) و من دراز می کشیدم تو هم اون پتو صورتی* رو می انداختی روم و من کارتون می دیدم تازه ماجون هم بود اما بابا نبود سر کار بود دوباره می گم اره مامان یادم هست ولی دیگه بیزات تموم شده حالا چشمات رو ببند و بخواب اصن می خوای امشب بیای بغل من روی تخت من بخوابی می گه اره و با تختش خداحافظی می کنه و بهش می گه غصه نخوره و فرداشب میاد روش می خوابه !!

پتو صورتی* رو همون وقتا وقتی دیگه شیمی درمانیش تموم شد جمعش کردم چون هم دیگه کوچیکش بود و هم حس خوبی بهش نداشتم

چرا فکر می کردم دخترکم خیلی کوچیکه و این روزا رو یادش نمی مونه ؟!! حالا که یادش مونده چرا اینقدر با جزئیات !!! حتی پتو صورتی رو هم یادش بود

توی ادامه مطلب دوتا عکس از اول مهر سپهر و ششم مهر ستایش ( اخه از اول هفته داره می ره مهد کودک) گذاشتم

 

ادامه نوشته

سانسورچی

واسه ستایش سی دی مورد علاقه اش بامزی رو گذاشتم که ببینه منتها اولش یک مقدار تبلیغ کارتونای دیگه هست و سپهر با عجله خودش رو می رسونه و هی با کنترل ور می ره تا بزنه جلو ولی نمی شه بهش می گم حالا ولش کن فوقش ۵ دقیقه تبلیغه دیگه می گه اخه تو که نمی دونی و بعدشم می ره پیش خواهرش میشینه و وقتی تبلیغ بت من با نقاب اتشین شروع میشه با دستش جلوی چشمای ستایش رو می گیره و می گه اینا خشنه و تو نباید ببینی !!!!!!!

پ.ن:دوست جونام رو دیدم و خیلی خوش گذشت یعنی دوساعت یک نفس حرف زدیم واقعا عالی بود ستایش هم از لحظه ای که از استخر رسید خونه هی بهم زنگ می زد که کجایی و کی میای!!! نقش خواهرشوهر نمونه رو هم به خوبی ایفا کردم اما اصن راضی نیستم اخه خواهرشوهر که نمیشه نمونه باشه باید خواهرشوهر باشه والا!!! حالا امیدوارم در اینده در نقش مادرشوهر حسابی جبران کنم

 

من فقط عاشق اینم ...

که دو ساعت بدون این که پس ذهنم مشغول فکر کردن به مشکلات روزمره باشه در کنار همسرم و دوتا بچه ها بشینم و از ته دلم بخندم ...بشینم روی یک صندلی و در حالی که با پاهام ریتم اهنگ رو گرفتم ستایش رو بغل کنم و از این همه هیجانش به خاطر رقص نور و موسیقی ذوق کنم کنارم هم پسرک سخت سلیقه ام نشسته باشه که بعد از نیم ساعت بالاخره با محیط ارتباط برقرار می کنه و از ته دلش می خنده ...به همسرم نیگا کنم و از مدل خندیدنش و قهقهه زدنش بیشتر خندم بگیره (اخه واقعا خنده دار می خنده!!!) تازه یکی از اهنگای مورد علاقه ام هم اجرابشه و منم باهاش بخونم :من فقط عاشق اینم ...... حالا درسته که اورجینال نبود ولی بازم کیف داشت

این دوساعت واقعا ذهنم خالیه خالی بود اخه من عادت دارم وقتی دارم کارای روزمره ام رو انجام می دم و یا تلویزون می بینم یا با دوستی حرف می زنم و حتی وقتی کتاب می خونم اون ته ذهنم همیشه مشغوله و داره به یک چیزی فکر می کنه از این که امروز صدای مامانم گرفته بود و فکر کردن به این که ممکنه چه مشکلی پیش اومده باشه تا این که پسرکم رو به خاطر داشتم پلاک خارج دهانی توی مدرسه مسخره کردن ودیگه حاضر نیست پلاکش رو توی تایم مدرسه بزاره و هزار و یک فکر دیگه خیلی وقتا هم دارم حساب و کتابای مالی رو انجام می دم ..خلاصه که بهم خیلی خوش گذشت

تا چندساعت دیگه با زهرا و دختر خاله اش توی تیراژه قرار دارم اما بهشون نگفتم که ستی رو نمیارم  چون داره با باباش و داداشش میره استخر اونا هم که نپرسیدن ستی رو میاری یا نه اصلن برم ببینم دلشون واسه من تنگ شده بوده یا می خواستن ستایش رو ببینن

پ.ن: زن داداشم فردا شب از بلاد کفر میاد و منم که خواهرشوهر نمونه (شک داشتین؟؟؟!!!!) ...می رم فرودگاه دنبالش و البته یک روز بیشتر نمی مونه و فرداش می ره مشهد

 

 

چگونه تکالیف خود رو کم کنیم !

به سپهر می گم سنتورت رو تمرین نکردی ها ؟ می گه می دونم و نمی خوام تمرین کنم چون دفعه ی قبل که تمرین کرده بودم و خوب زدم شیوا جون گفت خیلی عالی بود و واسه ی دفعه ی بعدم تعداد اهنگای بیشتری داد که تمرین کنم !!!!!!!

پ.ن: بالاخره امشب داریم می ریم تاتر  یک تاتر کمدی که توی اریکه ی ایرانیان اجرا میشه امیدوارم که خوب باشه و از همه مهم تر ستایش  خوشش بیاد و تا اخرش بشینه

 

پدربزرگ جذاب من !!

والا ما یک عدد پدربزرگ (پدر پدرمان) داریم که ماشالله الان که ۸۶ سالشون هست حسابی سرحال و روپا هستن و هنوزم دندونای خودشون رو دارن و بدون عصا به راحتی راه می رن حتی پله های خونه ی مامانام اینا رو که طبقه ی دوم هستن بدون این که وسط راه استراحت کنه یا دستش رو از نرده ها بگیره میاد بالا (ماشالله ...حالا یک وقت چشم نکنیم این پدربزرگمون رو !!) پدربزرگ جانمان تحصیل کرده هم هستن و لیسانس عقول و منقول (همین الهیات خودمون) دارن

این بابابزگ ما با قد نسبتا بلند و موهای یک دست سفید و چشمای ابی خیلی هم جذاب تشریف دارن (یعنی من ختی یک اپسیلون هم از این ژن به ارث نبردم هییییییع) و تا شش سال پیش که مادربزرگمون به رحمت خدا رفتن با هم زندگی می کردن و یادم میاد توی مراسم ختم ماربزرگ هم خیلی بیتابی می کردن و ناله می کردن که بدون اون دیگه نمی تونه زندگی کنه .....این پدربزگ جان ما عادت دارن هرروز عصر برن پارک کوهسنگی و قدم بزنن و توی اون دورانی که در فراغ مادربزرگمون بودن بیشتر به این پارک می رفتن و همون جا هم با یک دختر خانوم ۳۰ ساله یعنی تقریبا همسن و سال من که نوه شان باشم اشنا می شن و قرار ازدواج می زارن !!! و به بچه هاشون خبر می دن که می خوان ازدواج کنن و البته که همه هم باهاش مخالفت می کنن نه این که مخالف ازدواجش باشن بلکه مخالف این همه اختلاف سن بودن (ناقابل فقط ۵۰ سال!!!) ولی پدربزرگ جان ما عاشق شده بود و احتیاجی هم به اجازه گرفتن نداشت درنتیجه به سرعت ازدواج می کنن و سال بعد هم ما صاحب یک عدد عمو شدیم !!!! عمویی که از پسرمان یعنی نتیجه ی حاج اقا کوچک تر بود  و جالب تر که این عمو کوچولوی ما به پدرمان می گوید عمو!!!!!! و خلاصه که ما واسه خاطر داشتن همچین مامان بزرگ و عمویی تا مدت ها سوژه دوست و اشنا بودیم

حالا چندروز پیش بیین این دوتا کفتر عاشق دعوا میشه و مامان بزرگ جونمون حاج اقا رو هل می دن و این پدربزرگ عزیز ما در اثر افتادن لگنشون می شکنه و سر از اتاق عمل در میارن و با یک پلاتین توی لگن از اتاق عمل میان بیرون و به سرعت خودشون رو به عشقشون می رسونن !!!! اتفاق خاصی نیوفتاده بود که یک دعوای مختصر بود که به خیر و خوشی تموم شد !!! اصن از قدیم گفتن زن و شوهر دعوا کنن و ابلهان باور کنن والا!!!

فقط الان دوباره ما شدیم سوژه ی فامیل !!!! هر کی به ما می رسه می گه پدر این عشق بسوزه که حتی باعث شکستن باسن ادم میشه چه برسه به قلب !!!!!!!