چسب دماغ
بعله همین چسبای دماغ که بعد از عمل دماغ ادما می زارن روی دماغشون تازه کلی هم کلاس داره!!! یکی از همین چسب دماغا سه روزه من رو از کار و زندگی انداخته ! چجوری؟؟!!! الان خدمتتون عرض می کنم
مستحضر هستین که این ته تغاری ما مهدکودک برو شدن و برخلاف انتظارم خیلی هم راحت با مهدش کنار اومد و من فقط سه روز توی مهد نشستم و از روز چهارم خودش گفت مامان تو برو قدم بزن تازه گاهی اوقات که می رفتم دنبالش بهم می گفت چرا زود اومدی من هنوز می خوام بمونم !! حالا همین فسقلی چند روزه که گریه می کنه که نمی خواد بره مهدکودک
منم بعد از کلی پلیس بازی و حرف زدن باهاش و با موچین حرف کشیدن از دهنش و اونوقت این جملات بی سر و ته و بی ربط رو کنار هم گذاشتن (یعنی دهنم سرویس شد تا دو کلوم حرف حساب از دهنش بیرون کشیدم) به یک نتیجه مهم رسیدن اونم این که همه اش تقصیر این چسب دماغ ناقابل هست تازه یک روز هم مجبور شدم برم سر کلاس مهدکودکش بشینم و اونوقت بود که میس الهه رو با یک چسب روی دماغش رویت کردم و همین که اومد توی کلاس ستایش از جاش بلند شد که دیگه نمی خواد مهد بمونه خلاصه که قرار بر این شد که هر وقت زبان دارن ستایش با مربی خودش خاله مریم برن بیرون توی حیاط و بازی کنن اما خوب تا ستایش دوباره بخواد این اطمینان رو کسب کنه که قرار نیست با یک خاله ای که دماغش اوخ شده (دقیقا جمله ی خودشه) توی کلاس بمونه زمان می بره اما امروز دیگه فکر کنم این اطمینان برقرار شد چون وقتی داشتیم از مهد بر می گشتیم توی راه بهم گفت از فردا دیگه می تونم برم قدم بزنم و دیگه لازم نیست توی مهد کودک بشینم یعنی خانوم اجازه قدم زدن رو صادر فرمودن هوفففففففف!!!!
البته منم کلی به مدیرشون غر زدم که اخه مگه کسی که با بچه کار می کنه دماغش رو عمل می کنه!!! یا لااقل یکی دوماه رو می رفت مرخصی تا با این قیافه اش موجبات ترس و وحشت بچه ها رو فراهم نکنه !!!والا!!!
پ.ن:دیروز دکتر دیادیابوریا و جمعی دیگر از دوستان رو ملاقات کردم راستش این اولین قرار وبلاگی بود که صاحب وبلاگش با تصورات من متفاوت بود من انتظار یک دکتر رسمی و خشک رو داشتم اما با یک پزشک مهربون و دوست داشتنی و خودمونی روبرو شدم که البته کمی هم جوون تر از تصوراتم بودن و البته یک سوپرایز جالب هم برام وجود داشت اونم یکی از خواننده های خاموش اینجا بود اخه همیشه واسه من خواننده ها جالبن چه اونایی که کامنت می ذارن چه نمی ذارن چون تقریبا من رو می شناسن اما من هیچی راجع بهشون نمی دونم مخصوصا خاموش هاخیلی دلم می خواست ازش بپرسم شبیه تصوراتش بودم یا نه ؟ اما روم نشد!!!
واضح نوشت: من هیچ مشکلی با عمل دماغ و یا کسایی که این کار رو انجام می دن ندارم ها!!
یک عدد مامان هستم پسرم(سپهر) متولد مهر 80 است و دخترم(ستایش) بهمن 88...پاییز 90 متوجه شدم که دخترک 20 ماهم به سرطان کلیه (تومور ویلمز) مبتلا شده و به مدت 15 ماه شیمی درمانی شد و الان خدارو شکر حالش خوبه و فقط ماهی یکبار چکاپ می شه خاطرات و تجربیات این دوران شیمی درمانی رو توی پستای بهمن 90 تا دی 91 نوشته شده و از اون به بعد روزانه هام رو می نویسم وتوی پستی با عنوان معرفی پزشک هم پزشکایی که دخترم تحت نظر اونها بود رو معرفی کردم که امیدوارم مورد نیاز هیچ کسی نباشه