کاش می شد اینده رو دید
وقتی ذهنم درگیره فقط کتاب خوندن ارومم می کنه دایم دارم به تغییرات شغلی همسرجان و اینده ی مبهمش فکر می کنم وقتی دارم اشپزی می کنه موقعی که پشت در کلاس باله دارم با بقیه ی مامانا حرف می زنم وقتی توی مهمونی هستم موقع خرید وقتی بچه ها رو بردم پارک از همه بدتر هم اون یک ساعت پیاده روی صبح گاهیه که تمام مدتش ذهن ناخوداگاهم داره فکر و خیال می کنه این اخریا که ذهنم شبا هم راحتم نذاشته و مدام خوابهای جورواجور دیدم توی اکثر خواب هام هم دارم با همسرجان کل کل می کنم !! یعنی این همسرجان توی خواب هم دست از سرم برنمی داره والا :)))
ولی وقتی کتاب می خونم یکدفعه ذهن ناخوداگاهم غیر فعال می شه و می ره تو فضای داستان و دست از سر داستان زندگی خودم بر می داره واسه همین اینروزا خیلی کتاب می خونم معمولا یک کتابی رو شروع می کنم و بعد که تموم شد می رم سراغ بعدی ولی ایندفعه سه تا کتاب رو دارم به صورت موازی می خونم . کتاب این سه زن اثر مسعود بهنود که خیلی دوستش دارم کلا با نوشته ها مسعود بهنود خیلی ارتباط برقرار می کنم شاید چون قهرمان های داستان هاش خانوم های جسور و محکم و مستقلی هستن (چیزی که خودم نیستم ولی دوست دارم باشم) کتاب بعدی نگاهی به شاه اثر عباس میلانی هست که جنبه ی تاریخیش واسم جالبه البته بعضی جاها حوصله ام رو سر می بره و القاب و اسامی توش زیاده و منم که کلا حافظه ی اسمی ام ضعیفه و هی مجبور می شم برگردم ببینم فلانی که الان حرفش رو زد کی بود و کتاب اخر هم دزیره هست البته این کتاب رو خیلی وقت پیش یعنی زمانی که چهارده پونزده ساله بودم خوندمش ولی الان نظرم با اون زمان 180 درجه فرق داره ! خلاصه که اینروزا هی بین این کتابا می چرخم
ماراتن عید دیدنی ها بالاخره تموم شد و دیگه فکر نکنم کسی از قلم افتاده باشه
امروز ستایش رو توی دبستان معین ثبت نامش کردیم ایده الم نبود ولی از بقیه بیشتر با شرایطم جور بود تا ببینم توی سال تحصیلی چطور پیش می ره ولی کلا به این نتیجه رسیدم که منطقه ی 5 از نظر دبستان دخترانه خیییلی ضعیفه و به سختی می شه یک مدرسه ی خوب پیدا کرد
سپهر رو هم ثبت نام سال اینده اش رو قطعی کردیم با چیزی حدود 25 درصد افزایش شهریه !! ولی انصافا خیییلی از مدرسه اش راضیم
دایی ممر نوشت: داییم اینا زنگ زدن که داریم واسه عید دیدنی میایم خونه تون منم بساط پذیرایی رو اماده می کنم و دیدم شیرینی نداریم یک توک پا رفتم خونه داداش جان و ظرف شیرینی هاش رو برداشتم بعد شب موقع پذیرایی دایی ممر جان می فرمان این شیرینی ها چقدر اشنا هستن و خطاب به ستی می گه دایی جان شیرینی کمتر بخور واسه دندونات خوب نیست !
خوشحال می شم کتابایی که خوندین و دوست داشتین رو بهم معرفی کنین
یک عدد مامان هستم پسرم(سپهر) متولد مهر 80 است و دخترم(ستایش) بهمن 88...پاییز 90 متوجه شدم که دخترک 20 ماهم به سرطان کلیه (تومور ویلمز) مبتلا شده و به مدت 15 ماه شیمی درمانی شد و الان خدارو شکر حالش خوبه و فقط ماهی یکبار چکاپ می شه خاطرات و تجربیات این دوران شیمی درمانی رو توی پستای بهمن 90 تا دی 91 نوشته شده و از اون به بعد روزانه هام رو می نویسم وتوی پستی با عنوان معرفی پزشک هم پزشکایی که دخترم تحت نظر اونها بود رو معرفی کردم که امیدوارم مورد نیاز هیچ کسی نباشه