فن مذاکره
مذاکره خودش یک جور فنه که اگه بلد نباشی نمی تونی خواسته هات رو مطرح کنی حتی به نظرم مطرح کردن خواسته ها هم دستور العمل خاص خودش رو داره که هر چقدر هم این خواسته معقول و جزو حقوق طبیعی یک انسان باشه اگه راه بیانش رو بلد نباشی خیلی هم غیر طبیعی و زیاده خواهی به نظر میاد و من این فن رو اصلن بلد نیستم و هیچ استعدادی توش ندارم و تا دلتون بخواد این همسر جانمان در این زمینه استعداد دارن و معتقدن مذاکره ی به نتیجه ی مطلوب می رسه که نتیجه اش بردـ برد باشه و این جوری هر دو طرف مذاکره کننده راضی از سر میز مذاکره بلند می شن فقط من نمی دونم چرا هروقت پشت میز مذاکره با همسرمان می شینم وقتی بلند می شم احساس رضایت می کنم اما فرداش احساس حماقت می کنم !!!
معمولا که از دلخوری های کوچیک می گذرم و به زبون نمیارم اما گاهی که روی هم تلنبار می شن و یا ظرفیت تحملم میاد پایین تصمیم می گیرم که بیان کنم و اونوقت از صبحش هی با خودم حرف می زنم و یک دادگاه توی ذهنم درست می کنم و همسر جان رو در نقش متهم با کلی استدلال محکوم می کنم و اینقدر به استدلال هام و محق بودنم مطمئنم که انگار بگی ماست سفیده و یا ساعت ۹ صبح هوا روشنه یعنی می خوام بگم اینقدر واسم واضح هست که حق با منه و این وسط در حقم اجحاف شده بعد اونوقت صبر می کنم تا شب که همسرمان از سر کار برگردن و بچه ها هم بخوابن و بعدش یک لیوان چای می ریزم و همسر جان را به میز مذاکره دعوت می کنم اما خوب ضعفم در این زمینه از همون اول خودش رو نشون می ده و تا می خوام حرف بزنم اشکام سرازیر میشه هر چند سعی می کنم کنترلشون کنم و بغضم و قورت بدم ولی خوب به طور کامل موفق نمی شم بعدش مذاکره شروع می شه من حرف می زنم و همسر حرف می زنه و این وسط هم داداش جانمون با رفتن به دستشویی و خوردن اب از یخچال هی این وسط پارازیت می فرستن یعنی توی این دوساعتی که ما داریم حرف می زنیم دوبار میره دستشویی و سه بار هم میاد که اب بخوره !!!!!باز دوباره من حرف می زنم و همسر حرف می زنه بعد از یک مذاکره ی دو ساعته منی که مطمئن بودم ماست سفیده دیگه مطمئن می شم که سیاه هست !!!!و توی دلم هم کلی به خودم بد و بیراه می گم که من چقدر ظالم هستم و این همه خوبی همسر جانم رو نمی بینم و فقط بهش گیر بیخود می دم و در حالی که پشت گوشام حسابی مخملی شده همسر جان خطاب قرارم می ده که هر وقت گریه می کنی و چشات پف می کنه و دماغت قرمز می شه خیلی خوشگل تر می شی !!! حالا بیا جلو تا ببوسمت منم کانهو یک خر (البته دور از جون خر !!!) می ریم خدمت اقا تا ما رو ببوسن !!!! و به قول خودش از دلم دربیاره و باهام اشتی کنه!!!!
خلاصه که تصمیم گرفتم همسر جانم رو به تیم مذاکره کننده ی هسته ای معرفی کنم البته به شرطی که خانوم اشتون قول بده گریه نکنه چون همسرمان ممکنه بخواد از دلش دربیاره !
یک عدد مامان هستم پسرم(سپهر) متولد مهر 80 است و دخترم(ستایش) بهمن 88...پاییز 90 متوجه شدم که دخترک 20 ماهم به سرطان کلیه (تومور ویلمز) مبتلا شده و به مدت 15 ماه شیمی درمانی شد و الان خدارو شکر حالش خوبه و فقط ماهی یکبار چکاپ می شه خاطرات و تجربیات این دوران شیمی درمانی رو توی پستای بهمن 90 تا دی 91 نوشته شده و از اون به بعد روزانه هام رو می نویسم وتوی پستی با عنوان معرفی پزشک هم پزشکایی که دخترم تحت نظر اونها بود رو معرفی کردم که امیدوارم مورد نیاز هیچ کسی نباشه