ارشام
امروز برخلاف همیشه که ستایش رو ساعت ۱۱:۳۰ از مهد بر می داشتم ساعت ۱:۳۰ رفتم دنبالش اخه توی مدرسه ی سپهر جلسه اولیا با معلمشون بود و منم به مهدکودک سپردم که دیرتر میام و اگه ستایش دوست نداشت غذا بخوره اصرار نکنن ...بعد از جلسه با سپهر رفتیم مهدکودک ستایش و اونجا تا ستایش اومد گفتم ببین امروز با داداش اومدم دنبالت و اونوقت خانوم مربی فهمیده و خییییییییییلی خوب ستایش گفت وای من فکر کردم برادرتونه
بعدشم که توی ماشین تا برسیم خونه ستایش گزارش داد که ارشام اونو زده و همین موضوع باعث شد که تا همین الان سپهر داره با غیظ از ارشام حرف می زنه و به خواهرش یاد می ده که نزاره کسی اونو بزنه تازه می خواد فردا بره مهدکودک و ارشام رو ادب کنه هی داره بهش می گه نباید اجازه بدی پسرا تورو بزنن اصن با پسرا دوست نشو چون همه شون وحشی ان!!!!توی مکالمه اش با ستی وقتی خیلی عصبی می شه محکم به بالشت مشت می زنه و زیر لب می گه خودم می رم می زنمش به من هم می گه معلمشون باید بیشتر مواظب باشه اصن چرا اجازه داده ارشام کنار ستایش بشینه هرچی هم من می گم مادر جان بیخیال شو بچه ان دیگه دعواشون شده کوتاه نمیاد
حالا البته همین داداش عزیز خیلی وقتا با ستایش دعواش می شه و کتک کاری می کنن ها
یک عدد مامان هستم پسرم(سپهر) متولد مهر 80 است و دخترم(ستایش) بهمن 88...پاییز 90 متوجه شدم که دخترک 20 ماهم به سرطان کلیه (تومور ویلمز) مبتلا شده و به مدت 15 ماه شیمی درمانی شد و الان خدارو شکر حالش خوبه و فقط ماهی یکبار چکاپ می شه خاطرات و تجربیات این دوران شیمی درمانی رو توی پستای بهمن 90 تا دی 91 نوشته شده و از اون به بعد روزانه هام رو می نویسم وتوی پستی با عنوان معرفی پزشک هم پزشکایی که دخترم تحت نظر اونها بود رو معرفی کردم که امیدوارم مورد نیاز هیچ کسی نباشه