بالاخره امشب با قطار برمی گردم تهران.. فکر کنم ۴۰ روزی شد که اینجام

این چند روز تعطیلی که شماها مشغول خوش گذرونی و مهمونی رفتن و گشت و گذار هستین من بیچاره دارم خونه می سابم  یعنی همه ی مسافرت یک طرف اون روزی که از راه می رسی و باید اسباب هات رو جابجا کنی یک طرف بعد اگه مثل من خونه ات رو هم دست دو عدد مرد سپرده باشی که دیگه واویلا باید تا یک هفته فقط خونه بسابی  از تصور این که چه بلایی سر اشپزخونه ام اومده کلی غصه دارم حتما توی کابینت ها هم نظمشون به هم ریخته (ایکون لب و لوچه ی اویزون ) وای اون شیشه های ادویه و سبزی خشک ها رو که نگو حتما این داداش جان با دستای چرب و چیلیش کثیفشون کرده .....اخ اخ رختخوابام از همه بدتره ....اخه وقتی من نیستم همسرجان هم روی تخت نمی خوابه و روی زمین می خوابه دیگه دوتایی حسابی کمد رختخواب ها رو نامرتب کردن

وای که از فردا چقدر کار دارم ...نمی دونم کی فرصت کنم بیام نت پس فعلا بای بای  تا وقتی که از نظافت خونه فارغ بشم