دلبرکم
سپهر کلاس سنتوره و من و ستایش توی ماشین نشستیم
+مامان جون می خوای تو ماشین بشینی یا بریم قدم بزنیم
ـ بریم گدم (قدم) بزنیم
از ماشین پیاده می شیم و دستای کوچولوش رو می گرم تو دستام و با هم قدم می زنیم
+ حالا دوست داری درباره ی چی حرف بزنیم؟
ـ ممممم درباره اینکه چقدر منو دوست داری
+ من عاشقتم و خیییییییلی دوست دارم اندازه ی
ـ نه نه این طوری نه بگو عاگش(عاشق) چشاتم عاگش گوشاتم
+ اهان باشه چشمات خیلی خوشگله و من عاشقشونم عاشق اون لپات هستم عاشق دماغ کوچولوی خوشگلتم و.... خلاصه دونه دونه تموم اعضای بدن رو نام می برم حتی بام بام !!!(همون باسن) مبارک رو می گم خیلی خوشگلن و من دوستشون دارم و ستایش هم در حالی که لبخند رضایت رو لبشه و از این همه تحسین خر کیف شده اعضایی رو که من از قلم می اندازم رو بهم یاداوری می کنه !!!!
ستایش حالش بهتره البته هنوزم کمی بی حاله ولی کلا خیلی بهتره ولی حالا نوبت سپهر شده و امروزم مدرسه نرفت
توی این چندروز اندازه ی تموم عمرم ملحفه شستم هوففففففففففف
یک عدد مامان هستم پسرم(سپهر) متولد مهر 80 است و دخترم(ستایش) بهمن 88...پاییز 90 متوجه شدم که دخترک 20 ماهم به سرطان کلیه (تومور ویلمز) مبتلا شده و به مدت 15 ماه شیمی درمانی شد و الان خدارو شکر حالش خوبه و فقط ماهی یکبار چکاپ می شه خاطرات و تجربیات این دوران شیمی درمانی رو توی پستای بهمن 90 تا دی 91 نوشته شده و از اون به بعد روزانه هام رو می نویسم وتوی پستی با عنوان معرفی پزشک هم پزشکایی که دخترم تحت نظر اونها بود رو معرفی کردم که امیدوارم مورد نیاز هیچ کسی نباشه