غمگینانه
بعد از اون اتفاق تلخ ۳بار تلفنی باهاش صحبت کرده بودم اخرین بار هم برای تبریک سال نو و ارزوی سلامتی برای ۲تا دختر دیگرش بود جالبه که حتا نمی دونم اسمش چی هست به اسم مامان مریم شمارش رو توی موبایلم ذخیره کردم اخه اینجا همه همدیگر رو به اسم بچه هامون می شناسیم مثل مامان ستایش . مامان تارا . بابای اناهیتا و ........... در واقع بچه ها کد شناسایی والدینشون هستن یک جورهایی به پدر ومادرشون هویت می دن
امروز خیلی تو فکرش بودم ناخداگاه شمارش رو گرفتم اما کاش این کار رو نمی کردم تا من رو شناخت کلی گریه کرد دلش برای دخترش تنگ شده بود امسال قرار بود بره کلاس اول فقط اشک می ریخت منم اشک ریختم هیچ جمله ای پیدا نمی کردم تا کمی ارومش کنه هر چی به ذهنم فشار میاوردم تا کلمه ای پیدا کنم اما نمی شد..... اخه منم یک مادرم هیچ چیزی ادم رو اروم نمی کنه وقتی دلت می خواد بچه ات رو بغل کنی و محکم سرت رو فرو کنی تو گردنش و ببوسیش یا با تمام وجودت یک نفس عمیق بکشی و همه ی ریه هات رو از بوی فرشته ات پر کنی اما امکانش نیست
خدا جونم می شه هیچ وقت اون روی خشنت رو نشون ندی و همیشه مهربون باشی
خدایا هویت هیچ مادری رو ازش نگیر خواهش می کنم من می خوام تا ابد مامان سپهر و ستایش باشم
یک عدد مامان هستم پسرم(سپهر) متولد مهر 80 است و دخترم(ستایش) بهمن 88...پاییز 90 متوجه شدم که دخترک 20 ماهم به سرطان کلیه (تومور ویلمز) مبتلا شده و به مدت 15 ماه شیمی درمانی شد و الان خدارو شکر حالش خوبه و فقط ماهی یکبار چکاپ می شه خاطرات و تجربیات این دوران شیمی درمانی رو توی پستای بهمن 90 تا دی 91 نوشته شده و از اون به بعد روزانه هام رو می نویسم وتوی پستی با عنوان معرفی پزشک هم پزشکایی که دخترم تحت نظر اونها بود رو معرفی کردم که امیدوارم مورد نیاز هیچ کسی نباشه