مرغ تخم طلا
از وقتی از مشهد برگشتم ستایش سر مهدکودک رفتن اذیت می کنه یکدفعه بهانه اش چسب دماغ میس الهه هست و اون که دیگه قرار شد اصن نره سر کلاسش یکدفعه خوابش میاد و حوصله نداره یکدفعه می گه خسته می شم اینقدر نقاشی بکشم یکدفعه ی دیگه میگه دوست ندارم شعر بخونم خلاصه که هر دفعه یک بهانه ای هست و من بیچاره باید دم در مهدکودک کلی التماسش کنم و نازش رو بکشم و تازه یکساعت هم اونجا بشینم تا راضی بشه امروز که گریه می کرد که تو هم همین جا باش منم گفتم باشه هستم می رم روی مبل مخصوص مامانا میشینم تو هم برو کلاست اونوقت این نیم وجبی سوییچ ماشین رو ازم گرفت تا مطمئن بشه من نتونم برم جایی بعدشم رفت از توی کلاسش و یک کتاب قصه به اسم مرغ تخم طلا برام اورد تا حوصله ام سر نره !!!! و اینگونه شد که من امروز صبحم رو توی مهد گذروندم
همسر جان زنگ زده که کجایی می گم توی مهدم و جریان رو براش تعریف می کنم می خنده و می گه خوشم میاد بالاخره یکی پیدا شد از پس تو بربیاد
یک عدد مامان هستم پسرم(سپهر) متولد مهر 80 است و دخترم(ستایش) بهمن 88...پاییز 90 متوجه شدم که دخترک 20 ماهم به سرطان کلیه (تومور ویلمز) مبتلا شده و به مدت 15 ماه شیمی درمانی شد و الان خدارو شکر حالش خوبه و فقط ماهی یکبار چکاپ می شه خاطرات و تجربیات این دوران شیمی درمانی رو توی پستای بهمن 90 تا دی 91 نوشته شده و از اون به بعد روزانه هام رو می نویسم وتوی پستی با عنوان معرفی پزشک هم پزشکایی که دخترم تحت نظر اونها بود رو معرفی کردم که امیدوارم مورد نیاز هیچ کسی نباشه