این بلاگفا حسابی عصبانیم کرده یا داره کامنت می خوره یا ادا درمیاره و اجازه نمی ده من وارد خونم بشم می خواستم باهاش قهر کنم و اسباب کشی کنم برم یک جای دیگه دیدم اعصاب اسباب کشی ندارم گفتم پس قهر می کنم و چندروزی نمی نویسم اما دیدم  گذشت بهتره!!! اصن بخشش از بزرگان است و منم که خیلی بچه ی مثبتیم فعلا این دفعه رو چشم پوشی کردم و هیچ ربطی هم به دلتنگی خودم واسه اینجا و کلی حرف تلنبار شده توی دلم نداره

واما اصل ماجرا  این ستایشکم سرما خورده اساسی هی سرفه می کنه و دماغشم که اویزون ..دیروز داشتم می بردمش دکتر خوب طبق معمول هم که باید می رفتم توی محدوده ی زوج و فرد ولی چاره ای نبود دیگه بعدش همین طور که داشتم رانندگی می کردم و ستی هم اون عقب روی صندلیش خوابیده بود یک لحظه چشم از اتوبان برداشتم تا اهنگ رو عوض کنم که یک دفعه دیدم یک اقا پلیسه داره وسط اتوبان حرکت پروانه می ره  یعنی جفت پا پردیم رو ترمز ها وگرنه که حتما اقا پلیسه زیر ماشینم له شده بود بعد که اومدم کنار اقا پلیسه با لبخند می گه خوبین ؟ منم که هنوز دستم روی قلبم بود گفتم نزدیک بود سکته کنم با خنده می گه اشکال نداره یک کم هیجان واستون لازمه و ادامه داد طرح زوج و فرد رو اومدین می دونستین ؟منم با لبخند جواب دادم بعله ولی خوب باید بچه رو می بردم دکتر (ستایش همچنان خواب بود) بعدشم گواهینامه ام رو خواست و تا دید گفت ای وای مشهدی هستین این مشهدی ها یک بلایی سر من اوردن تو دوره ی اموزشی که هنوز فراموش نکردم...با صدای بلند می خندم و می گم مشهدیا بدجنسن مگه نمی دونستین  بهم گفت می تونین برین (بدون این که جریمه ام کنه) با خنده بهش گفتم واسه خاطر بدجنس بودنم می گه نه واسه بچه اما من که می دونم واسه خاطر بدجنس بودنم بود

پ.ن: ستایش امروز از باریدن بارون هیجان زده شده بود و منتظر بود تا دونه های بارون تبدیل به برف بشن و اونوقت تولدش بشه !!!!!