معمولا توی مواجه شدن با این واقعیت که عزیزتون دچار بیماری سرطان شده اولین واکنش انکار هستش نمی خواین باور کنین با خودتن می گین حتما اشتباه شده و دنبال کسی می گردین که بهتون بگه پزشک قبلی اشتباه کرده حتی از پزشکتون می خواین که ازمایش(یا پاتولوژی) رو دوباره تکرار کنه شاید ازمایشگاه اشتباه کرده از به کار بردن بیماریتون با لفظ سرطان هراس دارین هرجا که مراجعه می کنین سعی می کنین از یک عنوان دیگه ای به جای سرطان برای معرفی بیماری عزیزتون استفاده کنین بعدش توی خودتون فرو می رین حالا نوبت این می شه که دنبال مقصر بگردین دنبال این چرای لعنتی همه اش این چرا توی مغزتون می چرخه چرا من ؟!!!! چرا عزیز من ؟!!! کجای کارم ایراد داشته ؟!!! چرا این اتفاق باید واسه من بیوفته؟!! وتوی مرحله ی بعدی هست که تازه بیماری رو قبول می کنین و اونوقت باید به دنبال حل مشکل باشین و این مراحل هم بستگی به خصوصیات هر فرد ممکنه از یک روز تا حتی چندماه هم طول بکشه اما متاسفانه ماهیت این بیماری طوری هست که باید خیلی سریع عکس العمل نشون داد و درمان رو شروع کرد اینجاست که به نظرم اطرافیان نقش مهمی رو بازی می کنن

الان که از بیرون دارم به این موضوع نگاه می کنم می بینم چقدر نیاز هست که توی اون دوران بحرانی یک روانشناس به کمک خانواده بیان همون قدر که به درمان نیاز هست واقعا به یک مشاور برای حل مشکلات روحی هم نیاز هست که این مورد مشکل روحی نه فقط واسه خود بیمار وجود داره بلکه واسه تمام اعضای خانواده وجود داره واسه پدر و مادر خواهر و برادر ...کاش می شد در کنار کادر درمانی یک کادر روانشناسی هم به کمک بیان

یادم میاد اون موقع من به قدری به هم ریخته و داغون بودم که یکی از دوستام بهم گفت کاش توی همون مرکزی که کار شیمی درمانی انجام می شه یکی هم بود که به خانواده ها مشاوره روانشناسی می داد منم خندیدم و گفتم قربونت بشم من توی پیدا کردن دارو واسه درمان موندم  یعنی حتی اولین و بدیهی ترین نیاز من که دارو هست توش مشکل وجود داره بعد اونوقت چه طور انتظار داشته باشم که بهم کمک روحی کنن البته میشه این طوری هم به قضیه نگاه کرد که اینقدر یافتن دارو واسه خانواده ها دغدغه می شه و مشغولیت فکری ایجاد می کنه که دیگه جایی واسه فکر کردن به بقیه ی مسایل نمی ذاره !!!!!

پ.ن۱:من کاملا خوبم و فقط یک کامنت خصوصی از یک دوست که دنبال پزشک انکولوژیست می گشت باعث شد این پست رو بنویسم

پ.ن۲:این روزا سرم شلوغه هم به خاطر پسرک دوستم و هم این که سه شنبه باید بریم ولایت همسرجان واسه عروسی برادرشوهر کوچیکه